روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا اگر براتون جای تعجبه که چرا این‌همه تبلیغات مغز خرد‌کن در شبکه‌های اون‌وری پخش میشه که فلان‌قدر بدین، بیسار قدر برنده شین، و یا این‌که چرا این‌همه پیامک‌های این‌وری میاد که باز هم فلان‌قدر بدین، بیسار قدر برنده شین، و یا این‌که کلا چرا این‌همه میگن فلان‌قدر بدین، بیسار قدر برنده شین، باید عرض کنم به‌خاطرِ اینه که اشخاصی هستند که فلان‌قدر می‌دهند به امید این‌که بیسار قدر برنده شوند.

منظورم اینه که این تبلیغات بالاخره «بازار هدف» دارد و اگر فکر می‌کنید کسانی‌که این وعده‌ها را می‌دهند، نمی‌فهمند، مجدد باید عرض کنم که اتفاقا خیلی خوب هم می‌فهمند…از قضا یکی از دوستان من، دقیقا در وسط سیبلِ این بازار هدف قرار دارد و دقیقا خودِ جنسه…
ایشون تنها فعالیت مهم اجتماعی و اقتصادیش، شرکت در کلیه قرعه‌کشی‌های موجود است… از خودروی وعده داده شده در پشت جعبه دستمال کاغذی، شرکت می‌کنه تا وعده شمشِ طلا به‌واسطه خریدن شارژ.

چون احساس شعور بیشتری نسبت به ایشون داشتم، یکی دو باری از دیدِ خودم اندر سفیه، سخنرانی مفصلی براش کردم که: «این‌ها همه دکونه… عین یک آدم عاقل، کار کن… چیه این‌جور زندگی… هی قرعه‌کشی… هی قرعه‌کشی…» خب البته ایشون اصلا ادعای شعور بیشتری نسبت به من نداشت… ولی برای خودش فلسفه‌ای داشت: - «اگر فقط یکی از اینا بگیره، نه‌تنها قبلی‌ها رو جبران می‌کنه، بلکه سود هم میده…»/ «آخه اینا بیشترش الکیه… بازار گرمیه…»/ «سی درصدش هم درست باشه، به ریسکش می‌ارزه.

لااقل از لحاظ روانی آرامش دارم…»/ «چطور؟»/ «من که از همون اول می‌دونم کلاهبرداریه. اگر نشه که هیچ. ولی اگر بشه، آی حال میده… آی حال میده… بهتر از این جاهاییه که اولش خیالت راحته، بعد باید چپ و راست بری بنر چاپ کنی و بری جلوی بانک مرکزی و مجلس… پول همون بنر و اعلامیه‌ها، خودش کلیه… من هم اعصابِ این‌همه استرس رو ندارم. ترجیح میدم همون اول خیالم راحت باشه که پولم رو خوردن رفته پی کارش…»

آقا تا قبل از این‌که این صحبت‌ها، بینِ ما رد‌وبدل بشود، من فکر می‌کردم که طرف نمی‌فهمه… بعد از این صحبت‌ها، مشکوک شدم که نکنه من نمی‌فهمم… یه‌جورایی بیراه نمی‌گفت… البته من خیلی باشعورتر از این حرف‌ها هستم که امید به این وعده‌های پوچ و توخالیِ تبلیغات داشته باشم، ولی راستشو بخواین یه آبمیوه‌ای هست که امکان داره با شماره سریالِ رو جعبه‌اش، برنده یک ماشین شاسی‌بلند بشم…
«نه‌بابا چرته… من که دیگه نباید فریبِ این چیزها رو بخورم…»… ولی آخه شاسی‌بلند هم وسوسه‌کننده‌اس.

تصمیم سختیه… هر وقت میرم یه سوپر‌مارکت و آگهی‌های این آبمیوه رو می‌بینم، تو رودروایسیِ شدیدی با عقلم گیر می‌کنم…
«آقا یه دونه می‌گیرم… فقط یه دونه… بخواد بشه، با همین یه دونه میشه…» خرید اولین پاکت آبمیوه، به مانند شروع اعتیاد به مواد مخدر، با تفکر «من که معتاد نمی‌شم» همراه بود… شماره سریال را پیامک کردم. جواب اومد که شماره شما در سامانه فلان ثبت شد، منتظر جوایز بیسار باشید و امتیازات خود را افزایش دهید.

همون پاکت آبمیوه، رفیق نابابی بود که در کالبدی جدید حلول کرده بود. الان بهتر می‌تونستم حالِ دوستم رو درک کنم. چون خیلی انسان عاقلی هستم، وقتی به سراغ پاکت دوم رفتم که امتیازاتم رو افزایش بدهم، با خودم گفتم: «اگر مقدر باشه که من این ماشینه رو ببرم، با همین دو تا پاکت باید بشه…»

به دلیل این‌که من همیشه تصمیمات درستی در زندگیم می‌گیرم و این حربه‌های تبلیغاتی را هم بسیار عالی می‌شناسم، وقتی که یک کارتن آبمیوه خریدم با خودم گفتم: «هم اینجوری خیالم راحته دیگه، هم حالا حالاها تو خونه آبمیوه دارم که برای سلامتی بسیار مفیده… هم اگر قرار بر برنده شدن باشه، دیگه با یک کارتن باید بشه دیگه.»

به دلیل این‌که من بسیار بر اعصابم مسلطم و بعد از تصمیماتم، هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوم، وقتی که متوجه شدم هیچ‌کدام از سوپر‌مارکت‌های محله‌مون، از اون آبمیوه‌ها ندارند، شروع کردم به تهران‌گردی. چقدر خوبه که صندوق عقب ماشین، حسابی جا داشت و موفق شدم آبمیوه خودم و خانواده‌ام رو طی یک سال آینده تامین کنم… «دیگه خدایی اگر قرار هم نباشه که ماشینه قسمتِ من شه، الان دیگه چاره‌ای نمونده…»

آقا به‌نظر من، افسردگی و واماندگی و سرخوردگی هم جزئی از زندگیه که امروز، بعد از دیدار دوستم، تمام و کمال تجربه‌اش کردم:
- «آقا چه کار باحالیه این کاری که شما می‌کنی. من هم حالا شانس خودم رو دارم یه امتحانی می‌کنم…»/ « اِ؟…چجوری؟»
جریان آبمیوه‌ها رو بهش گفتم..- «آقاااا… از شما بعیده… اون که تابلو کلاهبرداریه… دیگه اینقدر که نباید اطمینان کرد…»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.