روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | خیلی از مایی که بچهای داریم، هربار میان سختی و بیماری بچه دلتنگ روزهای آرام شویم، هربار از رشد و تغییری ناگهانی در زندگیاش بترسیم، هربار او را غمگین یا آسیبدیده ببینیم، هربار حس کنیم روزگار آنطور که باید با قلبِ بیرون از سینهتپندهمان مهربان نبوده سراغ آلبوم عکسها میرویم.
عکسهای جدیدِ امروز و دیروز نه؛ تصاویر قدیمیتر مربوط به روزهایی که کوچک بود، رفتن و گفتن را تازه یاد گرفته بود، کلهاش بوی شوق و شیر و شیرینی میداد و مثل تکهای از تن در آغوشمان جا میشد. عکسها را تماشا میکنیم و از شدت عشقی بیمثال، دندانها را بههم فشار میدهیم و آرزو میکنیم کاش هنوز میتوانستیم او را در آغوشمان، بین بازوهای امنمان بگیریم و حفظش کنیم از آسیب جهان.
مادر و پدر ژینا هم حتماً سراغ تماشای عکسهای بچگی دختر خواهند رفت. یک روز آلبوم را ورق میزنند و احتمالاً زیر لب میگویند کاش هیچوقت بزرگ نشده و از آغوشم بیرون نرفته بودی بچهم. بعد از دختربچه هرگز پیر نشده توی عکس که حالا کلهاش بوی نیستی میدهد میپرسند ژینای من، ما را سرِ چه فرزندمرده کردند؟

