روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | در یکی از عجیب‌ترین خواب‌هایم می‌بینم در دکه‌ گُل‌فروشی هستم. ایستاده‌ام و از مرد گل‌فروش، گل‌هایی کمیاب می‌خواهم؛ گل‌هایی که بعید است در بیداری حتی نام‌شان را به یاد بیاورم: «گل برف»، «گل باد»، «محبوبه‌ شب»، یک شاخه «فراموشم مکن». در خواب هیچ‌چیز بعید نیست. پس مرد گل‌فروش از تمام‌شان یک شاخه سوا می‌کند، دسته می‌کند، می‌دهد دستم.

دسته‌گل را برای «کیانا» می‌خواهم؛ دختری در یکی از بیمارستان‌های تهران. همان دخترِ شش سال پیش است؟ نه. «کیانا جنانی» تکیده‌تر شده اما هنوز هم مثل سال‌های دانشکده زیباست. زیبایی‌ای که نمی‌شود آن را از دکه گل‌فروشیِ کنارِ بیمارستان بخری، روبان دورش بکشی و به ملاقات بیمار ببری. یک‌ نوع زیبایی وحشی دارد. قابل تعریف نیست. در خواب ترس دارم همین حالا دسته‌گلی که آورده‌ام خشک شود، زمین بریزد.

این‌هم از آن نوع ترس‌های مخصوص خواب است. قابل توضیح نیست؛ شبیهِ ترس‌های بی‌معنی زندگی (که وقتی از آن‌ها می‌گذری دیگر یادت نمی‌آید چرا ترسیده‌ای…) در خواب فکر می‌کنم کاش «گُلِ یخ» داشتم. گل یخ، بهار نمی‌خواهد. در سوز سرما شکوفه می‌کند، پشت هم تکثیر می‌شود و بوی غریبی دارد. یک شاخه آن برای گیج کردن آدم کافی‌ست. کیانا را می‌بینم روی تخت خوابیده، سرش را کَج کرده و اخمِ کوتاهش تبدیل به لبخندی شیرین می‌شود.

خوشحالم. لابد برای لحظه‌ای هم شده خوابی خوش می‌بیند. لابد خواب می‌بیند کسی برای او گل آورده یا او دستِ کسی گل می‌دهد. اما صدای ما را که می‌شنود بیدار می‌شود. گُل یخ، تُرد است. «کیانا» نیم‌خیز که می‌شود و پشت به بالش که می‌دهد، یک آن از شکننده بودنش می‌ترسم. به او می‌گوییم راحت باشد. می‌گوید راحت است. بچه‌های دانشکده گرم صحبت می‌شوند و از حال و روزش می‌پرسند. من دسته‌گلم را می‌برم کنار پنجره می‌گذارم، بیرون را نگاه می‌کنم.

دوست دارم بدانم کیانا از پنجره هر روز کجا را می‌بیند. چیزِ خاصی بیرون نیست؛ حیاطِ بیمارستان است که می‌رسد به در ورودی و سر از خیابان درمی‌آورد؛ همان‌جایی که ما از آن آمده‌ایم. برای ما «آن بیرون»، چیزِ خاصی نیست. برای او همه‌چیز، «آن بیرون» است. کیانا را نگاه می‌کنم. زندگی یک خواب زودگذر نیست؟ از این خواب چه می‌ماند؟ لبخند می‌زنم.

می‌خواهم چیزی بگویم (شاید از او بپرسم چه چیزی در خواب می‌دیده) اما ناگهان از خواب می‌پرم. این یکی از عجیب‌ترین خواب‌هایی‌ست که دیده‌ام. بیدار که می‌شوم روی تخت بیمارستان هستم. بچه‌های دانشکده آمده‌اند ملاقات. «کیانا» برای من یک دسته‌گل آورده؛ ترکیبی از تمام گل‌هایی که نمی‌شناسم. می‌خواهم نیم‌خیز ‌شوم، می‌گوید راحت باشم. گل‌ها را کنار میزم می‌گذارد،‌ از پنجره جایی را نگاه می‌کند. می‌‌پرسم: «چه‌خبر؟» بچه‌ها می‌گویند «آن بیرون» خبری نیست.

نمی‌دانند «آن بیرون» برای من در حُکمِ تمام خبرهاست. به آن‌ها حق می‌دهم. کیانا بین حرف بچه‌ها ناگهان می‌گوید دیشب خوابم را دیده. سکوت می‌کنم. می‌گوید خواب دیده بیمار بوده و من به عیادتش رفته‌ام. می‌پرسم: «خب؟» می‌گوید چیزی به او گفته‌ام. می‌پرسم چه چیز؟ لحظه‌ای مکث می‌کند می‌گوید زندگی یک خواب زودگذر است. تنها یک لبخند، یک عشق، تنها عطری خوش از آن می‌ماند؛ عطر باد، بوی برف، محبوبه‌ شب، عطر فراموشم مکن…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.