روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| هوا ابری، هوا بارانی، اصلا هوا مه آلود دم غروب در ساحل نوشهر! خوشبهحالتان اگر بیدغدغه روزگار پر جوروجفا، مجال اندکی آرامش و زمزمه ترانه یافتهاید! اما و اکنون که هوای ملس در کمین پاییز است در پیادهروی خیابانی که نامش حافظ است، پیشرو، کسی میآید که عصا پیشقدم اوست. نازک و با خمخوردگی عمر سربالایی خیابان را قدم رنجه میفرماید.
باید هفتاد و بیشتر سال عمر گران داشته باشد که با دو چشم کم سو در ملاحظه پیادهرو است و در توقفی ناگهانی روزنامه تا خوردهای از جیب کتش در میآورد و روپوش پیش پای ویترین کتابفروشی میکند و بعد به سختی مینشیند. عصا، بین دو زانو، ستون دو دست و چانهاش میشود تا نفس تا کند و باز کند و رها کند در دهانی که تا لحظاتی دیگر همآغوش دود سیگار میشود و شد.
من به بهانهای مثلا دیدن کتابهای توی ویترین پیش میروم تا اگر شد احوالی بپرسم از مردی که شبیه احترام است! کت و شلوار دیرینی به تن دارد. از آن یقه پهنها که معمولا اثر انگشت عطر روی آن ثبت است !حالا کنار دستش نشستهام و میگویم با سیگار یگانه بودم اما دوستی ما با تپش ناموزون قلب من گسست! میگوید کاش چیزکی هم رفاقت پنجاه وپنج ساله من و دود را به هم میزد! بعد چنان پک تنسوزی میزند که سیگار از درد خاکستر میشود!
قامت راست میکنم که بروم، تق زانوی پای چپم گوشش را خبر میکند تا بگوید وضع زانویت خراب اندر خراب است. به عنوان مهندس بازنشسته راه توصیه میکنم، این پل را هرچه زودتر ترمیم کن وگرنه ارتباط پا و راه را از دست میدهید. من میروم، او میماند، راه با من است، سرازیری نرمی است که جان میدهد برای خیالبافی؛ آن مرد آراسته و متین، کم و بیش در حال از کار افتادگی است. این سن و سالها نامهای دیگری دارد مثلاً در راه ماندگی و برای عدهای رهاشدگی و بیسرپرستی.
حتی فراموششدگی. وقتی گوش صدای شجریان را نمیشنود و دست آهسته میشود، وقتی چشم، دیدن یادش میرود و افسردگی هر روز جوانتر میشود. چون مبدأ و مقصد را گم میکنیم. آنوقت سالمندی و کهنسالی ما برای دیگران تبدیل به مزاحمت میشود. در همین لحظهها تن به تن نوجوانی میشوم و او معترضانه میگوید پدرجان حواست کجاست؟ صدایش، موسیقی امید و زندگی است. دستی به سرش میکشم و معذرت خواهی میکنم. میرود. آرزو میکنم او هم روزی روزگاری کهنسالی را در نهایت صحت در آغوش گیرد !
لبخند زد به ساعت روی جلیقهاش
فرقی نداشت ساعت و روز و دقیقهاش
مو شانه کرد، ریش تراشید، عطر زد این بار
هیچ حرف ندارد، سلیقهاش
راست این است کهنسالی درد است وگاه رنج و رنجوری بیدرمان است تا سرانجام شاخه عمر را از درخت زندگی جدا کند مثل تک درخت پسته خانه همسایه که با سخت جانی در زمهریر و برف، سرک کشید و بار و بر داد که کال و خام مزه کودکیها و نوجوانیهای ما شد اما او هم به سالمندی،تنهایی و رنجوری رسید و مثل درختان دوروبرش تسلیم خزان عمر شد!
سالمندی رنج است. هشت میلیون سالمند کشور گویی در کلینیکهای درد سرگردانند. یکی کم و بیش سالم است اما حقوق ناچیز بازنشستگی افسردهاش کرده است. آن یکی پساندازی دارد اما از رفتن بچهها به آنسوی دنیا آشفته حال است و گاه تعمداً سمعکش را گم و گور میکند تا گفته باشد حالم بد است و این یکی که اصلا خودش گمشده در فراموشی است!
روزنامهنگاری میگوید همین حالا حدود یکونیم میلیون سالمند تحت پوشش کمیته امداد و ششصد هزار نفر زیر بال سازمان تأمین اجتماعی هستند. قریب بیست هزار سالمند در آسایشگاهها هنوز را و شب و روز را دوره میکنند و فقر مطلق زندگی را برای چند ده هزار سالمند سختتر از صعود به هیمالیا کرده است!
همین حالا پیرزنی با موی برفی و لچک گلگلی در پریشان خیالی دارد زیر سقف آسایشگاه ستاره میدوزد به سینه آسمان ابری. چون نگران برههایی است که چوپان آنان را در دره گنجشکها و عسل جا گذاشته است! پس زیرلب زمزمه میکند؛
اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را
میان دست عرق کرده تو تا بزنم
دوباره بچه شوم، بیبهانه گریه کنم
دوباره سنگ به جمع پرندهها بزنم
* شعرها به ترتیب محمد سعید میرزایی و سیدمهدی موسوی

