روزنامه هفت صبح، دکترامیررضا مافی| سرزمین ایران در بیش از یکصد سال اخیر برههها و بحرانهای فراوانی را از سر گذرانده است که بررسی آنها شاید به فهم احوال امروز جهان ما کمک کند. در اواخر دوران قاجار، تعداد بیشتری از مردم امکان این را پیدا کردند تا به فرنگ بروند، آنجا تحصیل کنند و مظاهر مدرنیته را تجربه کنند.
آنها در بازگشت به ایران و طی فعلوانفعالاتی، مدرنیزاسیون را به سلطنت سنتی تحمیل و پادشاهی مشروطه را با تأسیس مجلس و عدالتخانه به سرانجام رساندند. چیزی نگذشت که پس از انقلاب مشروطه، دوران استبداد صغیر آغاز و پس از گریز محمدعلی قاجار، فترت سلطنت با پادشاهی احمد پسرش رقم خورد. بیراه نیست اما اگر به خاطر بیاوریم که در ماجرای فتح تهران چه تقابلی میان مشروطهخواهان و مشروعهطلبان ایجاد شد، مسئلهای که همواره پابرجا مانده و در ادوار مختلف ظهور و بروز متفاوتی یافت.
بهقدرترسیدن رضا پهلوی با مدرنیزاسیون از بالا به پایین در افغانستان، ایران و ترکیه همراه شد و جامعه بالاجبار باید خود را در ظاهر مدرن در میآورد. بهعبارتدیگر پیش از آنکه مردم ایران، از وضع سنتی خود خارج شوند و این گذار را پذیرفته و آن را از سر گذرانده باشند، «باید» در «ظاهر» مدرن میشدند.
در واقع طی تحولات اواخر دوران قاجار تا رویکار آمدن پهلوی اول، جامعه ایرانی درگیر مسائل مدرنیته بود و با بهقدرترسیدن رضا، مظاهر مدرنیته بهصورت ابلاغی در میان تودههای مردم اجبار شد. پنجاه سال حاکمیت پهلوی اول و دوم، تلاش برای پوستاندازی جامعه ایران بهسوی مظاهر مدرن انجام شد و پدر و پسر بسیار کوشیدند تا مدرنیته را در «شکل» جامعه تزریق کنند، حالآنکه اساساً جامعه ایران به مرحله اشباع از دوره سنتی خود نرسیده بود و پیش از گذار طبیعی، مدرنیته در ایران ناقص به دنیا آمده بود.
گویی جنینی ناقص، با پیکر معوج، بدون روح، پیش از موعد متولد شده باشد و به دلیل شکلیبودن، مردار به نظر برسد. علاوهبر دلایل فراوان قابلذکر، اقبال مردم ایران به خروش علیه سلطنت پهلوی، آهنگ بازگشت به مبانی سنت تلقی میشد. مردمی که دین را میطلبیدند، از استبداد شکلی و تهی از محتوای مدرن، به ستوه آمده بودند و با رهبری قدرتمند و بر پایه ارزشهای سنتی قیام کرده و با وحدت کلمه پیروز شدند.
برخلاف نظر میشل فوکو، انقلاب ایران، آخرین انقلاب سنتی تاریخ است که در آن مردم حضور دارند، رهبری واحد کاریزماتیک بیشترین تأثیر را داشته و ارزشهای سنتی محور مبارزه پنداشته میشدند. مردم مدرنیته را دیده بودند، اما آن را باور نداشتند، چون هنوز نظام ارزشی سنت در میان آنان پابرجا بود. بلافاصله پس از انقلاب اسلامی، ایران وارد آخرین جنگ کلاسیک جهان شد و باز با نظام ارزشهای سنتی، هشت سال دفاع مقدس رقم خورد.
بازگشت مفاهیم رسمی به ارزشهای دینی و سنتی نیز در فضای جنگ تشدید و محصلین، ذیل فرم آموزش مدرن، با محتوای ارزشی سنت رشد یافتند. همه چیز اما پس از جنگ تغییر کرد؛ مدرنیته با تغییر ناگهانی ریل دولت از دیدگاههای چپ به اقتصاد بازار و گشوده شدن درها، دوباره سر بلند کرد و حالا مسئله دیگر ارزشهای نظام سنتی نبود.
اگرچه فرهنگ و مفاهیم نرم را سنتطلبان پشتیبانی میکردند، اما سویه اقتصادی بهشدت به سمت مدرنیته سوق پیدا کرده بود و شکاف ارزشها، تشدید شد. حالا رشد، رقابت و سرمایه محوری، رونق بازار و سازندگی که همگی از شعارهای مدرنیته است، در مقابل نظام ارزشی فرهنگ سنتی حرف اول را میزد. دولت اصلاحات نیز با شعار آزادی، محتوای فرهنگی را نیز به سمت لیبرالیسم مدرن تغییر داد اما کارگر نیفتاد، چراکه هنوز بدنه سنتی جامعه زنده بود و متولدان کثیر دهه شصت در اختلاف میان ارزشهای سنت و مدرنیته، دچار دوگانگی شدند.
در همین زمان با ورود ویدئو، ماهواره، کامپیوتر و بعدتر اینترنت، «ابزار» تکثرگرایی دوران پسامدرن نیز در جامعه راه یافت و وضعیتی عجیب را پدیدار کرد. جامعهای که هنوز دوران سنت را تمام نکرده، درگیر مسائل جهان مدرن و تنازع روایتهای کلان بود، ناگهان واجد ابزار جهان پسامدرن شد و این شکاف سابق را عمیقتر و وسیعتر ساخت. شعارهای عدالتمحور، رفتار ضدسیستم و سنتنمایی احمدینژاد او را به ناجی تودههای مردم بدل کرد، اما دیری نپایید که او نیز به ورطه دوگانگیهای موجود سنت و مدرنیته گرفتار و در رفتار پوپولیستی خود غرق شد.
به عبارتی اگر دولت اصلاحات را زاییده طرفداران مدرنیته دولت هاشمی رفسنجانی بدانیم، دولت احمدینژاد، زاییده سنتطلبان مغشوش دولت هاشمی بودند که هر دو در دوگانه سنتـمدرنیته دچار ازخودبیگانگی شدند و هیچکدام بر این تقابل فائق نیامدند و جامعه نیز با شکاف بیشتری مواجه بود. دولت روحانی که آن نیز زاییده تفکرات بینابینی هاشمی رفسنجانی بود، خیلی زود با فشارهای اقتصادی مضاعف بر آن تقابل حلنشده مواجه شد و جامعه ضمن ارزشهای سنتی، مسائل مدرن و ابزار پسامدرن با فشار اقتصادی شدید مواجه گشت.
دیگر نه عدالتخواهی احمدینژادی محقق بود و نه آزادیخواهی دوران اصلاحات و نه بینابینی روحانی، با مدل هاشمی رفسنجانی. همچنین مظاهر و مصادیق خردهروایتهای پسامدرن با ظهور شبکههای اجتماعی به اوج رسیده و اساساً بساط روایتهای کلان راست و چپ و حتی دوگانگی سنت و مدرنیته برچیده شده بود. نسل «زد» ایران، یعنی همین متولدان دهه هشتاد که دوران پیش از اینترنت پرسرعت را به خاطر نمیآورند، بر آوار مسائل کثیر حلنشده سابق، نظام مسائل متکثر جدید خود را یافتند و آن را پدیدار ساختند.
نتیجه آنکه جامعه ایرانی بدون آنکه دوران سنت را پشت سر گذاشته، مسائل مدرنیته را فهم یا حل کرده و از دوگانگی خارج شده باشد، ابزار پسامدرن را در دست گرفت و بهسرعت رشد شبکههای اجتماعی و از بین رفتن روایتها و قرائتهای کلان نظام رسانهای، در موقف بیمنتهای عجیبی ایستاد که شکاف و قطبیدگی فرهنگی، اقتصادی و نسلی در آن به اوج خود رسیده است. بحران اقتصادی بهعنوان یک عامل محرک، تمام ارزشهای سنت و مدرنیته را نیز مبتذل نموده و فرد نمیداند کیست و چه میخواهد.
دولت جدید نیز اما شرایط سختتری دارد؛ محتوای آن، بر پایه هیچ متدلوژی روشنی، تبیین نمیشود، یا اساساً محتوایی در برابر این شکافها و قطبیدگی ندارد. به همین دلیل است که پس از یکسال هنوز نمیتوان آن را بهدرستی تحلیل کرد، جز آنکه تلاش دارد مسائل اقتصادی جاری را حل کند.
حالآنکه شکاف طرف دیگر است و باید روی آن پل زد. بدون آنکه به تقلیل مسائل جاری دچار شویم باید به خاطر داشته باشیم تا به ازبیننبردن این شکافهای عمیق مبادرت نورزیم، مسائل کلان جامعه ما حل نخواهد شد. آنچه امروز میبینیم، بیش از هر چیزی محصول، گذر نکردن، تولد و تحمیل ناقص چند دوره در ایران یک قرن اخیر است؛ گذر نکردن کامل از سنت، تولد ناقص و ابتذال مدرنیته و ابزار روزافزون پسامدرن.

