روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: حالا رفتن منوچهر اسماعیلی باید بهروز را هم پریشانخاطر کند. باید یاد همکلاسیاش کند که اگر او نبود شاید بهروز هم راهی به سینما نمییافت. حالا باید یاد آن روزهای بیدر و پیکر خدا در ایام جوانی کند که علاف بوده و سیگار فسدود میکرده در خیابانهای بیصاحاب تهران و دائم با پاسبانها یقه به یقه میشده که عدل سینه به سینه همکلاسیاش درمیآید. باید یادش بیاید که آن روز منوچهر سیر بغلش میکند.
بهروز ازش میپرسد: «چه میکنی رفیق؟» منوچهر میگوید: «هیچ. رفتم تو کار دوبله. البت با اجازه شما.» بهروز چه میدانست دوبله به یک چیز خوردنی میگویند یا پوشیدنی یا …. ازش پرسیده بود: «این دیگر چه صیغهایست منوچ؟ دوبله دیگه چهجور کاریست آخر؟» منوچهر شروع کرده بود به توضیح دادن که «پسر، یک جایی هست به نام استودیو، استودیوی صدا یعنی.» بهروز سر تکان داده بود. «آنجا فیلمهای خارجی را برمیگردانند به فارسی.» اینبار بهروز به جای سر تکان دادن، مبهوت شده بود.
گفته بود «ها؟» منوچهر گفته بود «من با یک عده از بچهها به جای هنرپیشهها حرف میزنیم.» بهروز رفته بود توی عالم. منوچهر دیده بود اینجا نیست. گفته بود «فهمیدی؟» بهروز هنوز توی عالم مبهوتی بود. منوچهر گفته بود «به این کار ما میگویند دوبله.» بهروز هنوز توی عالم بود. همان عالم ارغوانی که حالا ۶۴ سال از آن گذشته است. آن روزها که شمایل ناصر، شهر را به هم ریخته بود و نهایت تجربه بهروز از کار در سینما، یک نقش کوچک سیاهیلشکر در «فیلم توفان شهر ما»ی ساموئل بود. بهش میگفتند «سام وِل.» الهی من جگرش را بخورم.
دو: حالا با مرگ منوچهر، بهروز پریشانخاطر در ینگه دنیا یاد ۶۴ سال پیش افتاده است. آن روز که از دهان منوچهر کائنات جدیدی کشف کرده بود. منوچهر گفته بود «فهمیدی پسر؟ پس چرا لال شدی؟» بهروز دل را داده بود به دریا و گفته بود «میشود من هم بیایم تو کار دوبله؟» منوچهر برای این که خیال رفیق همکلاسیاش را تخت کند همان اول کار بریده بود و دوخته بود؛ «پولمول تویش نیستها.» بهروز چنان از علافی مگسی بود که تیر گفته بود «پریروزپاسبان، خِرم را چسبید که چرا سیگار میکشی؟
من هم که اعصابم خراب، گفتم آخه تورو سنهنه؟» گفت «تظاهر به روزهخواری میکنی؟» آقا خلاصه که دست به یخه شدیم. ما را برد کلانتری. گفت «پاگون مرا کنده این جوان، جناب سروان.» پسر تو نمیری الکیالکی داشتن میانداختندم تو حبس ها.» منوچهر توی چشمهای بهروز خیره شده بود. بهروز ادامه داده بود «جون تو خیلی دوست دارم.» منوچهر گفته بود چی را؟ بهروز گفته بود «همین دوبله را دیگر. همین که خودت میگویی.»
سه: حالا بهروز پریشانخاطر در ینگه دنیا یاد آن روز افتاده و شاید کمی هم چشمانش نم کشیده باشد. یاد بعدازظهر فردایش که توی استودیو ایرانفیلم قرار گذاشته بودند و بهروز صبح آن روز که سفته بسمالله پیچیده بود خیابان بهار و استودیو را پیدا کرده بود منوچهر، او را معرفی کرده بود به علی کسمایی مدیر دوبلاژ و کلی هم از وجناتش تعریف کرده بود. آقای کسمایی گفته بود صدایش را امتحان میکنیم. بهروز اولین تکجملهها را که توی دهانش مزمزه کرده بود نگاه انداخته بود به چشمان آقای کسمایی که ببیند بازخورد صدایش در چشمهای او مقبول است یا نه.
دیده بود که ددهم وای، آقای کسمایی نه سگرمههایش رفت توی هم و نه خیلی هم لیلی به لالایش گذاشت. با همین تکجملهها بود که کسمایی چیزی در استعداد او کشف کرد که آقابهروز دیگر شده بود استودیونشین عالم. حالا دیگر کارش درآمده بود. روزها میرفت سمت بهار. توی استودیو ایرانفیلم مینشست. سیگار دود میکرد و زل میزد به کار جماعت دوبلور بلکه قلق کار دستش بیاید و از علافی و دعوا با پاسبانها نجات پیدا کند.
چهار: بهروز پریشانخاطر که حالا در ینگهدنیا یاد رفیق از دست رفتهاش میکند پلانهای عتیقه را به خاطر میآورد از آن روزها که داشتند توی استودیو، فیلم «شیرهای جوان» را دوبله میکردند و بهروز نمیدانست آیا در بازی غریب مارلون براندو میخ شود یا در صدای مخمل چنگیز جلیلوند غرقه گردد. چه میدانست یک روز به چنان جایگاهی در سینمای ایران خواهد رسید که همین جلیلوند به جای او در فیلمها حرف خواهد زد. کار بهروز در استودیو ایرانفیلم این بود که سیگار پشت سیگار فسدود کند و در کار سینما حیران شود که بالاخره نوبت به خودش هم رسید و قرار شد در صحنهای، سربازان فیلم شیرهای جوان را سر صف حاضرغایب کند.
آقای کسمایی فیلم را نگه داشت و گفت «بیا به جای یکی از این سربازها یک کلمه بگو ببینم.» بهروز گفت چه بگویم؟ کسمایی گفت «سربازی نرفتی پسر؟ حاضرغایب نکردی تو عمرت؟ بگو حاضر!» فیلم را انداختند روی پرده و بهروز گوشی را گذاشت روی گوشش. آقا کسمایی گفت «به محض اینکه صدای سرباز را شنیدی همزمان بگو حاضر!» بهروز اما چنان در حیرانیاش غرقه بود که سربازها عین مور و ملخ جلوی چشمش رژه میرفتند و او خفهخون گرفته بود. انگار دو حس شنوایی و بیناییاش را از دست داده و پارانویا گرفته بود.
پنج: حالا بهروز پریشانخاطر در ینگه دنیا در فراق همکلاسیاش منوچهرش مغموم است و در حوالی خاطرات ۶۴ سال پیش پرسه میزند. در آن روز کذایی، در آن صحنه تکجملهای که فقط باید میگفت «حاضر». اما ابهت کسمایی او را گرفته بود. بالاخره فیلم راروی پرده انداختند. سربازهای خارجکی «عَهعوعِه» میگفتند و رژه میرفتند. بهروز یک لحظه با قاطعیت تمام گفته بود «حاضر»! و استودیو ایرانفیلم از خنده ترکیده بود. کار ضبط متوقف شده بود.
بهروز زیرچشمی نگاه کرده بود به منوچهر که ببیند مگر چه خبط و خطایی کرده است؟ منوچهر هم با نگاهش پیغام پسغام داده بود که «آرام باش. همه چیز درست میشود.» بهروز با اشاره نگاهش پرسیده بود «غلط گفتم؟» منوچهر گفته بود «آره. به جای یک سرباز دیگر حرف زدی! باید به جای آن یکی سرباز میگفتی حاضر.» بهروز از خجالت سرش را انداخته بود پایین. بار دوم که نوبت حاضرغایب سربازهای فیلم رسیده بود دل را به دریا زده بود و این بار سرباز لامصب را شناخته بود؛ «حاضر!» منوچهر با نگاهش گفته بود «بارکالله. خودش است.»
شش: « حالا بهروز پریشانخاطر که در ینگهدنیا به یاد رفیق از دست رفتهاش مغموم است به خاطر میآورد که با همان یکدانه حاضرغایب، دیگر پلاس شده بود شب و روز در استودیو ایرانفیلم و کارش درآمده بود. حالا پاتوقش شده بود خیابان بهار و گهگاهی هم که حوصلهاش سر میرفت، پیاده از بهار راه میافتاد سمت لالهزار مجنونپرور و یک ساندویچ میزد بغل سینما متروپل و از آنجا هم چند قدم بعد، سری میزد به مغازه کفاشی «آرمان» هنرپیشه. سلامی میداد و رد میشد. گمان میکرد همین تکسلامها، او را هم آکتور میکند. از لالهزار دوباره برمیگشت ایرانفیلم و شبانهروز آنجا پلاس بود و دوبله میکرد.
هی تُن صدایش را عوض میکرد و به جای چندین شخصیت فرعی فیلمها حرف میزد. کار دوبله شیرهای جوان که تمام شده بود باز هم به استودیو سر زده بود اما دیده بود که نه منوچهر هست، نه چنگیز، نه آقای کسمایی. از مانی و روبیک که مسئول صداگذاری و ضبط دوبلهها بودند پرسیده بود «پس بقیه بچهها کجایند؟» مانی گفته بود: کارشان تمام شده است. بهروز گفته بود: «مگر دیگر ضبط نداریم امروز؟» مانی گفته بود: «فقط کارهای خودت مانده است.» بهروز پرسیده بود کدام کار؟ مانی گفته بود «تمام آن نقشهای فرعی که در این چندوقت گذشته به جایشان حرف زدی، همگی امروز در یک صحنه دادگاه حاضرند و همهشان هم دست خودت را میبوسند. باید به جای همهشان حرف بزنی!»
هفت: حالا بهروز پریشانخاطر که در ینگهدنیا به یاد رفیق از دست رفتهاش منوچهر مغموم است به خاطر میآورد که در آن صحنه باید چشمبندی میکرد و تندتند صدایش را عوض میکرد و به جای آن همه آدم حرف میزد که بعدش روبیک صداها را دانه به دانه و سواسوا ضبط و تدوین کند. بهروز تا نیمه شب در استودیو ماند و به جای هشت نه نفر حرف زد. آنقدر صدایش را عوض کرد که بعد از تمام شدن کار، حرف زدن معمولی خودش هم یادش رفته بود!
وقتی از استودیو بیرون آمد به این فکر کرد که خوب شد ناخنکی به دوبله زدیم اما خدایا من دلم میخواهد آرتیست بشوم. با اینکه کمیپشتبند سربازهای جوان در فیلمهای «مرد هزارچهره»، «میان مرگ و زندگی» و « همه فن حریف» هم حرف زد و فوت و فنهای دوبله را یاد گرفت اما دلش فقط و فقط آکتوری میخواست. حالا دائم با منوچهر ایاق بودند. همان منوچهر که اگر او نبود شاید آکتوری مثل بهروز هم در سینمای ایران ظهور نمیکرد. چند روز بعد وقتی منوچهر مشتلق داد که «پسر، من واسه بازی تو فیلم خداداد انتخاب شدم.» بهروز اینجا هم یقهاش را گرفت؛ «جون منوچ، من هم بیام؟» منوچهر توان نه گفتن به او را نداشت. مثل همیشه گفته بود «چرا نشود رفیق؟ نمیشود، مال سوسن است.» و بهروز در فیلم خداداد هم در نقش چند ثانیهای سیاهیلشکر ظاهر شد. نقشی که حتی یک دیالوگ تککلامی هم نداشت.
هشت: حالا بهروز پریشانخاطر که در ینگهدنیا به یاد رفیق از دسترفتهاش منوچهر مغموم است به خاطر میآورد که همان یک صحنه بدوندیالوگ در خداداد منجر شد به اینکه قرارداد بازی در شش فیلم را ببندد و دیگر در زمین و آسمان، آرام و قرار نگیرد. زیاد طول نکشید او به چهره اول سینمای ایران تبدیل شود و این بار منوچهر هم با افتخار تمام به جای رفیق همکلاسیاش حرف زد. منوچهر آنقدر باوفاست که شاید در آن دنیا هم به جای بهروز حرف بزند.

