
هفت صبح| در روزگاری که صدای پیوسته نوتیفیکیشنها جای خشخش قلمهای فلزی را گرفته و بوی کاغذ کاهی تنها در خاطره تحریریههای قدیمی زنده مانده، جهان خبر با سرعتی سرسامآور میچرخد. بحرانهای اجتماعی و تنشهای منطقهای، مجالی برای مکث باقی نگذاشتهاند و بسیاری از هنرهای تجسمی در این گرداب شتابزده، بیاختیار به حاشیه رانده میشوند. اما در میان این خاموشیها، «کاریکاتور» هنوز صدایی تیز و روشنگر دارد؛ هنری که نه فقط تصویر میکشد که نبض جامعه را نقاشی میکند.
همین ویژگی بود که ما را به سراغ «علی مریخی» برد؛ هنرمندی که سالهاست مرزهای کاریکاتور ایرانی را در بستر جنگ، رسانه و زندگی روزمره جابهجا کرده است. اینبار اما تصمیم گرفتیم از قالب گفتوگوی کلاسیک فاصله بگیریم و ذهنیت او را در هیاهوی چهار نیروی تعیینکننده سنت، تکنولوژی، رسانه و هویت ملی به تصویر بکشیم؛ نیروهایی که هر روز به شکلی تازه با یکدیگر درگیر میشوند.
آنچه در ادامه میآید؛ روایتی است از چالشهای یک نسل: فروپاشی اقتصاد هنر، رقابت نفسگیر با هوش مصنوعی، وضعیت متلاطم رسانهها و پرسشی قدیمی که این روزها دوباره پررنگ شده: «ایرانیت» در میان بحرانها چه معنایی دارد؟ مریخی معتقد است گاهی یک خط کج روی کاغذ، میتواند اثری بگذارد همسنگ یک سلاح نظامی و این همان جایی است که کاریکاتور از یک ژانر هنری، به سلاحی برای فهم زمانه تبدیل میشود.
تیغ جراحی بر پیکر سوگ
بحث را با جایگاه و کارکرد کاریکاتور در این روزهای پرآشوب شروع میکنیم و مریخی کاریکاتور را یک «سند ملی و تاریخی» میداند. او با لحنی قاطع، از تفاوت ذات کاریکاتور با سایر هنرها میگوید: «کاریکاتور به جهت اینکه واکنشش مستقیماً نسبت به اخبار و مسائل روز است، نقش بسیار کاربردی و غیرقابل انکاری دارد. در این سوگ عمیق جنگ رمضان، تولید محتوای بصری و طنزآمیز، بستری است که در آن اغراق و غلو به کمک بیان حقایق میآید. کاریکاتور در این روزها مثل یک تیغ جراحی عمل میکند؛ دُمَلهای چرکی را باز میکند و لایههای پنهان پشت حرفها و اتفاقات را برای مخاطب میشکافد.»
او برای اثبات این مدعا، به یک اتفاق سیاسی تازه اشاره میکند؛ اظهارات اخیر رئیسجمهور آمریکا درباره از بین بردن تمدن. مریخی که خود ذهنی قصهگو و فعال دارد، نتوانسته در برابر این گزاره سکوت کند و دست به قلم شده است: «خیلی از کاریکاتوریستها دلشان میخواست روی این موضوع کار کنند و خود من هم طرحی زدم. برای جهانیان جای سوال است که چگونه کشوری با حدود 200 سال قدمت که خاستگاه آن بیشتر مهاجرپذیر بوده، به خود اجازه میدهد در مورد نابودی یک تمدن 7000 هزار صحبت کند؟ کاریکاتوریست این تضاد را میگیرد و از منظر دیدگاه خودش، در بستر طنز و شوخطبعی، آن را به عنوان یک اسلحه استفاده میکند.»
معجزه لانچرهای کاغذی؛ زبانی که از تهران تا هاوانا فهمیده میشود
وقتی صحبت از اسلحه و جنگ میشود، مریخی استعارهای بدیع خلق میکند. او از کمتوجهی مسئولان به قدرت نرم کاریکاتور گلهمند است و میگوید: «من واقعاً نمیدانم چرا مسئولین حکومتی ما گاهی متوجه نمیشوند که همانطور که ما اسلحه و لانچر نظامی داریم، سلاحی مثل کاریکاتور هم میتواند بُرد جهانی داشته باشد. این هنر، یک لقمه زودفهم و یک معجزه موثر است. پیام یک کاریکاتور برای مخاطبی از خانیآباد تهران تا کوچهپسکوچههای هاوانا یا سائوپائولو به یک اندازه قابل درک است.»
اما مشکل کار کجاست؟
چرا این سلاح قدرتمند در داخل کشور در غلاف مانده است؟ مریخی دلیل آن را مرگ رسانههای کاغذی و محدودیتهای فضای دیجیتال میداند: «متاسفانه در کشور ما به دلایل مختلفی ارتباطات محدود شده است. رسانههای کاغذی ما عملاً از بین رفتهاند و به صورت دیجیتال عرضه میشوند. فضای دیجیتال و شبکههای اجتماعی هم که محدودیتهای خاص خود (فیلترینگ و…) را دارند و امکان بازتاب گسترده واکنش هنرمندان فراهم نیست. انسجامی وجود ندارد، هنرمندان متفرق شدهاند و امکان کار در روزنامهها برای ما به شدت محدود است؛ مگر اینکه ارگانی به همت خودش ورکشاپی برگزار کند. در حالی که یک کاریکاتور میتواند به اندازه دهها بیانیه سیاسی، سریع و موثر حرفش را منتقل کند.»
در بحث ایرانیت، همه هنرمندان به یک وفاق و همدلی میرسند
طبیعتاً هر جا صحبت از کاریکاتور و نقد تند اجتماعی-سیاسی به میان میآید، مسئله سانسور و خط قرمزها نیز خودنمایی میکند. از او میپرسم آیا در این شرایط جنگی و بحرانی، این حساسیتها تشدید شدهاند؟
مریخی با نگاهی منطقی و جامعهشناسانه به این موضوع پاسخ میدهد. او مرز مشخصی بین توهین و نقد قائل است و به صراحت، الگوهای غربی را برای جامعه ایران رد میکند: «ما در کشوری هستیم که در چارچوب دینی و معذوریتهای اخلاقی خاص خود زندگی میکنیم. ما هرگز نمیخواهیم وقیحانه عمل کنیم؛ مثل نشریه شارلی ابدو که با کارهایش جنجال به پا کرد، به مقدسات توهین کرد و آن کشتار را در فرانسه به وجود آورد. هنرمندان در داخل کشور با رعایت ملاحظات و خط قرمزها کار میکنند. بچههای ما اسم این را خودسانسوری نمیگذارند، بلکه رعایت حریمهاست.»
اوج نگاه ملی مریخی در جایی است که از اتحاد هنرمندان در زمانه تهدید خارجی سخن میگوید. او معتقد است وقتی پای خاک به میان میآید، اختلافات رنگ خودشان را از دست میدهند: «ما اغلب از اینکه به حریم کشورمان تجاوز شده، غیور و حساس هستیم. ممکن است گرایشهای سیاسی مختلفی داشته باشیم و با هم در زاویه باشیم، اما وقتی به داخل کشور تعرض میشود، همه نسبت به آن واکنش نشان میدهیم. روی بحث «ایرانیت»، همه هنرمندان به یک وفاق و همدلی میرسند. در این سوگواری جمعی که مردم در شوک و اندوه هستند، میشود با همین شوخطبعی و با طرحهای «شکلاتپیچ شده»، مواضع ملی را منتقل کرد؛ اما به شرطی که مجرایی برای انعکاس آن وجود داشته باشد.»
او با اشاره به روحیه شوخطبعی تاریخی ایرانیان که در اشعار بزرگانی چون سعدی و ضربالمثلهای پر از ایهام ما ریشه دارد، از وزارت ارشاد و خانه کاریکاتور میخواهد که فضایی آزاداندیشانه (به دور از شعارزدگی) برای دور هم جمع شدن کاریکاتوریستها با تمام گرایشها فراهم کنند. او این هنرمندان را به قهرمانان ورزشی تشبیه میکند: «همانقدر که به کشتیگیرانمان در میادین اعتماد میکنیم و مدال میآورند، باید یادآوری کنم که این هنر محجوب (کاریکاتور) هم بسیار در عرصه بینالمللی مدالآور بوده و نیک درخشیده است.»
هوش مصنوعی؛ تکنسین بیاحساسی که عشق را نمیفهمد
بخش مهم و چالشبرانگیز دیگر این گفتوگو، ورود افسارگسیخته و هولناک تکنولوژی هوش مصنوعی به حریم هنرهای تجسمی است. وقتی نظر مریخی را درباره تولید کاریکاتور و تصویرسازی با استفاده از موتورهای هوش مصنوعی میپرسم، این پدیده را از منظر اصالت هنری به چالش میکشد.
او بحث را با نقل قولی عمیق و تاملبرانگیز باز میکند تا مرز دقیق میان «انسان خالق» و «ماشین مقلد» را ترسیم کند: «چندی پیش من جملهای را از یکی از متخصصین ارشد هوش مصنوعی شنیدم که میگفت: هر وقت شما توانستید به هوش مصنوعی بگویید مفهوم انتزاعی عشق، دلتنگی و عاطفه را دقیقاً همانگونه که انسان تجربه میکند به تصویر بکشد، آنوقت است که میتواند جایگزین واقعی یک هنرمند شود. هوش مصنوعی صرفاً بر اساس پرامپت (دستور متنی) و نوشتار، با استفاده از الگوریتمهای از پیش تعیین شده و دیتابیسهای عظیم، تصویری را میسازد و کلاژ میکند. حتی یک آدم با دانش بصری متوسط هم متوجه شباهتها، کپیکاریها و بیروحی این تصاویر میشود.»
مریخی به شدت تاکید میکند که روح و جوهره اصلی کاریکاتور در «شوخطبعی، رندی و ذهن فعال» هنرمند پنهان است؛ چیزی که ماشین محاسبهگر کاملاً فاقد آن است: «هوش مصنوعی ذهن بامزه، نقاد و طناز یک هنرمند را ندارد. او فقط دستور میگیرد و اجرا میکند؛ یک تکنسین مطیع است. متاسفم که در کشور ما کار به جایی رسیده که بسیاری از مسئولین رسانهها، سردبیران و سازمانها صرفاً برای کاهش هزینههای مالی خود به سراغ آن میروند و هنر اصیل را دور میزنند. شما اگر یک دستور ثابت را ده بار به هوش مصنوعی بدهید، ممکن است دو تصویر متفاوت با زاویه 180 درجه به شما تحویل دهد که هیچ منطق روایی پشت آن نیست.
این تصاویر پلاستیکی هرگز جایگزین یک اثر هنری اصیل، ارگانیک و انسانی نمیشوند. آثار اساتید تکرارنشدنی ما مثل زنده یاد کامبیز درمبخش یا استاد سخاوت، جزو اسناد ملی و میراث فرهنگی ما هستند. هوش مصنوعی شاید در شبیهسازی فرمال به یک گرافیست کمک کند، اما محال است بتواند مواضع پیچیده سیاسی، ظرافتهای فرهنگی و نگاه نقادانه چندلایه را منتقل کند. از نظر شخصی من، این آثار تولید شده با ماشین، کاملاً از درجه اعتبار هنری ساقط هستند.»
مرثیهای برای اقتصاد هنر
شاید گزندهترین بخش این مصاحبه، جایی است که از آسمان ایدهها پایین میآییم و به زمین سفت واقعیت، یعنی اقتصاد کاریکاتور در ایران امروز میرسیم. مریخی وضعیت معیشتی هنرمندان این عرصه را با تاکید سهباره بر واژه «بسیار بسیار بسیار بد» توصیف میکند. او ریشه این ویرانی اقتصادی را در نبود انجمن صنفی مستقل و مقتدر و نگاه به شدت تقلیلگرایانه و آماری مسئولان میداند: «مسئولین حکومتی و تصمیمگیران کلان ما الان تمام تمرکزشان بیشتر به تامین سبد کالای اولیه خانوارها معطوف است و در این میان، هنرمندی که سالها زحمت کشیده و باید از این راه تخصصی خود درآمد شرافتمندانه داشته باشد، عملاً در معادلات آنها وجود خارجی ندارد و کاملاً حذف شده است.»
تعطیلی فلهای مطبوعات، کاهش شدید تیراژها و مهمتر از همه، ترس و محافظهکاری نهادینهشده در سردبیران، تیر خلاصی بر پیکر نحیف اقتصاد این هنر بوده است. مریخی با لحنی پُر از درد و تاسف از سرنوشت همکارانش پرده برمیدارد: «امروز تقریباً هیچ روزنامه و رسانه مستقل و پرمخاطبی نمانده که ما بتوانیم در آن آزادانه کار کنیم. سردبیرهای سایتهای خبری صراحتاً به ما میگویند مگر من سرم درد میکند که بیایم کار پرحاشیه، انتقادی و نیشدار شما را چاپ کنم و فردا با یک تلفن سایتم برود هوا و بسته شود؟ در نتیجه این نگاه امنیتی و محافظهکارانه، رسانهها از کاریکاتوریست داخلی استفاده نمیکنند و برای پر کردن صفحاتشان میروند سراغ کپی کردن از سایتهای خارجی یا راحتتر از آن، استفاده رایگان از خروجیهای بیروح هوش مصنوعی.»
تبعات این انزوا و بایکوت اقتصادی، برای فرهنگ کشور فاجعهبار و غیرقابل جبران است: «خیلی از کاریکاتوریستهای مستعد ما به خاطر همین محدودیتهای خفهکننده مالی و فضای بسته، مجبور به تغییر شغل دادند و الان در حوزههای کاملاً بیربط مثل مسافرکشی یا کارهای اداری ساده مشغولند تا فقط زنده بمانند. بسیاری از نخبگان این رشته از کشور مهاجرت کردند و عملاً ما با دست خودمان دچار پدیده «دشمنآفرینی» شدیم؛ یعنی بچههایی که در جمع ما بودند، رفتند و حالا در آن سوی آبها کار میکنند. در حال حاضر، میتوانم با اطمینان بگویم که اقتصاد کاریکاتور در کشور ما عملاً تعطیل و ورشکسته است و هنرمندان درجه یک تراز اول ما بیکارند و هیچ درآمد پایداری از راه هنرشان ندارند.»
در پایان این روایت طولانی، آنچه از دل حرفهای مریخی بیرون میزند نه فقط گلایههای یک هنرمند، که تصویر یک زیست جمعی است؛ زیستی که میان خاطره تحریریههای کاغذی، فشار اقتصاد، هجوم فناوری و جستوجوی هویت سرگردان مانده است.




