هفت صبح| قدیم‌ترها، زندگی بوی نزدیکی می‌داد. نه فقط نزدیکی خانه‌ها، که نزدیکی دل‌ها. در را که باز می‌کردی، همسایه را می‌دیدی. گاهی صدای ظرف شستن، گاهی خنده بچه‌ها، گاهی بوی غذا.  همه چیز ساده بود و همین سادگی، آدم‌ها را به هم وصل می‌کرد. آن روزها اگر چراغ خانه‌ای دیرتر از همیشه روشن می‌شد، یکی سرک می‌کشید. اگر کسی چند روزی دیده نمی‌شد، کسی پیگیرش می‌شد. فامیل هم همین‌طور بودند. دید و بازدیدها بیشتر بود. مهمانی‌ها طولانی‌تر.  

 

بعد کم‌کم چیزی تغییر کرد. تغییر یهویی نبود. در طول چندین سال رخ داد. انگار که آدم‌ها به تدریج از هم دور شدند. دیگر درها باز نبودند که هیچ، بسته‌تر هم شدند. رسیدیم به سال‌هایی که همسایه از همسایه خبر نداشت. کنار هم و در دو قدمی هم زندگی می‌کردیم، اما بی‌خبر از حال هم بودیم. فامیل هم کمتر همدیگر را می‌دیدند. تماس‌ها کمتر شد. مهمانی‌ها کوتاه‌تر شد. بعضی رابطه‌ها هم فقط به پیام‌های مناسبتی خلاصه شد. همه چیز انگار داشت به سمت فاصله می‌رفت. تا این‌که روزهایی آمد که همه چیز را کمی تکان داد.

 

جنگ که شروع شد، شهر شکل دیگری به خودش گرفت. خیابان‌ها همان خیابان‌ها بود، اما حس آدم‌ها فرق کرده بود. خطر در دو قدمی گوش همه ما بود. هر لحظه ممکن بود آخرین روز زندگی‌مان باشد. در روزهای جنگ، بعضی از فاصله‌ها خودبه‌خود کم شد. وقتی صدای هواپیما و موشک و انفجار می‌آمد، بعضی همسایه‌ها در پارکینگ‌ها و زیرزمین‌ها دور هم جمع می‌شدند. کنار هم می‌نشستند. سکوت می‌کردند. گاهی حرف می‌زدند. یکی می‌گفت: «چیزی نیست، می‌گذرد.» دیگری خبر تازه‌ای می‌آورد. یکی تحلیل می‌کرد. یکی فقط گوش می‌داد.


ولی نکته این بود که در همان لحظه‌ها، آدم‌ها دوباره همدیگر را می‌دیدند. شاید و البته شاید آن فاصله‌ای که سال‌ها آرام‌آرام شکل گرفته بود، کمی کوتاه‌تر شد. هیچ‌کس برنامه‌ریزی نکرده بود و هیچ‌کس تصمیم نگرفته بود که صمیمی‌تر شود. اما شرایط جنگی، آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر کرد. حالا که آتش‌بس شده و فعلا سایه جنگ از سر کشور دور شده است، به نظر چیزی باقی مانده است، این که خیلی‌ها دوباره به یاد هم افتاده‌اند.

 

شاید شما هم زیاد دیده‌اید که یک نفر از دوستان‌تان پیامی برایتان فرستاده و نوشته مدتی بود می‌خواستم احوالت را بپرسم. یا کسی زنگ زده و می‌گوید: می‌خواستم صدایت را بشنوم. دوستان قدیمی، دوباره اسم هم را به یاد آورده‌اند. همکلاسی‌های سال‌های دور دنبال هم می‌گردند. فامیل بعد از مدت‌ها دور هم جمع می‌شوند. البته حالا شاید به پررنگی قبل هم نباشد اما به هر حال به اندازه‌ای هست که بتوان گفت چیزی در حال برگشتن است. شاید این دیدارها از سر دلتنگی باشد.

 

شاید از سر نگرانی. شاید هم فقط این‌که آدم دلش می‌خواهد بداند دیگران حالشان خوب است. بعضی‌ها می‌گویند قطع شدن اینترنت و دور شدن از شبکه‌ها هم بی‌تأثیر نبوده. لابد وقتی راه‌های مجازی کمتر شد، آدم‌ها بیشتر سراغ راه‌های واقعی رفتند. شاید هم دلیلش چیز دیگری است. آدم‌ها در آن روزها فهمیدند که هیچ چیز قطعی نیست و فرصت‌ها همیشه منتظر نمی‌مانند. پس بعضی دیدارها را نباید عقب انداخت.

 

برای همین، حالا بیشتر به هم سر می‌زنند. احوال هم را بیشتر می‌پرسند. این روزها، هنوز همه چیز مثل گذشته نشده. همه هم قرار نیست مثل قبل شود. اما شاید خیلی ریز و آهسته دل‌ها کمی نرم‌تر شده‌اند. ما دوباره یادمان آمده که کنار هم بودن، چیز ساده‌ای نیست و حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه شده‌ایم که هیچ‌کس نباید در این دنیا تنها بماند.