روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا به نظر بنده، این نوجوانان و جوانان امروزی خیلی قدر نشناس و ناشکر تشریف دارن. باور کنین. همهشون از دم یه گوشی دستشونه و از زیر و بم هر کسی دوست باشن سر در میارن و باز هم راضی نیستن. گلایهشون هم اینه که چرا طرف قیافهش رو با نرمافزار عوض کرده. خب بنده خدا، تو لااقل یه شمایی از طرف میبینی. زمان ما کلا عملیات رو کور انجام میدادیم. البته که همگیمون فقط و فقط قصدمون، صددرصد ازدواج بوده و هست.
عرض کنم که اون قدیمها، یعنی حدود بیست سال پیش، دیگه اگر یک تلفن بیسیم در منزل داشتی، در اوج تکنولوژی بودی و جزو طبقه مرفه حساب میشدی. شبکههای اجتماعی و موبایل که پیشکش؛ اگر کسی به تلفن منزل زنگ میزد، شمارهش را هم نمیدیدی و تماسها کاملا ناشناس بود و بازار مزاحمتهای تلفنی و صدا سازی و فوت کردن توی تلفن، داغ.
ترجیع بند این مزاحمها هم این بود که: «همینجوری یه شماره گرفتم. دلم گرفته بود، خواستم با یکی حرف بزنم…» این روزها که میبینم مسیر آشنا شدن و انشاءالله یک ازدواج موفق، بسیار ساده شده و اگر خواهان یک رابطه کاملا سالم و مبتنی بر ساختن آیندهای درخشان باشید، به راحتی خوردن یک آبمیوه میتوانید اسم طرف را اصطلاحا یک سرچ ساده بفرمایید و پرونده و شجرهنامه هفت جد و آبایش را بیرون بکشید، به یاد سختیهای دوران جوانی خودم میافتم و علیالخصوص، داستان یکی از موارد عاشقیام.
چون عموما در مسیر زندگی پر بارم، همه چیزم غیر از آدمیزاد بوده و هست، در اون دوران جوانی و جاهلی، یه بار تلفنی عاشق شدم.
عاشق یه صدا. عاشق یه کسی که هر از گاهی زنگ میزد و البته دقت دارین که اگر زنگ نمیزد دستم به هیچ دستگیرهای بند نبود و موقعیت، بسیار روی هوا بود. آقا شب و روزم ریخته بود به هم. من بودم و این صدا. چه صدایی هم داشت لامصب… خاندانم به باد رفته بود. وقت و بیوقت، صبح و شب، زنگ میزد. از زمین و زمان حرف میزد و من در ابرها برای خودم سِیر میکردم.
یه ماهی زندگی من شده بود با اون حرف زدن و در زمانهای حرف نزدن، ترانههای آنچنانی گوش کردن. آقا دیگه داشتم نابود میشدم…
آرزوی دیدن این معشوقه مخابراتی دیوانهام کرده بود. هر وقت هم اصرار میکردم که قرار بذاریم ببینمت میگفت: « نه…زوده.»
تو ذهنم یک چیزی ازش ساخته بودم. از دیالوگهای خاص (آنچنان که افتد و اتفاقا همهتون هم دانید) که بگذریم، یکی از خاک تو سریهام این بود که « بگو لااقل چه شکلیای؟ ».
اونم میگفت: « قدم ۱۷۰٫٫٫موهام مشکی…چشام عسلی…» خب… البته اون زمان، عقلم نمیرسید که این مشخصات میمونِ حاضر در «باغ وحش ارم» هم میتواند باشد و خیلی کلی فرمودهاند ولی من، بهترین حالت ممکن در این مشخصات را برای خودم در ذهنم ساخته بودم و برای خودم حالی میکردم. خلاصه… اینقدر اصرار کردم برای دیدار و به امید خدا وصلتِ هرچه سریعتر که طرف با گرفتن تعهد اینکه «قول بده ولم نکنی» راضی شد قرار بذاریم.
صبح قرار، عین شادومادا رفتم سلمانی و اصلاح کردم و با تیپ شلوار خمرهای پیلیدار و پیراهن لَخت و ابریشمی ، پیاده راه افتادم سر قرار…
از دور که داشتم نزدیک میشدم به « ۱۷۰ سانتیِ مو مشکی چشم عسلی»، دونهدونه آجرهای کاخ آرزوهام میخورد تو سرم. مشخصات کاملا درست بودها. ولی…
تنها کاری که ازم براومد این بود که خیلی عادی و ریلکس از کنارش رد شم. رسیدم خونه هم فقط تونستم پریز تلفن رو بکشم.خب، گفتم که…دوران جوانی بود و جهالت و ظاهر بینی دیگه… غرض از عرض این خاطره و این عذاب وجدانی که بیست ساله بر دوش میکشم اینهکه عزیزان، قدر پیشرفت تکنولوژی، علیالخصوص تکنولوژیهای مبتنی بر تصاویر را بدانید.

