روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: ول کنید چشم مرا. ایستادهام در دامنه دریاچه ارومیه و ساکت گریه میکنم. عین کودکی که مادرش را در دریا گم کرده است. این «چیچست» کودکی من است که با پدرم، سوار بر کشتی در بندر «گَمیچی» به آبهای نقرهایاش مینگریستم و بیآنکه شنا بلد باشم روی آب شناور میشدم و درخشندگی آفتاب، چشمانم را کور میکرد. این «چیچست» درخشنده من است که اکنون باز میدرخشد اما اینبار در هیبت یک شورهزار نمک. چه کسی این بلا را سر مادرم آورده است؟
دو: ول کنید چشم مرا. حالا جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱ ایستادهام در دامنه شورهزار دریاچه خشک ارومیه و میخواهم خطاب به دُرناها و پلیکانهایی که اینجا مردهاند و کسی برای غم غربتشان شعری نسروده، یک دل سیر نعره بکشم. من مادرم را از که بخواهم؛ بزرگترین دریاچه خاورمیانه، مادر من بود.
من مادرم را در بازارهای شلوغ سیاستمداران جهان گم کردهام و حالا هرچه نگاه میکنم نمک است و نمک. همین نمک، چشمهایتان را کور کند که چشمهای مادرم را کور کردید. همان مادری که آغوشش پناهگاه ۲۲۶گونه پرنده، ۲۷گونه خزنده، ۲۴گونه پستاندار، ۲۰گونه جلبک، ۳۱۱گونه گیاه، ۵گونه نرمتن دوکفهای بود و حالا همه آنها از آغوشش کوچ کردهاند. درناها و لکلکها از آغوشش گریختهاند و چیزی جز نمک و نمکزار بهچشم نمیآید. نمک چشمانتان را کور کند که مادرم را از من گرفتید.
سه: ایستادهام در دامنه دریاچه ارومیه و گریه میکنم. استخوانهای فلامینگوها، پلیکانها، لکلکها، آرتمیاها، اردکپیسهها، نوکخنجریها، چوبپاها و مرغهای نوروزی زیرِ دریایی از نمک دفن شدهاند و به ترانههای من گوش نمیدهند که دارم ترانهای ترکی منتسب سعید سلیمانپور را زمزمه میکنم: «غملی باغیم، خزانلی گوءلوم، گئتمه بیر دایان/ نیسگیللی آرزیم، اورمو گولوم، گئتمه بیر دایان…» (ای باغ مغمومم، گل خزانزدهام، نرو کمی درنگ کن/ ای آرزوی حسرتزدهام، دریاچه ارومیام، نرو کمی درنگ کن).
روح غمگین دریای سفید از نمک، پژواک زمزمهام را برمیگرداند به حوالی ماتمافزای دریاچه چیچست و برمیگردم حالا پیرمردی را میبینم که لگام اسب پیرش را میکشد و سمتم میآید؛ «اوخو بالا اوخو» (بخوان کودکم بخوان). او هم به دیدن دریاچه آمده است. دریاچهای که حالا ۹۵درصد آبش خشک شده و جز نمک، چشماندازی ندارد. نمک چشمهایتان را کور کند که چشمهای مادرم را کور کردید.
چهار: پیرمرد و اسبش رو به نمکها نگاه میکنند. او هم گویا آمده است اینجا که مثل من گریه کند و با دریای دوران کودکیاش وداع بگوید. شوفر است. شوفر کشتی بندر گَمیچی. میگوید من اینجا قبلا کشتی میراندم. میگوید حالا هر هفته جمعهها که مردم به دیدن زیارت اهل قبور به قبرستانها میروند من هم میآیم اینجا و گریه میکنم. میدانم اشکهای من به شوری اشکهای دریاچه نخواهد افزود اما اگر نبینمش میمیرم. به بچههایم گفتهام مرا و اسبم را بعد از مرگم در همین شورهزار و کنار جنازه فلامینگوها دفن کنند.
به پیرمرد میگویم کاش کشتیات را داشتی و باهم به «جزیره آرزو» میرفتیم. لبهایش میلرزد. میگوید چرا دلت برای کبودان و اسپیر تنگ نشده است؟ میگویم کاش کشتیات را داشتی و مرا به دریای پارتتیس میبردی. لبهایش میلرزد. میگوید خدا پدرت را بیامرزد، آنکه مال میلیونها سال پیش است. میگویم کاش کشتیات را داشتی و مرا به «زنبیل داغی» (کوه زنبیل) میبردی که دامنهاش پر از لاله وحشی بود و چوپانانش گلههای بره و آهو را در آنها هیهی میکردند و به چرا میبردند.
میگوید «خدا مادرت را بیامرزد، آن چوپانان سوار بر اسبهای سفید رفتند و جایشان را سیاستمداران پوستکرگدنی گرفتند.» پیرمرد حالا به شوق آمده است «پدرم همیشه تعریف میکرد که قدیمها اینجا یک استاد کشتیساز از باکو آورده بودند که با کمک نجارها کشتی صدتنی ساخته و به آب دریاچه انداخته بود.» پیرمرد میگوید «تو که اهل قدیم هستی راستی کشتی بادی ملکقاسم را اینجا دیده بودی که چه کابین مجللی داشت. فاصله شیشوان تا ارومیه را سه روزه میرفت و اما همه سه روز را انگار که در بهشت زیستهای». پیرمرد میگوید «تو ناوگان امامقلی میرزا را دیده بودی؟ یا حسین بنعلی.
یک کشتی بخار اندازه نهنگ بود که قطعاتش را از آلمان آورده بودند و آنها را مهندسین آلمانی کنار همین دریاچه مونتاژ کردند.» پیرمرد میگوید «تو تشکیلات بوداغیانس را دیده بودی که کشتیرانی دریاچه ارومیه را اداره میکرد؟ ببین چه امپراتوریای داشت که آن زمان کشتیها و تاسیساتش را ۳۲۰هزار تومان به دولت رضاخان فروخت. میدانی ۳۲۰هزار تومانِ ۹۸سال پیش چند صندوق پول میشود؟ یک کشتی پر از اسکناس سبز دو تومانی.» پیرمرد میگوید تا به خودمان آمدیم دیدیم هیهات، دریاچه نورچشم ما دارد خشک میشود. دیگر زندگیام زهر هلاهل شد.
من از آن روز که ۱۶سال و هشت ماه و هفده روز میگذرد هفتهای یکبار جمعهها سوار بر همین اسب کهرم آمدم نشستم کنار دریاچه و در فراق کشتیها و قوچها گریستم. عیدها بهخاطر مرغهای نوروزی گریستم. بهارها بهخاطر لکلکها گریستم. پاییزها بهخاطر آهوها و گوزنهایی که همیشه در جزیره ولو بودند و من با آنها از راه دور حرف میزدم و آنها بّر و بّر نگاهم میکردند، گریستم. ۱۶سال است به دیدن قبر پدرم نرفتهام اما هر جمعه را اینجا با اسبم گریستم. بهخاطر لالههای وحشی منطقه «کاظم داشی» گریستم. بهخاطر این قایقهای به نمک نشسته که دیگر هیچ کودکی رویش نمینشیند، گریستم.
بهخاطر سرخ شدن عجیب دریاچه گریستم. پروفسورها میگفتند «آرتمیا»ها دارند تخمریزی میکنند که آب دریاچه قرمز شده است اما من میدانستم که دریاچه ارومیه دارد خون گریه میکند برای نابودیاش که قرمز شده است. برگرد در چشمهای اسب کهرم نگاه کن، هر جمعه اینجا او هم با من دارد گریه میکند. او هم مثل من هر جمعه از خدا خواسته است باران بیاید که خیرش از دولتها برای دریاچه بیشتر است. بگو ببارد باران. بگو.
پنج: پیرمرد دارد شعر میخواند و میگرید «از آن دریاچه زیبا چه گویم/ که خشکیده به مثل آرزویم/ نشسته تشنهلب تنهای تنها/ میان صحبت و این گفتوگویم». حالا دیگر متوجه من هم نیست و کمی آنسوتر سیگار را به سیگار پیوند میزند و دکلمه میکند «یادش بهخیر اسکلهها و غروبها». یا دارد مثل یک عاشیق خسته با خودش واگویه میکند «هانی او خاطرهلر؟ هاردادی دورنا سوروسی؟» (کو آن خاطرهها، کو آن کاروان درناها). «چال عاشیق وای هاواسین، اوخو لایلای گوءلومه». (بخوان ای عاشیق در هوای وای. لالایی بخوان برای دریاچهام).
شش: دارد غروب میشود. کوپن اشکهای پیرمرد گریان تمام شده است. لگام اسبش را در دست گرفته و رفته است. هزار سال است که رفته است. و من تنها کنار دریاچهای خشک ایستادهام. حالا دیگر نه گریهام میآید و نه نعرهام. برای آخرینبار، عروس سفیدپوشِ سیهبختم را که رو به کرانهها خوابیده است، ملاقات میکنم. تا چشم کار میکند نمک است و نمکزار. نمک، چشمهایتان را کور کند که دریا را به این روز انداختید. دریای چیچست مرا که حالا دیگر نه پرستاری دارد و نه بزنبهادری که از پشتش درآید. فقط گریهکن دارد.
دریاچه شوربختی که زیباترین تابستانهای کودکی ما و پدرانمان در کرانههایش رقم خورد. روی کشتیهای بدوی که جز قهقهه و دلخوشی، صدایی از آن بیرون نمیآمد. دیگر جرات نگاه کردن به آلبوم عکسهای سیاه سفید قدیمی را ندارم که با شورتهای ماماندوز روی دریاچه شناور میماندیم و آخر تمام شناکاریها، تمام خواستهمان از پدر این بود که پس کی از آن هندوانههای دیمی تو زرد بستانهای ارومیه و بلالهای شیریاش میخری که عیشمان تکمیل شود. آن همان دریاچه شکرریز است که اکنون در دریایی از نمک، غرق شده است. نمک، چشمهایتان را کور کند که مادرمان را از ما گرفتید.
هفت: پیرمرد شوفر کشتی با اسبش رفته است. هزاران سال است که سلانهسلانه رفته است. حالا دیگر راهی ندارد که مرا سوار کشتیاش کند و به گلمانخانه و شرفخانه ببرد. تا چشم کار میکند شورهزار است. جهان سراسر شورهزار است. قلبم سراسر شورهزار است. برمیگردم سوار ماشینم شوم. کمی آنسوتر، در حوالی ایستگاه عوارضی اتوبان شهید کلانتری که از روی دریاچه رد میشود، کوه کوچکی از زیر آب بیرون زده است. اسمش هست «عثمان یوموروغی» (مشتِ عثمان) الهی مشت عثمان بخورد به پهلویتان، به پیشانیتان، به هرچه نابدترتان که مادرم را از من گرفتید.
هشت: ماشین دارد سمت ارومیه میتازد. میخواهم سری به بازار تاناکورای این شهر بزنم و از آنجا بروم منطقه مرزی «سِرُو». همجوار استانِ «وان» ترکیه. تمام راه را با گریه میروم. وقتی میرسم شب شده است. شب را دوباره برمیگردم. اینبار وقتی از روی دریاچه میگذرم همهچیز چنان ظلمات است که چشم چشم را نمیبیند. من دیگر باید در همین ظلمات از روی دریاچه خشکِ نمکزار شده رد شوم که جنازه لکلکهای میلیون ساله را نبینم و پیرمرد را نبینم که با اسبش کنار دریاچه نشستهاند و شعر میخوانند و میگریند. نمک، چشمهایتان را بگیرد که چشمهایمان را از ما گرفتید.

