
دانشگاه صنعتی شریف، در امتداد خیابان آزادی تهران جای گرفته است؛ جایی که سایه بلند برج آزادی بر سقفش میافتد و صدای ترافیک پرهیاهو، با سکوت کلاسها و آزمایشگاهها آمیخته میشود.
ساختمانهایش از بتن خاکستری برآمدهاند؛ ساده و محکم، بیآرایش، اما پر از معنا. دیوارهایش حرف نمیزنند، اما حکایت هزاران دانشجو را در سینه دارند که آمدهاند و رفتهاند؛ پسران و دخترانی که رؤیا داشتند و آمدند تا آن را بسازند.
در قلب دانشگاه، مسجدی کوچک و ساده پنهان است؛ با گلدستهای که به آسمان اشاره میکند. این مسجد، در میان درختان کهنسال پنهان شده است؛ جایی که صدای درس و بحث، با ندای نماز آمیخته میشود. بامدادان، پیش از آنکه کلاسها آغاز شوند، نور از پنجرههای رنگیاش میتابد و فضا را معطر به صلوات میکند. اینجا قلب معنوی دانشگاه است؛ جایی که علم و ایمان، کنار هم مینشینند و سکوت میکنند.
اما در بامداد هفدهمین روز از بهار، سایه جنگ بر سر دانشگاه صنعتی شریف افتاد. البته مدتی بود که این دانشگاه تعطیل شده بود و کلاسهای دانشجویان به صورت مجازی برگزار میشد. دانشجویان به شهرهایشان رفته بودند، یا پناه گرفته بودند در خانههایی که هنوز سقف داشتند. کلاسها خالی بود. کتابخانه، درهایش بسته بود. فقط مسجد بود که هنوز باز بود؛ چون کسی باید به نماز میایستاد، حتی اگر تنها یک نفر بود.
در بامداد آن روز، سکوتی بود که در آن هوا خفه شده بود و زمین، نفسش را حبس کرده بود. پرندگان آواز نمیخواندند. باد نمیوزید. حتی برگهای درختان هم ساکت بودند؛ انگار منتظر چیزی بودند. سکوتی پیش از طوفان. سکوتی که در آن، جهان، نفسش را در سینه نگه داشته بود. سپس، صدایی آمد.نه یک صدا، بلکه چندین صدای نهیب که پشت هم میآمدند؛ انگار آسمان، خشمگین شده باشد و سنگهای آتشین به زمین میفرستد. ابتدا شبیه غرش بود، بعد شبیه رعد، اما رعد نبود. صدایی بود که زمین را میلرزاند و کوه را به خواب میبرد. صدایی که در آن، خاطرات، خرد میشدند و رؤیاها، خاکستر.
نوری سفید درخشید؛ یک لحظه، همه چیز روشن شد، آنقدر روشن که چشم کور شد. انگار خورشید به زمین افتاده باشد. تاریکی که سیاهتر از سیاهی شب بود. تاریکی که در آن، حتی امید هم چشمهایش را بسته بود.
وقتی سکوت برگشت، بخش بسیاری از مسجد این دانشگاه تخریب شده بود. سنگهای سفید، سیاه شده بودند؛ انگار غم، رنگشان را برده باشد. شیشههای رنگی، خرد شده و روی زمین پاشیده بودند؛ مانند اشکهایی که از چشم جهان ریخته بودند. درختان بریده شده بودند؛ تنههایشان روی زمین افتاده بودند مانند بازوهایی که دیگر نمیتوانستند آسمان را لمس کنند. کتابها سوخته بودند؛ کلمات، خاکستر شده بودند و با باد پراکنده شده بودند. گویی دستی از آسمان آمده بود و همهچیز را برده بود؛ همهچیز را خرد کرده بود.اما مسجد هنوز ایستاده بود. گنبد آبیاش ترک خورده بود، اما فرو نریخته بود. دیوارهایش سیاه از دود بودند، اما هنوز سرپا بودند. انگار دستی نامرئی، بالایشان نگه داشته بود؛ دستی از جنس ایمان، یا شاید از جنس یاد. دستی که نمیخواست رها کند.

در آن بامداد، در شهرهای دور، دانشجویان خبر را شنیدند. بعضیها سکوت کردند. سکوتی که در آن، هزاران سؤال بیجواب مانده بود. بعضیها گریستند؛ اشکهایی که در آنها، همه ترسها و نگرانیهای هفتهها ریخته بود. بعضیها فقط به دیوار خیره شدند و هیچ نگفتند؛ انگار کلمات، همهشان تمام شده بود. میخواستند برگردند، اما راهها بسته بود. میخواستند کمک کنند، اما چیزی نداشتند که بدهند. میخواستند فریاد بزنند، اما صدایشان در گلو خفه میشد. میخواستند گریه کنند، اما اشکهایشان خشکیده بود. میخواستند دعا کنند، اما کلمات، زبانشان را گم کرده بود.صبح آن روز، کسی به دانشگاه نرفت.دانشگاه خالی بود. حیاط، خالی بود. کلاسها، خالی بود. مسجد، خالی بود. اما شمعی در مسجد روشن بود.
کسی آورده بود؛ شاید نگهبان، شاید رهگذر، شاید کسی که باور داشت حتی در ویرانه هم، باید نوری باشد. شمع کوچک بود، اما میسوخت و در آن شعله کوچک، میشد دید که هنوز چیزی باقی است. هنوز امیدی وجود دارد. هنوز ایمانی زنده است. هنوز کسی وجود دارد که باور دارد.
و این داستان، داستان آن روز نیست. این داستان، داستان همه روزهاست. داستان کسانی که میروند و برمیگردند. داستان کسانی که میسازند و دوباره میسازند. داستان کسانی که میسوزند و دوباره روشن میشوند.چون نور، هیچوقت کاملاً خاموش نمیشود.فقط منتظر است که کسی شمعی روشن کند.
حمله به دانشگاهها، نشانه استیصال است.وقتی دشمن به کلاس درس حمله میکند، وقتی به کتابخانه آتش میزند، وقتی مسجد را هدف میگیرد، معنایش این نیست که قدرت دارد. معنایش این است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. معنایش این است که به جایی رسیده که دیگر نمیتواند با علم رقابت کند، نمیتواند با ایمان روبرو شود، نمیتواند در برابر دانشگاههایی که جوانان را پرورش میدهند، بایستد.
دانشگاهها تهدید نیستند. دانشگاهها جای تفکرند، جای پرسش، جای ساختن. اما دشمن، از تفکر میترسد. از پرسش میترسد. از جوانانی که میتوانند ببینند، بفهمند، تصمیم بگیرند. پس حمله میکند؛ نه از قدرت، بلکه از ترس. نه از استحکام، بلکه از لرزش.
دانشجویان، قدرتمندترین هستند؛ آنها که امروز ساکتاند، فردا فریاد میزنند. آنها که امروز پراکندهاند، فردا جمع میشوند. آنها که امروز گم شدهاند، فردا راه را پیدا میکنند. چون دانشجو، یعنی امید. دانشجو، یعنی آینده. دانشجو، یعنی کسی که هنوز باور دارد که میتواند بسازد و دانشگاه، دوباره ساخته میشود.
سنگهای سیاه، دوباره سفید میشوند. شیشههای شکسته، دوباره نصب میشوند. کتابهای سوخته، دوباره نوشته میشوند. درختان بریده شده، دوباره کاشته میشوند و این بار، دانشگاه محکمتر از قبل خواهد بود. این بار جوانان بیشتری خواهند آمد. این بار، علم، قویتر از قبل خواهد درخشید و دشمن، به زانو در خواهد آمد نه با بمب، نه با موشک، نه با تهدید. با علم. با دانش. با تفکر. با جوانانی که میخواندند و ساختند و بالا رفتند. دشمن فکر میکند با خراب کردن دانشگاه، میتواند جلوی پیشرفت را بگیرد. اما اشتباه میکند. چون هر سنگی که میاندازد، بذری میکارد. هر بمبی که میاندازد، آتشی روشن میکند. هر مسجدی که ویران میکند، محکمتر از قبل ساخته میشود.
و روزی فرا خواهد رسید که دانشجویان، پشت میزهای درس بنشینند و به دشمن بگویند: «ما آمدیم. ما ساختیم. ما پیروز شدیم» و دشمن، فقط تماشا خواهد کرد.

