روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | چه دقایق فرخندهاى، چه قهقهه پرکرشمهای، تا هر جا که صدا اجازه داشت اغواگر شد و دلها را برد. با آن چهره که قرص قمر بود. چالی روی گونه چپ، صورت ککمکی با چشمانی که در خنده بود به وقت قهقهه. همه این آنات یکجا چشم و دل را سیر مسرت میکرد، میخواستم بخورمش و یا بدهم به آغوش پرتمنا. اما نمیشد. مادرش جدیتر از آن بود که بشود با ملاحظه جلو رفت و گفت: چه دختر شیرین و دلپذیری دارید. نفهمیدم چرا قهقهه سر داد، شاید گربهای از درخت پایین آمده و یا پرندهای از دیوار بالا رفته است. توی دلم گفتم کاش میشد دوباره قهقهه بریزد و گذرگاه را مست شعف کند.
من رفته بودم چیزکی بخرم که آن خنده جهانی و آن کودک کیک شکلاتى این گوشه از خیابان فرعی را پر از هیاهو، شکوفه و عسل کرد، از بس که بیغش، معصوم و دلخند بود، اما باور کنید متقابلا اغلب مادران در اینگونه مواقع ترس خوردهاند! نخند، ندو! نرو! کجا داری میری؟ آنان جایی نمیروند، آنان بااحتیاط مىروند، ناامنى را ما بزرگترها براى آنان مىسازیم!
چه اوقات شکرریزی وقتی نشاط بچهها سقف خانه را برمیدارد. کاش دنیا دست بچهها بود. آنوقت کسی زخمی و کسی کشته نمیشد، حتی کسی گم نمیشد به وقت قایمباشک برای این که کار بچهها پیدا کردن دوست است نه گم کردن. نه پنهان کردن و ربودن آنان! کسی میگوید مادران و پدران حق دارند با همه جان، دست نیلوفری کودکشان را بفشارند در خم کوچه و خیابان.
چون نگرانند مبادا در تاخوردگی روزگار ناراست، ناراست مردی برباید به فریب کودکشان را در روزگار چروک که گاه بزرگترها هم ناگهان در کمینگاهها، مجروح و یا مفقود میشوند، کاش میشد هر روز گوشهای ایستاد و غرق شادی کودکان شد تا برای لحظاتی روزگار با حضور معصومیت آنان بهار شود! کودکی در گوش پدرش آواز میخواند؛
زود باش لبخند بزن
تا پراکنده شوند ابرها
اگر لبخند نزنی
من چگونه خود را بسازم
راست این است دیگر گربه از درخت بالا نمیرود. این درخت است که از گربه پایین میآید و وقتی آسمان برای پرواز تیره است، پس سار راه میرود و پرستو قدم میزند! وقتى کودکى ربوده میشود یعنی نخ قرقرهها براى بالا رفتن بادبادکها هر روز کوتاهتر میشود و این یعنی کفش سیاه ممکن است نشانه دل سیاه باشد. همین است وقتی کودکی از تهدل میخندد ما مردان و زنان هزار سال پیش حق داریم قلبمان به شوق بتپد و وقتی کودکی گم میشود دوباره یادمان بیاید اتفاقاً کسی که به او اعتماد میکنیم، ما را فریب میدهد.
همین است کودکانى در اعتماد به بزرگترها فریب میخورند و به راهی برده میشوند که بازگشتی ندارد و اینگونه است که کلمات نمیتوانند حقیقت را عوض کنند. ما بچهها را بهاندازهای که سزاوار مهر و مودت هستند، دوست نمیداریم. اگر میداشتیم زیستن را اینگونه برای آنان غیرممکن و دشوار نمیکردیم. راست این است؛ دنیا بدون بچهها زایندهرود بدون رود و شمال بدون جنگل و دریاست. با اینهمه من همین لحظه صدای پای دختربچه همسایه بالا سری را میشنوم که دنبال زندگی میدود.
دوستان را، در آغوش کشیدن را فراموش نکن
دوست داشتن کودکان را
بوسیدن گلها را فراموش نکن
و در کشاکش این نبرد
به آسمان نگاه کردن را نیز فراموش نکن
*شعرها از کمال بورکاری و آتاولبهرام اوغلو

