روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | دوست پیدا کردن از بزرگ‌ترین چالش‌های زندگی من بوده.(عجب جمله پر آب و تاب بی‌خودی) منظورم این بود که پیدا کردن یک رفیق صمیمی در مکانیسمی متفاوت از بقیه برای من رخ می‌داد. این ربطی به مسائلی مثل گوشه‌گیری و کودک طلاق و این چیزها ندارد. اتفاقا در تمام دوران کودکی‌ام معمولا تا دیر وقت در حال بازی کردن در کوچه و خیابان بودم و دوستان متعددی هم داشتم اما پیدا کردن رفیق به معنای خاص آن معمولا از دسترسم دور بوده.

وقتی هشت سالم بود و در ۱۰متری گرگان (سلمان فارسی) زندگی می‌کردیم در خیابانمان پسری اهل اصطهبانات بود به نام احمد که با خانواده‌اش (برادر،‌خواهر جوانش و مادرش. پدرش فوت کرده بود) در یک زیرزمین در خانه‌ای حیاط‌دار و قدیمی ساکن بودند. با احمد زود اخت شدم. چون هردویمان اهل فوتبال بودیم و هردویمان خانواده نصفه و نیمه داشتیم! وقتی از آن محل رفتیم در محل جدیدمان که در خیابان شیخ صفی بود برای پیدا کردن رفیق دوباره به دردسر افتادم تا این‌که در سال اول راهنمایی با پسری اهل کاشان دوست شدم.

آخرین فرزند از یک رشته برادر و خواهر ده‌تایی! در خانه‌ای بسیار کوچک در میدان گرگان هر ده خواهر و برادر با مادرشان زندگی می‌کردند. پدر محمد هم فوت کرده بود. اما به نظر می‌رسید مشکل‌های مالی‌شان کم کم در حال حل شدن باشد. برادرها سرکار می‌رفتند و خواهر بزرگ هم در ایران خودرو مشغول به کار شده بود. یکی از برادران سید محمد بلافاصله پس از جنگ رفت جبهه و شد از گروه تخریب شهید چمران و چند ماه بعد که برگشت مجروح شده بود و با عصا راه می‌رفت و بسیار لاغر و تکیده شده بود.

اما دوباره برگشت جبهه. محمد یار من شده بود به‌خصوص این‌که با ماشین تصادف کرد و پایش شکست و ماموریت من شده بود همراهی کردن و رساندن سید محمد که با دوتا عصای زیربغل راه می‌رفت به دم خانه‌شان که بیست دقیقه دورتر از خانه خودمان بود. کسی نبود که در این مسیر به سید محمد کمک کند.

محمد خیلی شب‌ها خانه ما می‌ماند و ما صبح با هم راهی مدرسه می‌شدیم‌« کلی برای هم داستان می‌گفتیم و خیالبافی می‌کردیم. از سال دوم اما رفاقتمان ضعیف شد. محمد افتاد کلاس دوم ب. چرا که اول فامیلی‌اش‌» بود و لب مرز و در نتیجه رفت دوم راهنمایی ب و آنجا رفیق جدیدی پیدا کرد و من که کارد می‌زدید خونم در نمی‌آمد آن‌قدر که از بی‌معرفتی‌اش عصبانی بودم. دوره دبیرستان در دبیرستان اندیشه ما بچه‌هایی که خانه‌مان سمت پایین پله‌های اندیشه بود و به نوعی فراکسیون اقلیت محسوب می‌شدیم،سریع همدیگر را پیدا کردیم چرا که بچه‌های سمت آپادانا و پالیزی اصلا یک دستور زبان دیگر داشتند که ما نمی‌توانستیم در سال اول درکش کنیم.

اولین دوست مهمم هوشنگ بود. پسر بامزه‌ای با موهای پرپشت آرتیستی که خیلی سریع حواسش به سمت جنس مخالف جلب شده بود. خانه‌شان یک حیاط دو طبقه در کوچه‌های شرقی خیابان گرگان بود و فاصله‌اش تا اندیشه واقعا زیاد بود. با هوشنگ رفیق شدم و با اضافه شدن کامبیز یک گروه سه نفره درست و درمون درست کردیم. کامبیز هم خانه‌اش در خیابان کلیم کاشانی بود. پدرش رئیس یک شعبه بانک بود و وضع مالی‌شان خیلی خوب بود و یکی دو سال بعد یک حیاط پردرخت افسانه‌ای در خیابان یخچال خریدند و رفتند آنجا.

یادم است در خانه کامبیز از دیدن عکس بی‌پروا و بزرگ یک مدل فرانسوی در روی دیوار چقدر حیرت کرده بودم. این گروه سه نفره تازه داشت قوام می‌گرفت که باز هم سال بعد من رفتم ریاضی و کامبیز و هوشنگ رفتند تجربی و آنجا دوتا دوست دیگر هم پیدا کردند و یک گنگ واقعی راه انداختند و من همیشه به عنوان مهمان ناخوانده این گروه بودم و همیشه در تلاش که کدهای ردوبدل شده میان این چهار نفر را درک کنم و بفهمم و خب به تدریج کناره گرفتم.

هرچند در سال چهارم بالاخره یک دوست صمیمی پیدا کردم. شهرام. می‌آمد مدرسه اندیشه و خانه‌اش در خزانه بخارایی بود. هر روز صبح با اتوبوس راه می‌افتاد و چنین مسیر بی‌پایانی را طی می‌کرد با کت و شلوار و کیف سامسونت و کفش‌های مردانه. مادر نداشت و رابطه گرمی هم با پدرش نداشت.

مذهبی بود و نماز اول وقت و خوش خنده و آماده دعوا و سرشاخ کشیدن. رفاقتمان خورد به کنکور و رفتن به پارک شهر و درس خواندن و … و خب این‌بار کنکور ما را از هم جدا کرد و….شهرام افتاد دانشگاه نفت آبادان و رفت آنجا و بعد در بهار سخت سال ۶۷ رفت جزیره مجنون و وقتی یک‌سال بعد دیدمش دیگر از آن خنده‌ها خبری نبود… در همین دوران با سیامک رفیق شدم. پسر یکی از معروف‌ترین نوازنده‌های دنبک ایران که خانه‌شان در کوچه‌ای روبه‌روی خانه ما بود و به تدریج با هم ایاق شدیم.

این دوره رفاقت سه چهار سال طول کشید و شامل مجموعه‌ای بی‌پایان از پیاده‌روی‌های روزانه و کوه رفتن و سینما رفتن و تخته نرد بازی کردن و حتی اختراع یک زبان اشاره برای ما تین‌ایجرهای تازه بالغ شرمگین در جهت توصیف خجولانه مه‌رویان زمینی بود! این زبان به تدریج گسترده شد و در انتهای آن سال‌های رفاقتمان کاملا قابل اتکا بود.

با سیامک و به‌همراه هم جذب شدیم به یک گروه شش هفت نفره دیگر که از کودکی با هم بزرگ شده بودند و اینجا زبان مشترکمان شد سینما. اما خب آن گروه شش هفت نفره به‌هرحال اکیپ خودشان را داشتند …الان می‌توانم سرنوشت هرکدامشان را برایتان بگویم. هوشنگ که از مدیرکل‌های سازمان جنگلداری است، کامبیز که در استرالیاست و خانواده‌ای تشکیل داده،‌شهرام که از مدیران ایران‌خودرو است،‌ از سید محمد و احمد هیچ خبری ندارم و سیامک که همان‌طور مثل قبل باقی‌مانده و فقط موهایش سپید شده و یک نقشه‌بردار موفق ساختمانی است…چقدر طولانی شد. تازه بقیه دارد!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.