وقتی فهمیدم من هم قرار است همراهِ گروهی برای دیدار با مادر هشت شهید جنگ رمضان بروم، در مسیر رفتن، توی ذهنم مدام چهره زنی سالخورده را تصور می‌کردم. زنی که روی صندلی نشسته. اشک چشم‌هایش از چین و چروک صورتش جا باز می‌کند و روی چادر سیاهش می‌چکد. لوکیشن را برایم فرستادند. تا وسط یک کوچه دراز در یکی از محله‌های متوسط قزوین (منبع آب) پا کشیدم. سر بالا کردم. هشت صورت پر نور روی یک پرچم سیاهِ مشکی که بالای در آویزان بود، می‌درخشیدند. چهره تک تکشان را با دقت از نظر گذراندم.

شهید مهدی رستمی، شهیده منظر السادات زرآبادی، شهیده فاطمه(حنانه) رستمی، شهید علی رستمی، شهیده زینب رستمی، شهیده فاطمه رستمی، شهید محمد حسن کیالها و شهید محمد علی کیالها.

چهره همه خصوصا تصویر شهید نوزاد محمدعلی کیالها، چشم‌هایم را داغ کرد. چیزی در قلبم شبیه رعد گذشت و انگار بخشی از سلول‌های قلبم فرو ریخت. از پله‌ها بالا رفتم. در باز شد. توی خانه‌ به ساده‌ترین حالت ممکن چیده شده بود. زن‌ها از مردها سوا نشسته بودند. چهره‌ها برایم آشنا بود. سر چرخاندم. به گمانم آمد، خانه یکی از بستگانِ مداح مسجد کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام باشد. سَرم از صدای حاج کریم سرباز مداح با اخلاص مسجد امام خمینی قزوین پُر شد. همان صدایی که برای اولین بار با آن نوا، زیارت عاشورا و توسل و کمیل شنیدم و خواندم. همان صدایی که محرم وصفر، نوحه می‌خواند و اهل محل، گریه می‌کردیم و سینه می زدیم. یک گوشه سالن خانه نشستم. مهمان‌ها یکی یکی پشت بند هم آمدند. زنی با چهره‌ای معصوم و آرام از اتاق انتهای سالن بیرون آمد. همه به احترامش از جا بلند شدند. کمی که دقیق شدم. شناختمش. خواهر حاج کریم بود. همان زن مهربان و خنده‌رویی که توی افطارهای اعتکاف برایمان لقمه می‌پیچید. همانی که خیلی‌ها توی این شهر هرچه عربی بلد بودند تصدق سر این زن بود با آن تسلط و تبحرش در معلمی، صرف ونحو را مثل لالایی مادرانه برای دانش‌آموزان زمزمه می‌کرد.

صورتش هنوز مثل قدیم، پُر از آرامش بود. دوست داشتم کنارش بروم و خودم را معرفی کنم و از خاطراتی که با او در مسجد امام خمینی داشتم حرف بزنم. اما انگار وقتش نبود.

دوباره سرم را بین قسمت زنانه چپ و راست کردم. هنوز میان جمع نمی‌دانستم مادر شهیدان کدام است. هیچ کدام از این زن‌هایی که نشسته بودند، شبیه تصور من از مادر هشت شهید نبود. خانم معلم شروع به صحبت کرد. چند جمله اول را که شنیدم، شصتم خبردار شد که ای دل غافل، زنی که این گونه آرام و استوار به صندلی تکیه زده مادر شهیدان است. خدای من چه می‌دیدم؟ خانم معلم مهربان کودکی‌هایم حالا مادر هشت شهید جنگ رمضان شده بود. هشت شهیدی که هر کدام آزمونی بودند از ابتلایش به کربلا و عاشورا.

آدم‌ها و خانه توی اشک چشم‌هایم موج می‌زدند. اشک‌ها را کنار می‌زدم و صورت خانم معلم را دقیق‌تر نگاه می‌کردم و همزمان روضه‌های حاج کریم، یکی یکی در سرم پخش می‌شد. روحانی حاضر در بین مهمان‌ها، شروع به صحبت وتقدیر از خانم معلم کرد. خانم معلم اما خیلی زود رشته کلام را در دست گرفت. دست دراز کرد. از میز بغل گوشی‌اش را برداشت و گفت: اولا بگم حاجاقا پدر مرحوم بچه‌هام نان حلال سر سفره آورد و من لقمه لقمه، در دهان بچه‌ها گذاشتم. بعد هم شما این گوشی رو ببین، فرض کنیم برای شماست و در دست من امانت است و من به شما بازپسش میدهم. هنر نکردم که. بچه‌هایم امانت خدا بودند که ازمن پس گرفت.

نگاهم به صورت خانم معلم بود و در سرم روضه اُم وهب غوغا می‌کرد آن جا که با صلابت سَرپسرش را برای لشکر یزیدیان پس برد و گفت: ما چیزی را که در راه خدا داده‌ایم باز پس نمی‌گیریم. همه‌ جمع چشم‌هایشان تَر شد جز خود خانم معلم. از نوه کوچکش گفت. از عمر بیست روزه‌اش. حاج کریم در سرم لایی لایی اصغرم آرام جانمخواند.

از نوه دیگرش گفت. گویی دختر بچه‌ای بوده، شیرین زبان. شبی قبل از خواب با مادربزرگش از آرزوهایش حرف زده و از شوقش برای دیدن امام حسین در بهشت گفته. مجلس دوباره دَم گرفت و این بار ذهنم گریز زد به شب سوم محرم و روضه سه ساله کربلا.

مهمان‌ها خواستند از ویژگی‌های دخترش بپرسند، که دست بالا برد وگفت: اول از عروسم بگویید. از ایمانش، از شهامت و پا به پای همسرش در رکاب انقلاب بودن. بعد از دخترم بگویید.

بعد از عروس و دختر و نوه‌ها، خانم معلم از پسربزرگش آقا مهدی گفت از او که تا بود افتخار فامیل بود و در و همسایه و حالا شهید شده بود تا خداوند مادرش را به داغ علی‌اکبر حسین بیازماید.

کم کم حاضرین هم به میدان گفتگو وارد شدند و از خاطرات شهدا گفتند. هشت شهیدی که پسر، دختر، عروس و پنج نوه خانم معلم بودند. حاج کریم هنوز توی سرم زمزمه می‌کرد که از جا بلند شدیم. به طرف خانم معلم رفتم. در آغوشش گرفتم. دست‌هایش را به اسرار بوسه زدم. دوست داشتم خم می‌شدم و پاهایش را بوسه می‌زدم. پاهای زنی که هشت شهید دست پرورده‌اش بودند و بهشت زیر پاهایش بود. به چشم‌هایش زل زدم. نوای زینب زینب کنز حیا زینب، کان وفا زینب در سرم پیچید. در عمق چشم‌های خانم معلم نه اثری از غم بود و نه ترس. میان مردمک‌هایش جمله ای موج میزد به اقتدار ما رایت الا جمیلا.