روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی | من همیشه به آدم‌هایی که زیاد عمر می‌کنند، فکر می‌کنم؛ به آن‌هایی که مرگ را پس می‌زنند. از ابتهاج تا ژان لوک گدار و همین الیزابت که حالا مراسم تدفینش با شرایط امروز جهان، از هر نظر کمدی درام شده است! من به کسانی فکر می‌کنم که نزدیک یک قرن زنده‌اند. آدم‌هایی که اتفاقات مختلف جهان را دیدند و با سرعت تغییراتی که در صد سال اخیر در تمام جوانب تکنولوژیک، زیستی و شناختی انسان‌ها رخ داده، همراه بوده‌اند.

مهم‌ترین تجربه آدم‌ها عمر است: عمر هر اندازه طولانی شود، ضمن آنکه می‌تواند به فرسایش بدل شود، تجربه را بیشتر می‌کند. عمر طولانی خوبی‌ها و بدی‌هایی دارد. مثلاً خوبی‌اش این است که مراتب شناخت را بیشتر طی می‌کنی و بدی‌اش این است که همه منتظر مرگ تو هستند و احتمالاً پشت سرت می‌گویند: «فلانی هنوز نمرده؟ چه جونی داره!»

و بدتر اینکه خودت هم منتظری بمیری و از به‌تعویق‌افتادن آن عذاب می‌کشی، خصوصاً اگر بیماری‌های مختلف هم عارض شده باشد و زیر دست پزشکان، از این بیمارستان به آن مرکز درمانی گسیل شوی. عمر دست خداست، اما گاهی ذهن زمینی من که هزینه‌-‌فایده می‌کند، می‌بینم دعای «ان‌شاءالله صد‌و‌بیست‌ساله بشی!» دعا نیست، نفرین است.

پیرمردها و پیرزن‌هایی که اطرافیانشان منتظر مرگشان هستند چه حالی دارند؟ آن‌ها که زمینگیر و بیمارند، چه اندازه از نگاه ترحم‌برانگیز یا وبال‌پنداری دیگران آزرده می‌شوند؟ چه اندازه دیر مردن شأن آدمی را کم می‌کند؟ پیر شدن خوب است، اما به‌اندازه پیر شدن بهتر است. مشیت خدا و خیر و صلاح او سر جای خودش، ولی چشم زمینی من خیلی پیر شدن را دوست ندارد.

آدم که پیر می‌شود مرگ‌های زیادی را می‌بیند، پلیدی‌های بی‌شماری را می‌فهمد و مدام به پوچی عمیق‌تر جهان واقف می‌شود. عمر زیاد، شاید نعمت به نظر بیاید، ولی در معیارهای دنیایی، آن‌هایی که جوان‌تر مردند، در ذهن‌ها بیشتر ماندند. عجیب نیست؟ هنرمندی که جوان مرگ می‌شود، به سمبل و اسطوره بدل می‌شود و هنرمندی که در پیری می‌میرد کمتر به ذهن می‌آید.

همین حالا تروفو که در جوانی مرد و همیشه در ذهن با موج نوی سینمای فرانسه گره خورده را با ژان لوک گدار مقایسه کنید: کدام وجه اسطوره‌ای بیشتری دارد؟ بین شاعران خودمان، مثلاً فروغ فرخزاد را با سیمین بهبهانی قیاس کنید: کدام مشهورتر و وجه اسطوره‌ای‌تر دارد؟
خیلی روشن است که جوانمرگی به تثبیت وجهه آدم‌ها کمک می‌کند، از آن‌ها شمایل می‌سازد و فارق از ویژگی‌های درونی‌ یا ذاتی‌شان، مرگ در مسیر اسطوره‌سازی ایشان تأثیر دارد.

عمر کوتاه برای مردم حسرت می‌سازد: «اگر بود، چه کارهای بزرگی می‌کرد.» مردم فکر می‌کنند آدمی که در جوانی می‌میرد خیلی از فرصت‌هایش را از دست داده و برای همین با او به لحاظ عاطفی همراهی می‌کنند و یادش را بیشتر گرامی می‌دارند. اما آن‌هایی که زیاد عمر می‌کنند مسلماً آثار بیشتری می‌سازند، احتمالاً پخته‌تر می‌شوند، اما به لحاظ عاطفی مردم را همراه نمی‌کنند.

از طرفی، آن‌ها که عمر زیادی دارند به دلیل فرصت بیشتری که در بیان خود پیدا می‌کنند، مدام احتمال اینکه تصویر خود را خراب کنند بیشتر است. مثلاً یک جمله، یک اثر، یک کار می‌تواند یک عمر تأثیرگذاری یک شخصیت را به باد دهد. گاهی فکر می‌کنم به‌اندازه زندگی کردن یعنی چه؟ مثال، اسطوره دایانا، عروس الیزابت و همسر سابق همین آقای چارلز که نیامده رفتارهای عجیب‌وغریبش تمسخر مردم جهان را برانگیخته است.

دایانا جدا از اینکه که بود و چه کرد همین حالا محبوب‌تر از الیزابت و چارلز است. با اینکه چارلز پادشاه شده، اما مردم خیلی‌وقت است فهمیده‌اند شاه لخت است. کاش حالا که عمر دست خداست آدم‌ها بفهمند کی، کجا و چطور باید بس‌ کنند و کنار بکشند.
عمر دراز خوب است، اما عمر به‌اندازه بهتر.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.