روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا راستش رو بخواین من به شدت وسواسی‌ام. نه روی تمیزی و این چیزاها… روی این مسائل که «چراغ‌ها رو خاموش کردم؟» ، « گاز رو بستم؟» ، « در رو قفل کردم؟» و … حالا شما حساب کن، من یه دوستی دارم که در این زمینه، ده هیچ از من جلوتره. یعنی کارش دیگه از وسواس گذشته و باید لغت جدیدی برایش ابداع کرد.

با این اوصاف، فاجعه زمانی اتفاق می‌افته که ما دو نفر، قصد داشته باشیم به اتفاق همدیگه، کار مشترکی انجام بدیم. حالا چه بخوایم جایی بریم، یا خریدی بکنیم، یا سفری بریم یا هر چیزی. اون حرکت تبدیل به « فاجعه چرنوبیل » میشه… از معمولی‌ترین و عادی‌ترین دیالوگ‌ها، به چند جمله زیر می‌تونم اشاره کنم:

- « اِ… درِ ماشینو بستم؟» / «اِ… نبستی؟» / « اِ… نمی‌دونم. خب چرا حواست نبود؟» / « ماشین توهه…سوئیچ هم دست خودته. من حواسم باشه؟» / « فکر کنم نبستم…» / « حالا بریم، ایشالا که بستی…قرارمون دیر میشه.» / « شاید هم بستم…» / « من ندیدم ببندی‌ها…» / « ندیدی؟» / « ندیدم.» / « پس نبستم.» / « شاید هم بستی، من ندیدم…» / « برگرد آقا… برگرد.»

و این مکالمات، بعد از برگشتن و چک کردنِ مجدد، وسط‌های راه، دوباره تکرار میشه و این ماجرا همیشه ادامه داره. اساسا ما دو نفر، نباید هیچ‌وقت کنار هم باشیم. ولی بعضی مواقع چاره‌ای نیست و دست روزگار، کارهای ما رو جوری می‌چینه که مسیر زندگی‌مون، یکی میشه.
به اتفاق هم باید به یک جلسه کاری می‌رفتیم.

برای هماهنگی بیشتر و تبادل یک‌سری مدارک، در رستورانی با هم قرار گذاشتیم. بعد از این‌که چند باری از سر میز بلند شدیم و رفتیم قفل ماشین‌هامون رو چک کردیم، بالاخره نشستیم. بعد از ده بار بالا پایین کردن منو، غذامون رو هم سفارش دادیم. یک ساعتی اونجا بودیم و بعد از خوردن غذا، صد باری هم مدارک رو چک کردیم که چی، دست کیه… یه ربعی هم بیرون رستوران، جمع‌بندی کردیم و باز هم چک کردیم که چی، دست کیه… بالاخره با کلی شک و تردید، راه افتادیم.

در اواسط جلسه، احساس کردم که حال و روز خوبی ندارم. ظاهرا غذای رستوران، کار خودش رو کرده بود. کله‌م رو بردم بیخ گوشش و گفتم: « من حالم خوش نیست. احساس می‌کنم مسموم شدم، میرم بیرون و برمی‌گردم. جلسه رو بچرخون تا من بیام…» / « از جات تکون نخور…» / « اِ…میگم حالم بده.» / « من خودم دارم رو به قبله میشم هر لحظه امکان داره کلیه محتویات ناهار رو همینجا عینا منتقل کنم روی میز…»

باز هم در زندگی، هم مسیر شده و به اتفاق مسموم شده بودیم. با هزار بدبختی خودمون رو کنترل کردیم و به بهانه‌ای، جلسه رو ترک کردیم. با نهایت سرعتی که برامون ممکن بود، به نزدیک‌ترین درمانگاه رفتیم. خیلی سریع، سه چهار مرتبه، قفل‌های ماشین رو چک کردیم و نهایتا موفق شدیم که خدمت آقای دکتر برسیم…

حالا… مشکل اساسی، اینجا به وجود آمد و اون هم نسخه‌ای بود که جناب دکتر برامون پیچید. نسخه‌ای کاملا پیچیده و بسیار وهم‌انگیز برای افرادی مثل من و دوستم. دو نوع قرص، یکی هر ۸ ساعت، اون یکی هر ۱۲ ساعت و شربتی که هر ۱۰ ساعت باید می‌خوردیم. کار و زندگی مون رفت رو هوا:

- « کدوم قرص هر ۱۰ ساعت بود؟» / « هر ۱۰ ساعت که شربت بود!» / « پس قرص‌ها چی بود؟» به خاطر وسواس‌هایی که از خودمون سراغ داشتیم، قرار شد با همدیگه شروع کنیم به دارو خوردن و با تماس و پیام کوتاه، به یکدیگر یادآوری کنیم. دیگه مسئله‌مون، قفل ماشین و سوئیچ نیست. خدا رو شکر پیشرفت کردیم: - « اِ… قرص ساعت ۲ رو خوردیم؟» / « اِ… نخوردیم؟» / « نمیدونم…» / « فکر کنم خوردیم…» / « شربت، چی؟… خوردیم؟» / « نخوردیم؟…» / « دوباره بخوریم؟…» …

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.