روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی پور| آقا عجیبه‌ها… نمی‌دونم چرا چند وقته مدام قیافه یکی از ناظم‌های دوران دبیرستانم جلوی چشممه. بزرگواری که خدمتتون عرض می‌کنم خوبی‌های زیادی داشت که یکیش این بود که دچار بیماری دو شخصیتی بود.این اسوه لطافت، هنگامی‌که پشت میکروفن بود و لاجرم صدای زیبایش را همسایگان می‌شنیدند، یک‌جور بود ولی زمانی‌که در راهروها و یا حیاط مدرسه با اون خط‌کشِ چوبی‌اش می‌چرخید جور دیگری بود.

یعنی می‌خوام عرض کنم دایره لغاتش در هر کدام از این موقعیت‌ها، از دو فرهنگ متفاوت و قرینه می‌آمد و انسان باورش نمی‌شد این آدمی که الان مشغول انجام امور تربیتی به‌صورت فیزیکی است و در حال پیاده کردنِ کلیه فنون رزمیِ شرقی بر ماست و هر آنچه صفت نکوهیده در ادبیات فارسی‌ست را به ما و خاندانمان نسبت می‌دهد، همان آقای محترمی است که صبح، پشت میکروفن نصیحت می‌کرد و همه ما عزیزان را همچون فرزند خود می‌دیده…

خب، البته مشکل اصلی موقعی به‌وجود می‌آمد که ایشون در موقعیت A بودند ولی نیاز به جملاتی از نوع موقعیت B پیدا می‌کردند. خاطره که فراوان دارم ولی یکیش رو که خودم نقش اولش بودم رو براتون میگم. یادمه یه‌روز صبح، سر صف صبحگاه، در حالی‌که ایشون مشغول نصیحت‌مان بودند، من بخت‌برگشته خمیازه‌ام گرفت و مثل کروکودیل دهانم رو باز کردم و تهِ‌حلقم رو به نمایش گذاشتم که بزرگوار نگاهش افتاد به من:

- «پسرم… عزیزم… شما یک لحظه تشریف میاری؟ شما نه… شما. نه شما… عزیزم… اون پسر قد‌ بلند رو میگم… پسرم، شما رو میگم… شما که قدت از همه بلندتره…»بعد از این‌که همه خودمان را به اون راه می‌زدیم بلکه در این فاصله زلزله‌ای، طوفانی چیزی بیاد و بی‌خیال بشه، میکروفن رو خاموش کرد و اون یکی شخصیتش زد بیرون: - «هو… نردبون دزدا… چنار… مگه با تو نیستم؟ فقط قد دراز کردی؟ میای یا خودم بیام بیارمت؟…»

صد البته که بهتر بود خودم خدمتشون برسم. به دلیل این‌که اگر ایشون تشریف می‌آوردند، هزینه این ایاب و ذهاب را هم باهام حساب می‌کردند و تازه مسیر برگشت رو هم در خدمتشون بودم. بعد از رسیدن به محضرشون، بعد از پذیرایی مقدماتی با یکی دو تا مشت و لگد، مراسم عبرت گرفتن بقیه شروع شد که چرا وسط حرف‌های من خمیازه کشیدی. بعد از این‌که خواب از سر من و همه دانش‌آموزان پرید، میکروفن روشن شد:

- «ببینید پسران من… لطفا صبح‌ها همگی با روحیه‌ای بشاش وارد مدرسه شوید و سر صف سرحال باشید که خدای نکرده مثل این پسر شاخ‌شمشادم، کسل نباشین…» بلافاصله جلوی دهنیِ میکروفن رو گرفت و باقی نصایح رو با زبون دیگری که بهتر می‌فهمیدیم ادامه داد:
- «لنگ‌دراز، یه‌بار دیگه سر صف هیلی‌پیلی بخوری، من می‌دونم و تو‌ها… برو گمشو سرجات…»
و پای میکروفن ادامه داد:

- «حالا شما برو سرجات… از این به‌بعد هم بیشتر به بنده بذل توجه کن…» و حرکتی دوگانه‌سوز کرد و میکروفن به دست، در حال صحبت متمدنانه، پس‌گردنی‌ای به من زد که صدایش مانند صدای طبل در بلندگو پیچید و من هم داد زدم: «آخ» هول شد و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بگه: «پسرم… مواظب باش… چرا سرت رو میکوبی تو میکروفن؟»

*عکس تزئینی است.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.