روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک:‌ باز سطحیات. باز غرقه در سطحیات. زندگی برای ما همین است. غریق بی‌‌دست و پای سطحیات و شطحیات. حالا در روزگاری که جماعتی چشم به قفل بزرگ برجامش دوخته و هر روز ناامیدتر از پیش از خواب بیدار می‌‌شوند، باز در روزگاری که گرانی و تورم، بسیاری را بینوا کرده است، باز در روزگاری که نمی‌‌دانم برای بی‌‌آبی دریاچه ارومیه بگرییم یا بمیریم، باز در میان این‌همه بدبختی و یاس و بینوایی، باز در بازی بی‌‌سر برد بازگشت کی‌‌روش غرقه شده‌‌ایم. بازی بازگشت تاج و تاجی‌‌ها. ما را به «سگ‌‌جانی» خود این گمان نبود.

دو: برخلاف این کارلوس که عشق و نفرت مردم ایران را به‌صورت «صفر و صد» به‌خود جلب کرده است، من در جوانی عاشق یک کارلوس دیگر بودم که البته مشابهت‌‌هایی هم با همین کارلوس موزامبیکی داشت. نامش کارلوس شغال بود. یک کارلوس ونزوئلایی که یک زمانی ضدقهرمان ضدبالشویکی زندگی من بود؛ وقتی که در اوپک هواپیما می‌‌دزدید و به‌خاطر «معشوقه سنجاقی»اش (ماگدالنا) در خیابان‌‌های پاریس جنگ راه می‌‌انداخت و ترسی بر جگر سیاستمداران و گنده‌‌بورژواهای دنیا می‌‌انداخت که حتی در محاصره بادیگاردهای غولتشن خود توی سوراخ موش می‌‌خزیدند و سواحل نیس و ماستریخت را برای آنها جهنم می‌‌کرد.

اما این کارلوس فوتبالی ربطی به کارلوس رامیرز سانچز -آن بزن‌‌بهادر حرفه‌‌ای و آن آدمکش مزدور- ندارد. این یکی آلامد و شیک و پیک است و مخصوصا با آن ساعت مچی و دستمال گردنش و انبان ادعاهایش خاطرخواهانش را به سوکسه وامی‌‌دارد. برخلاف آن یکی کارلوس که با آن عینک سیاه و دماغ عقابی‌‌اش، یک ضدحال اساسی در دنیا محسوب می‌‌شد و هرچه کشتیارش می‌‌شدند که روی صورتت عمل جراحی زیبایی انجام بده نمی‌‌داد که نمی‌‌داد. نهایتش دنبال پزشکی بود که سینه‌های بادکرده مردانه‌‌اش را عمل کند که صاف و صوف شود.

سه: بین این دو کارلوس که عمر مفید جنگجویی هر دوشان هم تمام شده، هیچ شباهتی وجود ندارد جز آرزوهای تمام‌نشدنی‌‌شان. یکی در چمن‌‌های پرطراوت می‌‌رزمد و دیگری با ضدخاطراتِ لولیدنش در اسلحه‌‌خانه‌‌های مخفی. یکی‌‌شان برای آمدن به ایران، تمام سرمایه‌‌های خبرپراکنی‌‌اش را به کار انداخته و دیگری همچنان به‌عنوان «وارث برحق مقدس‌‌ترین نبردها!» هیچ جایی را مقدس‌‌تر از زندان‌‌ها نمی‌‌داند. آن کارلوس قدیمی، شغال جاه‌‌طلبی بود که خون را با خون می‌‌شست اما این یکی کارلوس مردی به‌شدت پیچیده و جنگجوست که آماده بازگشت به ایران و ساختن یک سربازخانه جدید برای توپچی‌‌های پر ادا و اطوارش است تا دوباره در جام جهانی قطر از خود اعاده‌‌حیثیت کند.

دو فقره کارلوسی که با تمام تضادهاشان، البته همخوانی‌‌ها و همسانی‌‌های خفیفی نیز دارند. مثلا در درآمدهایشان. چه آن کالوس بالشویک خونخوار که حاضر بود با چند ترور سیاسی و آدم‌‌دزدی و بریدن گوش سرمایه‌‌سالاران بزرگ دنیا، میلیون‌‌ها دلار پول به گروه آنارشیستی‌‌اش تزریقی کند (دیگر از شاسگولی ما بگذر که سال‌‌ها گمان می‌‌کردیم او با جلادان دنیا سر آشتی ندارد و پول‌‌هایی را که از بانک‌‌های اینترنشنال می‌‌زند مستقیم به زاغه‌‌نشینان بولیوی می‌‌بخشد. مثل آن دو میلیارد دلاری که از بانک مورگان برد و یک سنت‌‌اش به من نرسید!) و این یکی کارلوس «کراوات قرمز» ما که در دنیای حرفه‌ای‌‌اش، ذره‌‌ای اهمیت و احترام به همکارش قائل نیست که حالا او را چگونه از ایران بیرون می‌‌کنند تا با سلام و صلوات جایگزینش شود. نه از «کارما»ی اسکوچیچ می‌‌ترسد و نه برای این داد و ستدهای شبه‌‌فلسفی دنیا اهمیتی قائل است.

آن کارلوس شغال به‌عنوان خطرناک‌‌ترین تروریست جهان از چشمانش خون می‌‌ریخت و این کارلوس نیز شباهتی از این نظر به او برده است، چون او نیز در میانه نبردهای فوتبالی چشمانی قرمز دارد و بلد است با تاکتیک‌‌های روانی، جنگجویانش را روانه جنگ‌‌های قبیله‌‌ای کند. همان جنگجویانی که اگر در اردوهای اسکوچیچ مظلوم، نصف‌‌شب پاورچین پاورچین به سراغ سنجاقی‌‌های هلاک خود می‌‌روند یا در اتوبوس‌‌های تیم‌ملی عشرتکده باز می‌‌کنند، حق چنین شلتاق‌‌هایی را در تیم او ندارند.

چهار: این کارلوس اما نه شبیه حشمت‌‌خان است که برای افزایش روحیه بازیکن‌‌اش، با او در اردو بساط تخته‌‌نرد راه بیاندازد و الکی ببازد که هم چندرغازی کف دست ستاره بینوایش را بگیرد که برای خانواده‌‌اش کادو بخرد و هم عطش برد در او ته‌‌نشین نشود. این کارلوس نه شبیه ادموند مایاکوفسکی است که ستاره‌‌ها وسط دو نیمه، به رختکن امجدیه راهش نمی‌‌دادند و نه مثل رایکوف که اصطلاحات اروتیک جنوب‌‌شهری را زودتر از «سلام، صبح به‌خیر» گفتن فارسی به آنها، یاد گرفته بود و یک کلید زاپاس از خانه مجردی ستاره‌‌اش در جیبش داشت که نصف‌‌شب‌‌ها در آن کلیدی بیاندازد و برود تو و ببیند در حال چه غلط کردن است و سر بزنگاه مچ‌‌شان را بگیرد.

این کارلوس نه شبیه بلاژ است که ستاره‌‌اش وقتی وارد غذاخوری می‌‌شد و به خبرنگاران سلام نمی‌‌داد همانجا وادارش می‌‌کرد که برود بیرون و دوباره وارد شود و این‌بار سلام غرّایی بدهد. این کارلوس سودمندگرا نه شبیه حسین افندی است که بازیکن‌‌اش را به‌خاطر ارائه یک حرکت آکروباتیک در تمرین تیم‌ملی از اردو بیرون کرد، نه شبیه گئورگی سوچ که هنگام بازدید از بچه‌‌های تیمش در قطار مسکو- تهران، وقتی دیده بود اکبر لجن، سیگارش را گذاشته لای لب همبازیِ در حال خر‌و‌پف خود (ناظم گنجاپور) گذاشته گفته بود من نمی‌‌دانستم بازیکنان ایرانی در خواب هم سیگار می‌‌کشند.

او نه شبیه آقافکری‌ست که وقتی ستاره‌‌اش ترانه مرا ببوس گلنراقی را می‌‌خواند چشمانش پر از اشک می‌‌شد و به یاد سرهنگ سازمان نظامی حزبش می‌‌افتاد که چه‌‌شکلی تیرباران شده است. این کی‌روش اما بلد است چارچوب‌‌هایش را با بازیکنانش حفظ کند. نه مثل آقافکری که از فرط دلرحمی، در سفرهای خارجی به بازیکنانش توصیه می‌‌کرد که حنا و جوراب ببرید که سود خوب به جیب بزنید و برگشتنی برای سنجاقی‌‌هایتان بلوز قرمز بیاورید.

پنج: این کی‌‌روش شبیه هیچکس نیست و زیر بار زور نمی‌‌رود. خود سلطه‌‌گرا‌ست تا سلطه‌‌پذیر. نه شبیه افندی که در مسابقات خارجی، پاکت موم و مهر شده را در رختکن تیم ملی از جیبش درمی‌‌آورد که بگوید ارنج از طرف مقامات تهران چیده شده و نخواهد بازیکن ذخیره‌‌اش از او گله‌‌مند باشد. نه شبیه محمودآقا بیاتی که در مهم‌‌ترین بازی ملی‌‌اش با استرالیا ۱۹۷۲، وقتی خبردار شد که نشریه تاج پاکت‌‌های مهر و موم شده‌‌ حاوی مطالب تحقیرآمیز به اتاق ستاره‌‌های غیرتاجی در هتل فرستاده تا با روان آنها بازی کند عنان از کف داد.

کی‌روش حتی شبیه دهداری هم نیست که پاداش حاصل از قهرمانی تیم ملی در جام دوستی را دودستی تقدیم ستاره در حال ازدواجش کرد که برود جهیزیه بخرد و خیالش راحت شود. و نه مثل فرانک اوفارل که با وجود آن‌همه اعتبار و بزرگی، رسانه‌‌های زرد ایرانی را علیه خود بشوراند. نه حسن‌‌آقاست که وقتی شبه‌‌نظامی‌‌های مسلح به اردوی تیم‌ملی در بوشهر حمله کردند که «برگزاری اردو، خیانت است به قران»، فی‌‌الفور اتوبوس آماده کرد و دستور به ترک شهر داد تا قطره خونی از دماغ ستاره‌‌های عصبی‌‌اش نریزد. او حتی شبیه ناصر ابراهیمی هم نیست که با پیروزی تیمش، صدتا آفتاب‌‌بالانس کنار نیمکت روی پیست بزند، یا شبیه علی سلطون که ممد گگ و ابرام چرخی رو بریزد توی اردو که آنقدر نمایش بدهند و چرت و پرت بگویند که حال و هوای بچه‌‌ها عوض شود.

کی‌‌روش نه محمد مایلی‌‌کهن است که بازیکن‌‌اش را به‌خاطر ورق‌‌بازی در اتاق هتل، تنبیه کند، نه مثل والدیر ویرا آنقدر خرافاتی باشد که سیگارش نیمسوزش را از کنار زمین بردارد و دوباره بگذارد لای لبش که کام بگیرد و بزرگترین لذت دودآلود زندگی‌‌اش از یک صعود معجزه‌‌آسا در ملبورن را به ریه‌‌اش بفرستد. او نه شبیه ایویچ افسانه‌‌ای است که کسی بتواند به آن راحتی زیرآبش را بزند، نه شبیه میرسلاو که قول بدهد اگر به جام‌‌جهانی صعود نکرد توپ را درسته قورت بدهد. او نه محمد رنجبر است که زیر بار تقابل با ستاره عصیانگر تیمش خداداد بزاید و نه شبیه علی دایی که رئیس‌‌جمهور را به رختکن راه ندهد.

شش: کارلوس کی‌‌روش شبیه هیچکس نیست. نه شبیه آن مربی ملی که بازیکن آلاگارسون مشهدی‌‌‌‌اش جسارت می‌‌کرد با استخدام چند «در و داف»، برایش توطئه بچیند و پاپوش خوشگلی برایش بسازد و از این طریق باجی بگیرد و حضورش در ترکیب فیکس را دوقبضه کند. کی‌‌روش بلد است حتی در مافیایی‌‌ترین ساختارهای فوتبالی، عین آب خوردن پادشاهی کند. او گانگستر خوش‌‌پوشی است که هیچ کابویی نمی‌‌تواند ناغافل بهش شلیک کند و یا چرچیلی‌ست که از دوئل با تروتسکی‌‌ها و بچه‌‌استالین‌‌ها هراسی ندارد. مردی که جرز لای مویش نمی‌‌رود و مو لای جرزش نمی‌‌رود. یک موجود تمامیت‌‌خواه که کراوات قرمز بیشتر از بازی دفاعی بهش می‌‌آید و گویا بلد است یک تنه در برابر یک ساختار فشل دلال‌‌پرور تاجداران بایستد و اتوپیایی در دل یک جهنم بسازد که فقط یازده پاپتیِ سرسپرده، در آن زندگی کرده و با جنگیدن‌‌شان ملتی را سعادتمند کنند.

هفت: همانقدر که از مدل دَک کردن آقای اسکوچیچ غمگینم، امیدی به آمدن و نیامدن کی‌‌روش ندارم. من دریاچه ارومیه‌‌ام دارد می‌‌خشکد. من دارم به نوادگان‌‌مان فکر می‌‌کنم که چگونه باید میلیون‌‌ها شهروند منطقه را ترک کنند و برای خود ابرشهرهای تازه بسازند. من دُرنای غمگین دریاچه را با چشم‌‌های کی‌‌روش عوض نمی‌‌کنم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.