روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: امروز تولد ستار است. ستار قراجهداغی. عشقم. نفسم. ببین چه عشق ستایشبرانگیزی است که باسكرويل خودش را برای او به کشتن میدهد. معلم آمریکایی مدرسه «مموريال» تبريز. آموزگاری که در آخرين روز فروردين ۱۲۸۸، تنها ۹ روز بعد از زادروز 24سالگياش، در تبريز به خاک افتاد و كاكلش غرق خون شد. قهرماني كه شهيد مشروطه ايران نام گرفت و مرگش چشمهاي ستارخان را خيس كرد.
چنان بر بالاي جنازه بلندبالاي او مويه كرد که آدمی وقتی بر جسد پسر رعناش نظاره میکند. هاوارد باسکرويل فارغالتحصيل رشته الهيات در حوزه دينشناسی دانشگاه پرينستون آمريكا که چندسالی پیش از آن، برای آشنايي با فرهنگ و زباني جديد به ايران آمده بود جانش را در تبریز گذاشت و ديگر سمت مادرش برنگشت. شمايلي از رشادتها و شجاعتها كه در نبرد بهخاطر حقيقت و آزادي از خونش گذشت. وقتی تندیساش را در خانه مشروطیت دیدم به نوازش موهایش افتادم.
موهای لَخت پسرکی که در سال ۱۹۰۳ طی یک تصميم شجاعانه؛ با کشتی به انگلستان و سپس از آنجا به ايران سفر کرد. از همدان تا تبريز را با اسب پیمود تا در دبيرستان مموريال تبريز كه بعدها به مدرسه پروين معروف شد معلمی کند. يک اتاق از میسيونرها اجاره کرد و به تدريس تاريخ معاصر اروپا بهويژه تاريخ انقلاب فرانسه پرداخت اما جذبهای در ذات او بود كه بسياري را عاشق خود ميكرد. کاش بودم و فوتبال یاد دادنش را به بچهمحصلها سیر تماشا میکردم.
دو: محمدعلیشاه كه مجلس شورا را در تهران به توپ بست و شاهچيها كه مشروطهخواهان تبريز را محاصره کردند، بچهمحصلهاي ارمنی و آشوری و مسلمان دبيرستان مموريال تبريز رگ غيرتشان جنبید. وقتی اندوه معلم آمریکایی خود را دیدند که دل در گرو مردانگی ستار گذاشته آنها نیز به مشروطهخواهان پیوستند. شهر در محاصره بود و كودكان نان نداشتند. لالهها در تبريز مصيبتزده، تازه شكوفه زده بودند كه مستر و محصلانش به صفوف ستارخان پيوستند.
بهار غمپرور ۱۲۸۸ بود كه شاگردان مدرسه مموريال برای کمک به ستار و باقر، مدرسه را ترک گفتند. چه فروردين غمزدهاي. باسکرويل به سيم آخر زد و با ترك مدرسهاش كه هزینه زندگياش از آنجا تامين ميشد به صف مشروطهچيها پيوست. مدير مدرسه مموريال تبريز هرچه هاوارد را نصيحت و تهديد كرد به گوشش فرو نرفت كه نرفت. او حتي به سينه کنسول آمريکا هم دست رد زد وقتی از او خواست که تذکرهاش را بازگرداند و گفت: «من گذرنامهام را پس نمیدهم و برای حمايت از برقراري عدالت، به انقلاب مشروطه میپيوندم.»
سه: هاوارد باسکرويل که در موطن خود -آمريکا- ورزشهاي سوارکاری و تيراندازی را آموخته بود بهعنوان لیدر 150 تفنگچي مشروطهخواه، برای شکستن محاصره تبريز و آوردن آذوقه از يک روستای نزديک برای آنها، دل به دريا زد. چون یارای نگریستن در كودكان گرسنه و شیون زنان را نداشت که قحطي، كارشان را ساخته بود. ۱۱ ماه محاصره و کمبود دارو و غذا، نايي براي آنها باقي نگذاشته بود كه دسته «فوج نجات» به رهبری باسکرویل و برای شکستن محاصره به میدان رفت.
او که خود دوره سربازی را در آمریکا دیده بود تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان دستهاش بیاموزد و در آخرين روز فروردين، وقتي كه نيروهاي ستارخان در صبح غمزدهاي به ديوار محاصره تبريز حمله ميكردند مردم، آن غريبه مهربان را ديدند كه در خروسخواني فراموشنشدني، شاگردان تحتنظرش را به پيشروي فرمان ميدهد. ساعتی بعد آن دو گلولهاي كه از سوی قزاقها بر سينهاش نشست مادران تبريز را سوگوار كرد تا برايش اوخشاماي بداههپردازانه سر دهند.
19 آوریل 1909 (آخرين روز فروردین 1288) در جنگ تن به تني كه در محله شامغازان تبریز، بین فوج نجات به رهبری باسکرویل در تقابل با شاهچيها و قزاقها رخ داده بود او بيآنكه براي مادرش کاغذی به جا بگذارد که در آن از جنگجوییاش بنویسد با او برای همیشه بدرود گوید جان سپرد. رعنای نوگلي كه فقط 9 روز از 24سالگياش ميگذشت. یک روز بعد از مرگش که جنازه او در ميان اشك و آه تفنگچيهاي ستار و باقر، در قبرستان میسيونرها در تبريز دفن میشد هیچکس از دل ستار خبر نداشت که سفیدی چشمهایش را مِه برداشته بود. دستور داد برای هوارد که «میهمان»شان بود بیشترین ارج و قرب گذاشته شود. چه تشییع غریبی.
مادران زار ميزدند و به آهی طویل، پژمرده میشدند. جماعت بهشدت گرسنهای که گندم برای خوردن نداشتند جسد را با تجلیل و شکوه بسیاری به خاک سپردند. در مسير شامغازان تا گورستان، مجاهدین مشروطه با چشمهاي خيس و تفنگهای وارونه -به نشانه احترام- ایستاده بودند و میگریستند. شاگردان باسکرویل و دسته فدائیان او، با دستهگلي زرد در دست، معلم فقید را براي آخرين بار تماشا و به خاک تیره سپردند.
آنگاه مردی از اعضای انجمن ايالتي آذربايجان، بقیه را خبر کرد که باید پولی برای مادر پیر باسکرویل در آمریکا هدیه بفرستیم اما بقیه اعلام کردند خون او با هیچ پولی قابل ارزشگذاری نیست و ریشسفیدان قرار گذاشتند تفنگ رزمی باسکرویل را که به هنگام کشته شدن در دستش بود به رسم یادبود برای مادر پیرش بفرستند و چندی بعد به امر ستارخان كه بسيار دوستش ميداشت تفنگ جوان شهید که نام و تاریخ کشته شدنش روی آن حک شده و در پرچم ايران پیچیده شده بود، به انضمام تصویری یادگاری از شاگردان هوارد در فوج نجات، برای مادرش اهدا شد.
مردي موطلايي كه يک روز پيش از مرگش، در قبال اين پرخاش مدير مدرسه مموريال كه به او گفته بود «تو معلمی، نه سرباز انقلابی» پاسخ داده بود که «من اکنون يك ايرانيام». گفته بود نمیتواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس، ویرانی و تشویش مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود میجنگند. نمیتواند زجر کشیدن مردم را با بیاعتنایی نظاره کند. نمیتواند جلوی احساس همدردی خود با مردم این شهر را بگیرد.
چهار: خوب شد هنری مور، دوست باسکرويل و خبرنگار انگليسي مقيم تبريز در اين حوادث زنده ماند تا روايت جان باختن دوست مبارزش را برای روزنامه تايمز لندن تنظیم و ارسال کند. او شاهد بود كه در ۱۹ آوریل، ذخیره گندم در تبریز فقط برای یک روز مانده بود. باسکرویل نخست سعی کرد ستارخان را متقاعد کند که از اروپاییها درخواست کمک کرده و یا با شرایط مناسب تسلیم شاه شود؛ ولی ستار، رگ گردنش زده بود بیرون و مصمم به ترتيب دادن حملهای دیگر بود. آن شب در جلسه انجمن ايالتي تصمیم گرفته شد که صبح روز دوشنبه ۳۰ فروردین حمله همه جانبهاي ترتیب داده شود.
حملهاي با کمک «فوج نجات» به بخشی از نیروهای محاصرهکننده تبریز تحت فرماندهی صمدخان و قزاقها، برای در هم شکستن حصار شهر. آن شب باسکرویل دستور داد سربازانش پیش از نیمهشب در پایگاه خود گردهم آیند اما از کسانی که با او پیمان فداکاری بسته بودند، فقط 11 نفر سر قرار حاضر شدند. بسیاری از محصليناش با تحکم مادران و پدران خود مواجه شدند كه شماها در جنگ، بیتجربهاید و فقط خود را به کشتن میدهید. جوانان دیگری به فوج باسکرویل پیوستند و نزدیک نیمهشب در مسجد قرهآغاج جمع شدند تا بعد از ساعتی استراحت، آماده حمله باشند. باسکرویل در مسجد هم به شاگردانش مشق رزم و آمادگي و ورزش داد. انگاری به دلش گواه شده بود این آخرین ورزشگری اوست.
پنج: شب ۲۹ فروردین خبر آمادهباش گروه فوج نجات در شهر پیچید و در لحظه حمله، باسكرويل و شاگردانش از باغی در شامغازان سربرآوردند. بعد از فریاد «حمله» از گلوی او بود که پیشروی آغاز شد. اما کمی بعد ناگهان از سنگرهای اطراف فریادي بلند شد: «آمریکایی را زدند. آمریکایی را زدند»! آنگاه باسکرویل را در حالت افتاده و آغشته به خونی که از سینهاش فواره میزد ديدند. او را در زیر گلولهباراني سخت و مدام، در آغوش گرفته و در پناه دیواری شکسته، روی سینه خود تکیه دادند. نخست، شاگرد مغمومش با شوق فریاد زد که «زنده است. مستر هوارد زنده است» اما دمی نگذشت كه فرمانده كوچك، چشمان درخشان خود را فروبست و آخرين نفس خود را روی خاکهای خونآلود شامغازان برکشید.
شش: نميدانم چه كسي خبر مرگش را به مادرش رساند اما ارج و قرب او برای همیشه در دل تبریزیان ماند. بعدها برایش مقبرهای خوشنما در گورستان ارمنيان تبريز ساخته شد و بازرگانان تبريز، قاليچه دستبافی را که چهره باسکرويل بر آن نقش بسته بود به مادرش فرستادند. مردي كه به عنوان مدرس کالج «مموریال» تبریز، از بنيانگذاران رشتههاي بوکس، كايتسواري، تنيس، فوتبال، واليبال و اسكي در خاك ما بود. وقتی در خانه مشروطیت تبریز، موهایش را نوازش میکردم میگفتم حیف، نمیگذارند بر سر قبرت گلهای «نوروزگولی» بگذارم که در باد برقصند. یا شاید دستهای بنفشه و قرنفل. در موزه مشروطه، ساعتی با صورت جدی، روراست و مردانهاش حرف زدم. گارد مشتزنياش را به ياد آوردم که لابد بايد زيبا بوده باشد. چشمهایش را به یاد آوردم که لابد بايد زيبا بوده باشد. شجاعت و صداقتش را به یاد آوردم که لابد بايد زيبا بوده باشد.

