روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | ‌آقا همان‌طور که خدمتتون بارها عرض کرد‌ه‌ام، من خودم رو آدم مثبتی می‌دونم. یعنی همیشه حداقل سعی‌ام بر این بوده که نیمه پر لیوان رو ببینم. ولی خب این روزها یه مقداری این کار مشکله… منظورم اینه که دیگه خیلی باید مثبت باشی تا بتونی کلا خود لیوان رو هم ببینی، چه برسه به اون چند قطره آب داخلش رو…

با این اوصاف دوستی دارم که کلا کارش از مثبت اندیشی دیگه گذشته و با مشورت شما ایشالا لغت جدیدی برایش پیدا می‌کنیم.
امروز که به دلیل خرید کردن و دیدن قیمت‌ها، کارد می‌زدی خونم در نمیومد، ایشون رو در خیابان زیارت کردم. آن هم در وضعیتی بسیار بسیار لج دربیار: خوشحال، قدم زنان، ظرف غذا هم دستش بود. دلیل خیلی منطقی‌ای براتون ندارم، ولی اون ظرف غذاش بدجور روی اعصابم بود.

احساس می‌کردم خیلی روان خجسته‌ای داره. سعی کردم خودم را به ندیدن بزنم و بروم به بدبختی‌هام برسم که با همون لبخند لج دربیارش، رو هوا شکارم کرد: - « به به آقا رو باش…» همانطور که سعی می‌کردم دندان قروچه‌ام را پنهان و تبدیل به لبخندش کنم، به پیشواز حرف مفت رفتم:

- « قربانت. چقدر خوشحالم می‌بینمت…» با قیافه شادی که نیاز مبرم به یک جفت سیلی آبدار داشت، احوال پرسی می‌کرد که ناگهان کاری با روح و روانم کرد که مطمئنم آثارش تا سال‌ها همراهم خواهد بود. دست کرد تو جیبش و یک آبنبات درآورد:
- « شیرین کن دهنتو…»

چون امتناع و اکراه و پریشان شدنِ روانم رو دید، فکر کرد با مزه اون آبنباتش مشکل دارم: - « مزه توت فرنگیه ها…»
در چند جمله توضیحی و توصیفی که مقداری هم مخلفات داشت و از شرح جزئیاتش معذورم، حالیش کردم که تو این وانفسا و اوضاع، وسط خیابون، تو این گرما، آخه وقت آبنبات تعارف کردنه؟ بعد تبلیغ هم می‌کنه که مزه توت فرنگیه؟ دیگه خیلی جلوی خودم رو گرفتم که راجع به میمیکِ صورتش و اون ظرف غذاش چیزی نگم…

اگر فکر می‌کنید که بهش برخورد و از دست من ناراحت شد یا به فکر فرورفت یا هر کار مثبت دیگر، سخت در اشتباهید… کاغذِ اون آبنبات مزه توت فرنگیش رو باز کرد و انداخت گوشه دهانش و همینجور که ملچ و ملوچ می‌کرد و این لذت لایتناهی را می‌چشید، شروع به بیرون انداختن جملاتی نغز از دهانش کرد:

- « میدونی چیه؟… ناشکرین.همه‌تون… همه ش هم دارین نق می‌زنین. چند سال پیش تابستون رو یادتونه؟…» / « چیش رو؟…» / « اون مگس سفید ها…» / « خب…» / « که بهش می‌گن سفید بالک…» / « خب…» / «‌خب نداره… چقدر نق زدین. بیا… دو سه ساله نیست…» / « خب…» / « خب نداره… حالا گیر دادین به دلار و طلا…» / « استاد… البته فکر کنم مسئله سفید بالک با دلار و طلا، یه مقداری فرق می‌کنه ها…» / « آره… ولی نق، نقه. فرقی نمی‌کنه…»

آبنباتش تموم شد و یه دونه دیگه درآورد. خوشحال از این که این یکی مزه موز میده، ادامه داد که: - « دیگه چه خبر ؟…»
با شهوت کوبیدن بر دهانش مبارزه می‌کردم و کم کم خودم را آماده خداحافظی می‌کردم و خلاص شدن از دستِ این، با اون ظرف غذاش.
- « دیگه سلامتی. آقا خوشحال شدم. اجازه مرخصی میدی؟» / « میری؟… مطمئنی آبنبات نمی‌خوای؟» / « بله. کاملا مطمئنم. خداحافظ.»

چند قدمی دور شده بودم و مشغول کشیدن نفس‌های عمیق و تکرار جملات مثبت بودم تا به حالِ نرمال برگردم که فریادش را شنیدم که صدایم می‌کرد: - « وایسا… وایسا…» دوان دوان به سمتم برگشت… - « دیگه چی شده…» / « وای… داشتم دیوونه می‌شدم. اسم اصلی اون مگس سفید‌ها یادم نمیومد… میدونی اسم اصلی اون سفید بالک‌ها چیه؟» / « نه…چیه؟» / « عسلک!» / « جان؟…»‌/ « عسلک. اسم اصلیشون عسلکه… قشنگ نیست جان من؟… آبنبات نمی‌خوری؟» خوشبختانه مردم اومدن و جدامون کردن…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.