روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در گزارش فیلم بود که با امکانات پرشمار نوشتن با اسامی مستعار آشنا شدم. سردبیر گزارش فیلم دو تا اسم مستعار داشت. بهار ایرانی و ژاله صفا. جفتش اسامی زنانه بودند. اما بهار ایرانی ترکیبی بود که هرکسی میتوانست به مستعار بودن آن پی ببرد. بهخصوص اسم بهار که در شعر و حتی منتقدان ما طرفداران زیادی داشت. مثل شمیم بهار. اما اسم مستعار دومش یعنی ژاله صفا از آن اسمهایی بود که به عقل جن هم نمیرسید که اسم مستعار باشد.
آنقدر که خوب انتخاب شده بود و در عین حال در یاد بهراحتی میماند. این دو اسم به سردبیر اجازه میداد سوژههاي مورد علاقهاش را با اسامی و یادداشتهای مختلف پمپاژ کند. من هم براي خودم یک اسم مستعار انتخاب کردم. ژازه مشکات. ژازه راحتتر قلم میزد و در خبرهای حاشیهای زرد کندوکاو میکرد و مطالب بامزهای تهیه میکرد. راستش همیشه گرفتار اعتبار اسم و امضا بودهام و خب شاید دغدغه بیهودهاي هم بوده باشد.
بههرحال انتخاب اسم مستعار اجازه میداد تا در برخی حوزهها راحتتر قلم بزنم. اول هویت این اسم را از سردبیر و بقیه تحریریه پنهان کردم و آن را نوشتههای یک همکار مطبوعاتی جا زدم اما بهتدریج لو رفت. و خب با توجه به استقبال خوانندهها از مطالب ژازه مشکات سردبیری هم از من مطالب بیشتری به قلم ژازه طلب میکرد! بعدها در کار مطبوعاتی یک اسم مستعار دیگر برای خودم انتخاب کردم که در حوزه غیرسینمایی قلم میزد. رحیم آزاد.
خداییش ترکیب قشنگی بود. رحیم در چلچراغ مینوشت و بعدها در روزنامههای مناطق آزاد و ملت و… هم قلم میزد. نسبت به خوشخو کمی تندروتر و بیملاحظهتر بود. رحیم آزاد تا اواخر دهه هشتاد به حیات موفق خود در مطبوعات ادامه میداد. تا اینکه در شروع هفت صبح از سوی صاحب امتیاز آنموقع روزنامه و پس از مشورت و استعلام از برخی سازمانها، هشداری به ما واصل شد که از مطالب رحیم آزاد استفاده نشود! بهعنوان سردبیر با اکراه گفتم«حالا که اصرار دارید باشد؛ با او قطع همکاری میکنیم» و این بهعنوان نشانهای از حسن نیت ما ثبت شد.
در هفتهنامه مهر سیدعلی میرفتاح چند اسم مستعار مختلف داشت و هرکدام یک سبک و سلیقهای داشتند. این از کرامات علی میرفتاح بود و وجوه چندگانه نگاه و قلمش. یکی از این اسامی مستعار سیدرضا علوی بود که بهتدریج به محبوبترین نویسنده هفتهنامه مهر در نزد مخاطبان بدل شد.
لطیف و سیاه و عاشقانه و نومیدانه مینوشت آنهم بر بستری از نگاه وارسته مذهبی. در همان مهر، مرحوم ابوالفضل زرویی خاطرات آقایی بهنام مستوفی را مینوشت و با قلم سحرانگیزش همه را متقاعد کرده بود که مستوفی واقعا بهعنوان یک پیرمرد فرتوت بهجا مانده از اواخر دوران قاجار همچنان دارد مینویسد و خاطراتش را قلمی میکند.
اوج طنازی زرویی آنجا بود که در بخشی از خاطرات این شخصیت تخیلی مرقوم کرد که هیتلر در انتهای جنگ دوم جهانی به تهران آمده و در باغ خانوادگی مستوفی پنهان شده و بعد به آمریکای جنوبی فرار کرده است! بخش بزرگی از خوانندههای هفتهنامه مهر این اتفاق را باور کرده بودند! در همان هفتهنامه مهر من در فرمولی مشابه خاطرات سینمایی از قدیم را با اسم مستعار جعل میکردم که میرفتاح در سومین شماره و در حالیکه کمکم داشت توجه خوانندهها را به سمت خود جلب میکرد در صفحه خود هویت واقعی نویسنده این صفحه را لو داد!
در چلچراغ منصور ضابطیان، راوی خاطرات مردی بازمانده از خانواده فرمانفرماییان شد. فرمول ضابطیان اینگونه بود که این آقای فرمانفرماییان در هالیوود زندگی میکند و در میان کمپانیهای سینمایی هالیوود نفوذ دارد و مهمان ویژه مراسم سینمایی است. او حتی یک گزارش ویژه به قلم فرمانفرماییان از مراسم اسکار در چلچراغ چاپ کرد!
یادم است در صفحهبندی ابتکاری به خرج دادیم و عکسی از گروه تولید پرشمار فیلم ارباب حلقهها را با جوایز اسکار در دست و در راه بازگشت از روی سن اسکار به پشت صحنه چاپ کردیم و نوشتیم: من و گروه تولید ارباب حلقهها! در آن عکس نهچندان باکیفیت و در حضور بیش از ده دوازده نفر، گمانهزنیهای خوانندگان برای پیدا کردن چهره فرمانفرماییان کار بامزهای بود!
منصور یک ایمیل هم براي فرمانفرماییان ساخته بود و بهتدریج پیامهایی از سوی سینماگران مشهور ایرانی هم به دستش میرسید. بهخصوص یک فیلمساز بسیار مشهور که طرح فیلمنامه خود را برای فرمانفرماییان فرستاده بود و از او خواسته بود که حالا که هالیوود زندگی میکند ببیند میتواند براي این طرح تهیهکنندهای پیدا کند! طبیعتا بعد از این نوع ایمیلها ترجیح دادیم خاطرات فرمانفرماییان متوقف شود!

