روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| یک رانای کهنه دارم که دلش جوان است. یعنی راه میرود قبراق، هرچند که خسته است. دیروز آب تازه ریختم سر و رویش تازه شود، با او خداحافظی کردم. ممنونم که در این سالها مرا بردی رانا. این را در دلم بهش گفتم. او هم در سکوت غمگینانه نگاهم کرد و بابت به در و دیوار کوبیدنهای این مدت، مرا بخشید. برایش آرزوی سلامتی دارم و آرزوی صاحبی که مثل من هر روز از او تشکر کند، قربانش برود.
چون چارهای غیر از فروش ندارم، هرچند تمام دار و ندارم از دنیا این است. پول فروشش را البته قرار نیست به زخمی بزنم. میفروشم بابت وکیل. نه اینکه مستنداتی علیه آنها که شکایت کردهاند به دست نداشته باشم اما خب از قانون سردرنمیآورم و طبیعتا وکیل زبان قانون را میفهمد. مثل من که زبان درختها را بلدم. زبان گربهها را هم بلدم. دیروز که نشسته بودم روی نیمکت پارک، سیگاری دود میکردم، از دور آمد نشست کنارم. یک گربه چاق بود.
بیجهت هم دورم چرخید و بدون هیچ آشنایی قبلی، تلاش کرد غصهها را از دلم دربیاورد. غذایی هم حتی نداشتم بهش بدهم. اما روی پایم نشست، سرش را به تنم مالید، بعد رفت. راستش ربالنوع تمام گربههای سیاه این است. با خودم حدس زدم جایی برای گربهای گرسنه، گوشت انداختهام یا بخشی از غذایم را با یک حیوانی، جایی قسمت کردهام. هرچند همیشه احساس کردهام ربالنوع گربهها با انواع دیگر آشناست؛ ربالنوع درخت، ربالنوع آب، صحرا، دشت، کوه، جنگل، ربالنوع کارتنخوابها، انسانهای مهربان اما تنها و بیکس.
مصریان باستان چنین اعتقادی داشتند و من از اعتقاداتشان صرفا برای سپری کردن این لحظههای غمانگیز دارم بهره میبرم. چون ربالنوعها جایی در جهان، در محافل دوستانه، گپ و گفتهایی دارند. مطمئنم. آنها با هم حرف میزنند و هر کجای جهان هر کسی به انواع آدم و حیوان، کمکی رسانده باشد، ربالنوعها هوایش را دارند. من هوا داشتن را البته در ثروت نمیبینم، در شهرت، در قدرت و در هر چیز دیگری که شاید عدهای ببینند.
هوا داشتنشان را در مهربانیهای گاه و بیگاهشان میبینم. یعنی دقیقا جایی که تو احتیاج به یک گربه نوازشکننده داشته باشی، از مسیری نامرئی بیاید، تو را بغل کند برود. دقیقا لحظهای که باد را بخواهی، بوزد. دقیقا لحظهای که آهنگی زیبا را به گوش بخواهی، حتی شده از صندلی جلوی یک تاکسی کهنه نواخته شود. و دقیقا زمانی که به آسمان نگاه کنی، خورشیدش برایت بتابد. چه اهمیت دارد که قرار است دار و ندارم را بفروشم.
مهم این است در مسیری که به آن ایمان دارم، جلو بروم. دیگران به تماشا میایستند، نقد میکنند، سکوت کردهاند، منفعتطلبی پیشه کردهاند، یا هر چیز دیگر، به من چه؟ من باید بروم که میروم. و در مسیر رفتن، راهها را میبینم که کمکم با گامهایم قدم برداشتهاند. من و این راه، یکی شدهایم، در مقصدمان بههم پیوستهایم و تو از دور که ما را ببینی، کیفیتی میبینی آمیخته از راه و رونده و راهبر؛ جهان را میبینی.

