
مرتضی امینیتبار بازیگر برای ایران نوشت:
دریغا ایران که ویران شودکنام پلنگان و شیران شودو من ...یاد گرفتهام که به عنوان مهاجر، اکثر وقتها باید سکوت کنمچون به تجربه آموختم که وقتی اظهار نظر کنم از هر سو آماج حملهی بالاخره کسانی یا گروههایی خواهم بود.اما از خیابانی در قلب ایران، روز سیام جنگ، مینویسم که به عنوان یک خارجی، به ایران افتخار میکنم.غمگینم بابت هر خاری که به پایتان میرود.
غمگینم بابت خاطرهام از غروب زیبا و حزنانگیز میناب که حالا با صد و شصت و هشت خواهر خونینم به یاد میآورمش.اما نمیدانید چه خوشحالم که در این خاک زاده و پرورده شدم. در خاکی و میان مردمی که جهانیان را بر جای خودشان مینشاند.من یاد گرفتم که به عنوان خارجی، به چپ و راست و بالا و پایین و سیاست و حکومت و مردم و مسئول و مسجد و کلیسای اینجا کاری نداشته باشم، جز آنکه همه را دوست بدارم و کنارشان فارسی سخن بگویم.اما به سختی متصل شدم و نوشتم تا اعتراف کنم که شما چقدر شگفتآورید ایرانیان! چقدر حسادتبرانگیز!در روزهای تلخ و شیرین، چگونه اتحادتان از دست نمیرود؟ چگونه از هم نمیپاشید و حتی نرومندترینها را به خاک میافکنید؟کاش همه ملتها در سختیها مثل شما بودند.شجاع و دلیر و بشارتتان باد که جهان از شما الگو میگیرد.
مردمان آزاده بسیاری در جهان، مثالتان میکنند. شما سرنوشت جهان را در دست دارید. سرنوشت خودتان که جای خود دارد.چه آرام باشید و چه خشمگین شما را میشناسم. بین شما رشد و نمو کردم. خونگرم و مهربان و صبورید.مردمان جاودان ایران.موضع من، یکی از پسران همسایهتان که در خانهتان قد کشیده، شمایید. درد شما درد ما و خون شما خون ماست. با شما گریسته و با شما خندیدهام. موضع ما هم مثل همیشه «ایران» است. چه به نام و چه به ننگ.

