روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا یک بیماریِ لاعلاجی وجود داره که یکی از دوستان من از اون رنج میبره و اونهم اصرار بر دیدن فیلمهای ترسناکه. البته این مسئله تا جاییکه به روان دیگران آسیب وارد نکنه، ایرادی نداره… بالاخره هر کسی یک مشکلاتی داره. ولی وقتی که این خودآزاری تبدیل به دیگرآزاری میشه، بحث فرق میکنه…
آقا بنده تا مطمئن نشم که در صحنههای یک فیلم، ذرهای شوک و تعلیق و دلهره و ترس وجود نداره، یک لحظه اون رو نگاه نمیکنم… چون برام مشخصه که در غیر اینصورت، شب قبل از خواب، همه تصاویر را بهصورت سهبعدی، مرور خواهم کرد و بعد از خواب هم، مغزم به تفصیل، فیلم رو مرور خواهد کرد و تا صبح ده مرتبه از خواب میپرم و خلاصه که داستانی میشه…
چند شب پیش که بیمارِ مذکور، من رو برای شام دعوت کرد، تمام تعهدات لازم رو مبنی بر عدم نمایش فیلم ترسناک ازش گرفتم و بعد از اطمینان، رفتم خونهاش…یک ساعتی گذشت و کمکم علائم خماری در وجودش مشاهده شد: - «ببین… یه فیلم دارم. همچین خیلی هم ترسناک نیست. اصلا یهجورایی هم خندهداره…»/ «اصلا فکرش رو هم نکن. دفعه قبل هم، همینجوری خامم کردی. هنوز صحنههای اون فیلمه، کابوس شبامه…»/ «ایبابا توام… سوسولیها…»/ «آقا من میترسم. من میترسم… ولم کن.»
چند جملهای درباره محسناتِ فیلمهای ترسناک و ترشح آدرنالین و مزخرف بودن فیلمهای بیخاصیتی که من دوست دارم و به آخر نرسیده، آدم خوابش میگیره گفت که هیچکدام از جملاتش من رو قانع نکرد و بر موضع خودم پافشاری کردم… خلاصه که از هر دری وارد شد، تیرش به سنگ خورد و نتونست من رو ترغیب به ترشح آدرنالین کنه. همینطور که صحبت میکردیم، حرفهایش ناخودآگاه به سمت تعریف کردن ماجرایی رفت که از صدتا فیلم و سریال ترسناک، وحشتناکتر بود. ماجرایی مبنی بر زمان فوتِ یکی از نزدیکانش و دیدن جنازه و خاکسپاری و ادامه داستان…
به خودم که آمدم، متوجه شدم با سرعت بالایی مشغول شکستنِ تخمه و تصویرسازی ذهنی از جملات دوستم هستم:
- «عجیبهها… من میگم از این فیلمها میترسم، نشستی با آب و تاب و لذت، ماجرای واقعی تعریف میکنی؟»/ «ایباباااا… از تعریف کردن هم میترسی تو؟ پس چیکار کنیم؟»/ «بهخدا تو مشکل داری. اینهمه کار دیگه هست… حتما باید روی روان من راه بری؟»
دوباره سکوت کرد. مشغول هضم و حذف کردن تصاویر مربوط به خاطره دلانگیزش از مغزم بودم که یهو پرید از جاش:
- «شنیدی؟»/ «چیو؟»/ «صدای تق رو…»/ «نه والا…»/ «هیچدقت کردی وقتی تو خونه تنهایی، یه صداهای تق و توق میاد؟»/ «تا حالا دقت نکرده بودم… الان که تو گفتی، این بدبختی هم به زندگیم اضافه شد. آقا جون… من میترسم… نگو. نکن…» از جملات بعدی، متوجه شدم که این بابا اصلا دوست داره خودش رو بترسونه و نیاز شدیدی به یک روانکاوی مفصل داره: «دیدی سشوار رو که روشن میکنی، فکر میکنی یکی داره صدات میکنه؟…»…
«دیدی میری حموم و صورتت که کَفی میشه و چشمات رو نمیتونی باز کنی، احساس میکنی یکی داره نگاهت میکنه؟…»… «دیدی بعضی موقعها احساس میکنی یکی پشت سرته… برمیگردی، میبینی هیشکی نیست؟…»… «دیدی…؟»… «دیدی…؟»…
خلاصه که بهاندازه یک فصل کامل سریال فوقترسناک به من شوک وارد کرد و هر آنچه توهم نداشتم، برایم بهوجود آورد…
- «ببین… توروخدا یه دکتری چیزی برو. چرا اینقدر علاقه داری به خودت شوک وارد کنی آخه…»/ «حال میده… آدرنالین ترشح میشه.»/ «خب برو پاراگلایدر سوار شو… برو بانجی جامپینگ… چرا خون به جیگر من میکنی؟»/ « نع… این چیزا، یهجور دیگهای حال میده…»
از اون شب نتونستم یه خواب راحت داشته باشم و حرفهای ایشون فقط تو سرم میچرخید.
امشب که دوباره زنگ زد و دعوتم کرد، متوجه دو نکته مهم شدم. اول اینکه بعضی انسانها، دچار خودآزاری هستند و خودشون هم کاملا متوجه هستند. مثل همین دوست آدرنالینی من… ولی بعضی انسانها دچار خودآزاری هستند، ولی خودشان متوجه نیستند، مثل من…
از آنجا متوجه این بیماری پنهانم شدم که باز هم من دعوتش را قبول کردم… خب آقا، این اگه بیماری نیست، پس چیه؟…

