روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا، خداوند هیچ بندهای رو اسیرِ دکتر و بیمارستان نکنه. اگر هم کرد، به همون نسخه و دوا بسنده کنه و اسیر کارهای جانبی نکنه. اگر هم کرد، اسیر این سیتیاسکن نکنه. اگر هم کرد، اسیر این سیتیاسکنها که باید قبلش یه دارویی با طعم زهر مار رو بریزی تو یه لیتر آب و ده دقیقه به ده دقیقه بخوری نکنه… اگر هم کرد، این سیتیاسکن رو هم زمان با سیتیاسکن یه آدمی که زبون و فَکِش از کار نمیافته و توهم داره نکنه…
ولی با اجازهتون، پکیج فوق، بدون کم و کاست، امروز تحویل من شد. سرفههایی که قطع نمیشد و کرونا هم نبود، دکتر رو مجاب کرد که منو بفرسته همین سیتیاسکن همراه با اون دارو خوشمزهه… تا این یه لیتر آبرو ده دقیقه به ده دقیقه بخوریم، یه ساعتی طول میکشید… در سالن انتظار، در خدمتِ آقای محترمی بودم که ایشون هم همون برنامه نوشیدن رو داشتن… از اونجاییکه روی پیشونی من حک شده: «بیکار- گوشِمفت»، چشمش که به من افتاد، فهمید سوژهاشم.
- «برای این سیتیاسکنه اومدین؟»/ «بله.»/ «خدا بد نده»/ «ممنون»/ «منم برای همین اومدم»/ «بله خب… اینجا همه برای همین میان…» نشستم و بلافاصله، کلهام رو کردم تو گوشیم که مثلا خیلی کارهای مهمی دارم… هر چند دقیقه یه آه و نفسِ عمیقی میکشید بلکه من سرم رو برگردونم. من هم که میدونستم این «آه»ها، دام و تزویری بیش نیست، اصلا به روی خودم نمیآوردم. یهخرده فیتیله رو کشید بالا: «ای خداااا…»
باز من، در کمال خونسردی، به روی خودم نیاوردم. دید نمیشه. به هوای دارو خوردن، مثلا بلند شد که قدم بزنه و فاصلهاش رو کمتر کرد. یه سعی دیگه کرد: «چقدر لفتش میدن… من کار دارم… یه گله آدم علاف منن.» طرف که دید من خودمو کامل زدم به اون راه، زد به سیم آخر و صاف اومد کنار من نشست: - «گرفتار شدیمها. یه جماعت منتظر منن. منم گیر اینجام. بمیرم راحت شم. اصلا آدم بمیره، گیر این دکترا نیفته… خدایااا… مارو بکش راحت کن.»
خب… چون از طرف من هم داشت دعا میکرد، سریع دخالت کردم که خداوند حساب من رو از این جدا کنه وگرنه این بابا، تا سنگِ لحد رو نمیذاشت رومون، ول نمیکرد. - «ایشالا که خوب میشین و سالهای سال، زندگی پربرکتی خواهید داشت. شما شغلتون چیه؟»/ «سینما.»/ «بهبه… چه عالی…»/ «من زندگیم رو برای سینما گذاشتم…»/ «چقدر خوب… چیکار میکنین؟»/ «من عمرم رو برای سینما گذاشتم…»/ «زنده باشین… کارتون چیه دقیقا؟»/ «من سلامتیم رو برای سینما گذاشتم…»
بعد از اینکه مطمئن شد من کاملا توجیه شدم که ایشون دار و ندارشو برای سینما گذاشته گفت: - «فلان فیلم رو دیدی؟»
فیلم بسیار معروفی رو میگفت. دیده بودم… - «من اون تو بازی کردم…» هر چی دقت کردم، چهرهاش رو به یاد نیاوردم…
- «ایشالا که میبخشین منو. بازیگرای اصلی رو که یادمه. ولی شما رو دقیق یادم نمیاد متاسفانه…»
- «فلانی یهجا میاد در خونه و زنگ میزنه و یکی از پشت در میگه: کیه؟»/ «خب؟»/ «این میگه با مجید کار دارم»/ «خب؟!»/ «بعد اون میگه مجید نیست…»/ «خب؟!!»/ «بعد این میره…»/ «خُ…ب؟…»/ «اون منم.»/ «ببخشید. کدوم شمایین؟»/ «اون که پشت در میگه مجید نیست…».
خب… استاد این پشت در حرف زدن رو دال بر حضور در اون فیلم میدانستند. همینطور که بهخاطر آبهای نوش جان شده، از جا بلند شده بودیم و به اتفاقِ همدیگه، این پا و اون پا میکردیم و به یک ریتم ثابتی که یادآور حرکات موزون فرنگی بود رسیده بودیم، ایشون هم اسم کل فیلمهای سینمای ایران در چند سال گذشته رو ردیف کردند و از حضور پررنگ و تاثیرگذارشان در تکتک آنها فرمودند و کلیه بازیگران رو هم با اسم کوچک نام بردند که همهشان مرید ایشون و هنرنماییهایشان هستند.
اسم من رو که صدا کردن، نابغه هنر هفتم در گوشم فرمود: «دادا… من باید برم سر صحنه… همه منتظر منن. من قبل شما برم؟»/ «آره. حتما. فقط الان نقشتون چیه؟»/ «یه صحنهاس که کیف پول نقش یکمون میافته، من میگم: آقا… کیفتون.»/ «همین؟»/ «آره»/ «چقدر عالی و عمیق و تاثیرگذار. یادم باشه اکران شد حتما برم ببینم شما رو. بفرمایین پس سریعتر.» اونقدر خوشحال شد که فکر میکنم اولینبار بود که در زندگیاش، سینما بهدردش خورد.

