روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: آلن راجرز سه بار به ایران آمد و هر بار با خاطرات زیبا و بی‌‌بدیلی از ایران رفت اما این سرزمین را به‌عنوان زیباترین زیستگاه عمر دراز ۹۸‌ساله خود برگزید. مردی که در نزدیک به یک قرن زندگی، خاطرات و ضدخاطرات دربی شش‌تایی‌ها، ترس از منارجنبان اصفهان، کل‌کل با مستر رایکف، خرافه‌‌گرایی‌‌اش با توسل به مهره شانسی که یک دست بریده عروسک پلاستیکی‌ بود و البته مدلِ دَک شدنش از باشگاه شهباز تهران که با اتهام عدم فهم و درک فوتبال مواجه شد را لای آلبوم روزها و شب‌‌های پرتعداد زندگی‌‌اش مرور کرد و هیچ‌چیز او را مثل اجاق‌کوری‌‌اش و بی‌‌وارث بودنش اذیت نکرد. وقتی تیمش با شش گل تاج را شکست داد چنان سرکیف شد که علناً به مطبوعاتی‌ها گفت: «اگر اندکی فقط اندکی دیگر تلاش و دقت می‌کردیم نتیجه بازی به ۱۰ بر صفر هم می‌رسید اما دیگر کسب چنین نتیجه‌ای در تاریخ محال خواهد بود!»

دو: ‌آن مرد ۹۵‌ساله چشم‌سبز کجا در خاک چکیده است که هیچ خبری ازش نیست و پرولتاریای شبکه‌های مجازی هیچ پستی از او به نمایش نمی‌‌گذارند که هر روزش در تهران با فخر و ماجرایی همراه بود. وقتی در سه بازی اولش که روی نیمکت پرسپولیس نشست روی یکدانه برد را هم ندید از چشم مردم افتاد. مساوی یک-یک با عقاب و شکست از راه‌آهن چنان کرد که پچپچه‌های مردم بی‌طاقت آغاز شد و درباره‌‌اش گفتند «نه بابا، این هم مالی نیست. این اجنبی‌ها فقط برای پول می‌آیند». نمی‌دانستند که او به یک لاخ موی سبیل عبده اطمینان کرده و شب‌ها در باشگاه می‌خوابد. مردی که به تماشاگران باج نمی‌‌داد.

مخصوصا وقتی کشتیارش می‌شدند که فلان بازیکن را به زمین بیاور و او لجش می‌گرفت که «اگر مربی منم، بروید پی کارتان. لابد مصلحت تیم را بهتر از شما می‌بینم». بعد از هدایت پیکان، به سمت نیمکت‌های کانزاس‌سیتی و واشنگتن‌دارتز رفت اما هنگامی که پیکانی‌ها کمپلت به پرسپولیس کوچیدند، جفت‌پایشان را در یک کفش کردند که الّا و بلّا راجرز را می‌‌خواهیم. وقتی هم که در تیم قرمزها ته‌دل عبده را زد سر از شهباز درآورد؛ شهباز مدل ۵۳ که ستاره‌هایی چون کلانی و حجازی و مظلومی و عادلخانی را با قیمت‌‌های کهکشانی آن روزها کشانده بود به کلوپش و می‌خواست جای خالی شاهین افسانه‌ای را پر کند.

آنجا هم وقتی شهبازی‌ها عذرت را خواستند و رسما در رسانه‌‌ها اعلام کردند که هیچ‌چیز از فوتبال نمی‌فهمد، برگشت سمت ایرلند و آن‌طرف‌ها و مزرعه بزرگی خرید و ما دیگر خبری از مربیگری‌‌اش نشنیدیم. حداقل خدا را شکر که ۳۱‌سال بعد از ترک ایران، باز سروکله‌اش در تهران پیدا شد. ۲۷ دی ۱۳۸۴ ناگهان خبر آمد که دو مهمان بلندپایه فوتبالی با طیاره لندن به تهران آمده‌اند تا در مراسم بزرگداشت پیشکسوتان سرخ‌ها شرکت کنند. آن روز چشم‌های او و اوفارل می‌درخشید. وقتی در باشگاه قرمزها نشست مطبوعاتی برگزار کردند جفت‌شان به خود بالیدید که یکی تیم ملی را قهرمان آسیا و دیگری پرسپولیس را قهرمان جام تخت‌‌‌جمشید کرده ‌است. بعدش هم گویا به دیدار سیدحسن خمینی رفتند و در مراسم پیشکسوتان سرخ‌ها در هتل هما شرکت کردند. حالا دیگر از آن روز تا امروز که به قاعده ۱۷‌سال طی شده است هیچ خبری از او در دست نداریم.

سه: وقتی شنیدیم همیشه توی ساک‌اش یک «دست» عروسک پلاستیکی حمل می‌کند که مهره شانس و اقبال اوست باور نکردیم اما روزی که با اسماعیل حاج‌رحیمی‌پور ستاره قرمزها دعوایش شد، فهمیدیم که چه ایمانی به آن دست عروسک دارد. اسماعیل گفته بود «من فقط یک دست قطع شده عروسک پلاستیکی را کف زمین رختکن دیدم و برداشتم که بیاندازم سطل آشغال اما نمی‌دانید راجرز چه جیغ و ویغی راه انداخت». او دست عروسک را عین هدیه‌ای ارزشمند از دست حاجی قاپیده و توی ساکش انداخته بود و حاجی گفته بود به حق چیزهای ندیده و نشنیده. سه سال بعدش بود که آبش با رئیس -علی عبده- به یک جوی نرفت و فهمید که همیشه هم از آن دست پلاستیکی کاری ساخته نیست.

چهار: مردی که تیمش را با تپه‌نوردی و پله‌نوردی ساخت؛ با دواندن پرسپولیسی‌ها در تپه‌های داوودیه و گردنه قوچک. آنقدر در سربالایی‌ها می‌دواند که دل و روده‌شان از دهان‌شان می‌زد بیرون. هر کس که در دوهای داودیه نفر آخر می‌شد در جلسه بعدی باید دو دور، دور امجدیه را می‌دوید. خدا می‌داند که همین تمرین‌های سخت و طاقت‌فرسا چقدر در قهرمانی جام تخت جمشید تأثیر داشت. آن تمرینات بدنسازی چنان سازنده بود که آن سال‌ها یکبار راجرز از مربی آمریکایی تیم ملی دوومیدانی ایران خواست که از بازیکنانش تست دوندگی بگیرد.

آنجا اسماعیل حاجی‌رحیمی‌پور فوروارد سرعتی تیم در صدمتر رکورد حدود ۱۳ ثانیه را به‌جا گذاشت و مربی آمریکایی با ذوق و شوق یقه‌اش را گرفت که: «این بازیکن‌ات را بده به من تا برای تیم‌ ملی دوومیدانی ایران یک دونده سرعت بسازم!» اما او فقط خندید. مثل آن روزها که در پرسپولیس، پنج، شش‌ بازیکن به‌‌نام محمد داشت و این موضوع کلافه‌اش کرده بود. هر وقت اسم محمد را صدا می‌زد، همزمان همه‌شان پا می‌شدند و لباس عوض می‌کردند و به همدیگر تعارف می‌زدند که «ممد تو برو. ممد، جون من تو برو تو.» الان سال‌‌هاست یکدانه ممد در زندگی‌‌اش ندیده است راجرز.

پنج: من آن بلوز سبز را دوست داشتم که با موهای زرد‌ش سِت می‌‌شد و آن عینک قاب‌‌سیاه شیکان‌پیکان، جلوه خاصی بهش می‌‌بخشید. در اولین ماه‌‌های آمدنش به پرسپولیس، جماعتی گیر دادند به تندخویی‌اش. اولش که «خل و چل» صدایش می‌زدند. می‌گفتند یک مربی عصبی بدقلق و دیوانه آمده پرسپولیس. اما کسی اگر دو کلمه لاتین بلد بود می‌دید که سرش به تن‌اش می‌ارزد. وقتی در اولین روزهای مربیگری‌اش نتیجه نگرفت ملت چشم‌شان تا به تا شد که «این همه پولی که می‌گیری حرامت باد»! اما وقتی کارت روی روال افتاد فهمیدند با کی طرفند. او در تمام سال‌‌هایی که در ایران مربیگری کرد از دو چیز نفرت داشت! منارجنبان اصفهان و تاج مسجد سلیمان. در جام منطقه‌ای کشور (۱۳۵۰) که در اوج خوش‌خوشان قرمزها، از بچه‌های مسجدسلیمان شکست خوردند راجرز تا زمانی که در تهران بود هر وقت اسم مسجدسلیمان می‌آمد رعشه می‌گرفت!

یک بار وقتی خبرنگار کیهان ورزشی از راجرز پرسید «این‌همه تندخویی، شگرد شماست یا کسالت عصبی دارید»؟ او از کوره دررفت: «یادتان باشد مربیان دو دسته‌اند. یک عده‌شان با عصبیت و تندخویی کار خود را پیش می‌برند. یک دسته‌شان با ملایمت و نرم‌خویی. بازیکن ملایم و نرمخو را باید با ملایمت و بازیکن خشن و خودسر و فضول را باید به تندی برخورد کرد. باید اعتراف کنم که من با همین تندخویی‌ام به منظور خود می‌رسم. حتی اگر با کلانی و بهزادی هم داد و بیداد نکنم آنها دستورات مرا به‌ کار نخواهند بست! البته اعتقاد بچه‌‌ها به من تا حدی است که اگر بگویم خودشان را از پشت بام به زمین پرتاب کنند این کار را می‌کنند».

شش: غیر از خرافاتی بودنش، چیزی که زن‌های ایرانی علاقه‌مند به فوتبال را از راجرز دلخور کرد ضدیت‌اش با فوتبال زنان بود. در مصاحبه‌‌‌ای با خبرنگار کیهان‌ ورزشی وقتی ازش پرسیدند که چرا تیم فوتبال دختران پرسپولیس در مسابقات باشگاه‌های تهران شرکت نمی‌کند؟ زد توی پوزشان: «من به فوتبال دختران اعتقادی ندارم و ورزش فوتبال را یک ورزش کاملاً مردانه می‌دانم. در مورد تیم بانوان هم وظیفه‌ای به من محول نشده. آن‌قدر سرگرم کارهای تیم مردان پرسپولیس هستم که فرصت فکرکردن به دختران را ندارم!» انگار بیخود نبود که اجاقش کور بود. انگار بیخود نبود که ازدواج نکرد و تنها زندگی کرد. انگار بیخود نبود که وارث نداشت.

هفت: راجرز تنها مربی خارجی در تاریخ فوتبال ایران بود که بار اولی که به پرسپولیس آمد مرام ایرانی برداشت و بی‌آن‌که برایش آپارتمانی اجاره کنند به‌تنهایی در داخل باشگاه پرسپولیس زندگی کرد و ماه‌های بسیاری را بدون قراردادی مکتوب روی نیمکت تیم عبده نشست. این همان مردی بود که تاریخ، پیروزی شش‌‌گله تیمش در دربی معروف تهران، مقابل تاج را تبدیل به بزرگترین و وحشتناک‌‌ترین نتیجه شهرآورد به‌خاطر سپرد. مردی که از منارجنبان می‌ترسید و اصفهانی‌های رند وقتی وحشتش را فهمیدند کلی سر به‌سرش گذاشتند.

در روزهای بازی با سپاهان (بهمن سال۱۳۵۰- لیگ منطقه‌ای ایران) بود که هر چه التماسش کردند تا بالای منارجنبان برود نرفت که نرفت. ناگهان وسط راه منارجنبان و در حالی که فقط چند پله تا آخرش مانده بود با ترس و لرزی عجیب به پایین برگشت. همه‌اش می‌ترسید که مبادا این منار بشکند و او در سقوطی جانگداز به پایین، جان به جان‌آفرین تسلیم کند! میزبانان اصفهانی‌ و بازیکنان پرسپولیسی‌ها هرچه تمنا کردند «مستر! این منار که می‌بینی صدها سال‌ است به همین شکل می‌جنبد اما هرگز نمی‌شکند و فرو نمی‌ریزد»، اما او قانع نشد. مدام با حیرت می‌گفت: «من در هیچ کجای جهان چنین معماری‌ای ندیده‌ام. اینجا دیگر کجاست؟ چرا می‌جنبد؟!»

هشت: راجرز هنگام سفرش به تهران در سال ۱۳۸۴ برای حضور در مراسم تجلیل از شاگردانش، دلیل آن‌همه عشق به بازیکنانش را فاش کرد. گفت که شاگردانم به مثابه فرزندان نداشته‌ام هستند. گفت که آنها نوعی هدیه الهی‌اند. مخصوصاً همایون که دست راستش بود. چنان که وقتی خبر مرگ او را در مزرعه‌اش واقع در نزدیکی‌های زادگاهت ساوت‌پورت انگلستان شنید اعتراف کرد که یک لحظه از درون پژمردم. این همان همایونی بود که تیم پرسپولیس را در همان بازی معروف شش‌تایی‌ها در غیاب راجرز که به سفر ۴۴‌روزه رفته بود آماده کرده بود.

شب پیش از همین بازی کذایی بود که همایون برای استقبال از راجرز به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا او را به خوابگاهش برساند و در طول راه برایش تعریف کرده بود که وضع آمادگی جسمی و روحی بچه‌ها تا چه حد است. فردایش وقتی در استادیوم آزادی شش‌ گل به تیم درمانده رایکف زدند این پیروزی به اسم راجرز تمام شد و دنیای ورزش در وصف پرسپولیس پراشتها نوشت: «اینها چیزی از آژاکسی‌ها کم نداشتند.» همان همایونی که با وجود مصدومیت در این دربی، هت‌تریک کرد. همان همایونی که در غیاب راجرز، تمرینات بدنسازی پرسپولیس را به مدت ۲۱ روز در تپه‌های داوودیه و امجدیه و حتی با تمرینات پرش‌طول و پرش‌ارتفاع، به عهده گرفت و در روز بازی، دودستی تحویل راجرز داد.

۹ : فوتبال خوش‌استقبال و بدبدرقه ایران اما با راجرز هم خوب تا نکرد. مردی که به‌عنوان پایه‌گذار سبک فوتبال کلاسیک انگلیسی (فوتبالی مبتنی بر سانتر و ضربه‌های سر) در ایران شناخته می‌‌شود. این همان مردی بود که در انتخاب رنگ قرمز برای پرسپولیس اولیه، نقش اصلی را داشت. مردی که در سفر به لندن با خرید پیراهن‌های آرسنال به تهران بازگشت و پرسپولیس رسماً تیمی سرخپوش از نوع آرسنالی شد. راجرز به‌‌خاطر علاقه به تیم آرسنال بود که رنگ قرمز را برای پیراهن پرسپولیس انتخاب کرد و البته علی عبده هم در این عشق سرخرنگ با او همرنگ بود. تنها فرق‌‌شان این بود که راجرز «سرخ و سفید» را دوست داشت و عبده، «سرخ و سیاه» را. چنین شد که رنگ پیراهن پرسپولیس به رنگ سرخ با آستین سفید و شورت سفید و جوراب قرمز تعیین و رسما به مسئولان لیگ تخت‌جمشید اعلام شد.

۱۰: مردی که پرسپولیس را مقابل چلسی و سائوپلوی برزیل هدایت کرده بود در اردیبهشت ۵۳ بعد از آن‌که پرسپولیس با دو گل پروین و خوردبین تیم خواب‌زده «آبردین» اسکاتلند را در امجدیه برد، با تهاجم شدید عبده مواجه شد که پته‌ او را روی آب ریخت و یک روز قبل از آن بازی، همایون را جایگزین او کرد: «مربی انگلیسی بیش از حد با بازیکن‌ها صمیمی شده و بیشتر به یک مبصر می‌ماند تا یک معلم. او مبصری بوده که فقط دفتر حضور و غیاب بازیکن‌ها را امضا می‌کرده و گزارش‌های چند خطی می‌نوشته؛ پس شایستگی حضور در نیمکت تیم را ندارد. راجرز تیمش درجا زده و او هیچ چیز دیگری برای یاد دادن به بچه‌ها رو نکرده است.»

در حالی‌که عبده معتقد بود که مربی‌ها معمولاً تنها برای دو سال رهبری یک تیم، تاریخ‌ مصرف دارند راجرز در پاسخ به او اعلام کرد که عبده بر اثر دسیسه‌چینی دیگران تحت‌ تأثیر قرار گرفته است: «رئیس گول خورده است.» هنگامی که پرسپولیس در خروجی را به او نشان داد شهباز مدل ۵۳ طالب به خدمت گرفتنش شد. یک روز بعد از دو شکست یک بر صفر تیمش مقابل آرارات و پرسپولیس، مسئولان شهباز چنان از دستش شاکی شدند که عذرش را خواستند. در حالی که فقط ۴هفته از عمر مفید مربیگری‌اش گذشته بود مدیران شهباز به ناگهان تمام توانایی‌های مربیگری ‌او را زیر سوال بردند و علیه‌‌اش شاخ و شانه کشیدند: «راجرز توقعات بیخودی از باشگاه داشت و طی چندماه کار او با بازیکنان به این نتیجه رسیدیم که او فاقد دانش مربیگری است.

او همواره به بازیکنان می‌گفت که بدوند و نرمش کنند و روش بازی‌شان متکی بر توپ‌های بلند هوایی باشد که می‌دانید این روش به سادگی قابل‌‌‌مهار است. او هیچگاه بازیکنان جوان را به بازی نمی‌گرفت و در تمرینات تیم اصلی به آنها پرخاش می‌کرد و می‌گفت بروید در جمع جوانان تمرین کنید. او حتی به توصیه ما هم درباره استفاده از جوانان اعتنایی ننمود. او هیچگاه به بازیکنان نمی‌گفت که چه بکنید و اصولاً چیزی به بازیکنان یاد نمی‌داد. این مسئله کاسه صبر ما را لبریز کرد. بزرگ‌ترین اشتباهی که راجرز مرتکب شد و ما هنوز زیان آن را حس می‌کنیم این بود که قبل از مسابقه‌ها فشار زیادی به بچه‌ها وارد آورد که نتیجه آن صدمه دیدن بازیکنان بود. از نظر تاکتیک هم چیز جدیدی به تیم یاد نداد و اصل خیلی مهمی‌ که نقش اساسی در برکناری او داشت رفتار بسیار بدش با بازیکنان بود.»

۱۱: در فوتبال این سرزمین، ۹۰‌سال است باد به سمت مافیا می‌‌وزد و راجرز با وجود تمام خاطرات تلخش، ایران را بهشت زندگی خود تلقی می‌‌کند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.