روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| وقتی رفیقی برایم خبر فوت گدار را فرستاد شوکه شدم. قاعدتا نباید متعجب میشدم. استاد دیگر ۹۱ سال داشت و بالاخره در نوبت سفر به آن دنیا بود. اما آن اصطلاحی که بین مردم جاری است که میگویند: «بعضیها هر وقت برن زوده» به فیلمسازی مثل ژان لوک گدار میآمد. حالا نه اینکه لزوما عاشق فیلمهای گدار باشم. اینجاست که بین کارگردان محبوب و کارگردان بزرگ فرق میگذارم.
کارگردان بزرگ ممکن است لزوما فیلمساز محبوب زندگیات نباشد اما حداقل با یک فیلم یا حتی با شیوه نگاهش به زندگی تو را زمانی تحتتاثیر قرار داده و هنوز هم تاثیرش رویت مانده است. گدار برای من چنین فیلمسازی بود. از فیلم «در ستایش عشق» گدار که اوایل قرن بیستویکم ساخت خوشم نمیآید ولی اولینبار که فیلم را دیدم احساس کردم باید فرانسه بخوانم.
نه چون فیلم دیالوگهایی داشت که مثلا زیرنویس فارسی نمیتوانست درست انتقالشان بدهد. چون فکر کردم شاید برای نزدیکتر شدن به جهان این فیلمساز باید به زبان خودش آشنا باشم. با کلمات خودش فکر کنم. اگر یک خارجی به من بگوید که چطور با حافظ ارتباط برقرار کند قطعا به او میگویم باید فارسی یاد بگیرد.
چون بعضی کلمات حافظ فقط در همان بستر معنایی زبان فارسی عمق خودشان را پیدا میکنند. یاد گرفتن زبان فرانسه کمکی به علاقهمند شدن به «در ستایش عشق» نکرد اما به جایش تروفو را کشف کردم. فیلمهای تروفو را که دیدم از فصل مشترک او و گدار خبر نداشتم. یکی از بچهها در کلاس فرانسه فیلمهای «زن همسایه» و «ژول و ژیم» را به من داد. حتی از «۴۰۰ ضربه» هم شروع نکردم. «زن همسایه» که عموما جزو بهترینهای تروفو هم محسوب نمیشود .
اما شیفته نگاه فیلمساز و شیوه روایتش شدم. مفهوم مجرد کارگردان بزرگ برای من بهخصوص در بین فیلمسازان اروپایی دیده میشود. آنهایی که لزوما عاشق کارنامهشان نیستم ولی میفهمم که چیزی را در سینما تغییر دادهاند. حالا این تغییر یا با سبک و زبان بصری و ساختارشان بوده یا شیوه جهانبینیشان یا در اکثر مواقع ترکیب هر دوی اینها.
در آن شعر معروف سهراب سپهری توصیفی از آدمهای بزرگ وجود دارد که بهنظرم میشود به هنرمند بزرگ و درنتیجه کارگردان بزرگ هم آن را تسری داد: «بزرگ بود/ و از اهالی امروز بود/ و با تمام افقهای باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید/ صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود…»
مثلا در سینمای ایران کیارستمی را میگذارم در این شعر و میبینم چقدر جواب میدهد. «خانه دوست کجاست؟» سالها قبل ساخته شده اما هنوز هم زیباییشناسی کیارستمی تحسینبرانگیز است. جلوتر که میآییم میبینیم که کیارستمی هیچوقت خودش را محدود به موفقیتهای سهگانه کوکر نکرد. رفت سراغ «طعم گیلاس» که فیلم کاملا متفاوتی بود و بعدتر «ده» و «کپی برابر اصل» و در همه فیلمهایش چیزی از جنس کشف حقیقت زندگی وجود دارد.
همین است که از مرگ گدار بیشتر از درگذشت یک کارگردان درجه یک صرف متاثر میشوم. تاثیر او منحصر به ساختن فیلمهای خوب نیست بلکه مجموعه فیلمها و حرفهایش و نگاهش به جهان و سینما و هنر چیزی میسازد که بهنظرم جهان را جای بهتری برای زندگی میکند.
حالا راستش نگران وودی آلن هستم. پیرمرد شوخطبع با آن نگاه گزندهاش به جهان برای من فراتر از یک کارگردان است.
او نماینده یکجور نگاه به زندگی است. نگاهی که حیف است دیگر در جهان نباشد. او از قبیله کارگردانان بزرگ است حتی اگر دیگر فیلم بزرگی نسازد. شمار کارگردانان بزرگ زنده امروز جهان برای من کمتر از تعداد انگشتان یک دست است. یکی از آنها هم گدار بود که از دستش دادیم. برای همین فقدان او غمانگیزتر از رفتن یک کارگردان ۹۱ساله است. از آن جای خالیهایی که فقط بعد از رفتن بزرگان به وجود میآید.

