روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌وقتی در دقایق پایانی فیلم درس‌های فارسی (وادیم پرلمان) افسر آلمانی مغرور از یادگیری زبان فارسی، خود را از منجلاب جنگ رو به شکست بیرون کشیده و با هزار دوز و کلک به ایران می‌رساند تا در گیت ورودی سینه سپر کرده و به زبان یاجوج ماجوج با متصدی گیت صحبت کند و به‌زعم خودش درخواست فردی آشنا به زبان فارسی کند و ماموران ایرانی هم هاج و واج نگاهش کنند که این دیوانه زنجیری خوش تیپ از کدام جنون خانه گریخته و این چه زبانی است؟

تمام ترس‌ها و اضطراب‌های شبانه‌روز جوانک یهودی که برای نجات جان خویش از جوخه اعدام، دست به ریسکی بزرگ زده است که کمترین درصدی برای موفقیت‌اش نمی‌شود قائل شد. جوانکی که از سر اتفاق، کمی قبل از یک اعدام دسته‌جمعی، ساندویچ‌اش را با یک کتاب ایرانی که رویش اسم رضا نوشته شده و کلمه بابا، تاخت می‌زند و تصادفا از آن فرد می‌پرسد که کلمه بابا یعنی چه و او هم می‌گوید یعنی پدر! دقایقی بعد که جوخه اعدام فرمان آتش می‌دهد او برای نجات جان خویش دست به هر چیزی می‌زند و فریاد می‌کند که نزنید… نزنید…

من یهودی نیستم یک ایرانی‌ام! در حالی که خبر ندارد یکی از افسران عالی رتبه نازی برای یاد گرفتن زبان فارسی دنبال یک ایرانی است تا بعد از جنگ در تهران به برادرش ملحق شود و یک رستوران آلمانی بزنند و ده کنسرو گوشت هم جایزه برای یابنده مقرر کرده است. سربازان پسرک را نزد افسر می‌برند و کتابی که قرار است بزرگترین شاهد برای اثبات ادعایش باشد و اسمش که رضا است و چند سوال ابتدایی و کلمه بابا و بقیه را باید از ذهن خود استخراج کند.

قرار بر روزی چهار کلمه است که بعدها افزایش هم می‌یابد و اینجا مشکل دوتاست اول این‌که پسرک با زبان مربوطه هیچ آشنایی ندارد و از طرفی تمام لغاتی که از خودش در می‌آورد باید چنان در ذهنش ملکه شوند که دفعه بعد به اشتباه نیفتد. همچنان که یک بار یک کلمه ذهنی را برای دو واژه نان و درخت به کار می‌برد و افسر متوجه شده و حسابی از خجالتش در می‌آید. او را به سخت‌ترین کارهای فیزیکی واداشته و به اردوگاه کار اجباری فرستاده و به استخراج سنگ وا می‌دارند که از توان جسمی‌اش خارج است و او را به حال مرگ در می‌آورد و از آنجایی که شب و روز در کار حفظ کردن لغات بود، در عالم خواب و بیدار قبل از مرگ هم همان کلمات ابداعی را تکرار کرده و همه را به این باور می‌رساند که در لحظات آخر هم دارد به زبان مادری با خدای خود راز و نیاز می‌کند.

دوباره مهرش به دل افسر افتاده و او را سر کار قبلی بر می‌گرداند و کلی پوزش خواه اما جوانک باید روش معتبرتر و علمی‌تری برای ادامه پیدا کند و از آنجایی که احتیاج شرط هرگونه اختراعی است وقتی وظیفه ثبت اسامی اسرای حاضر در اردوگاه را به او می‌سپارند او با اول حروف اسم و فامیل و قیافه تک‌تک آدم‌ها کلماتی ابداع کرده و برای همیشه به ذهنش مي‌سپارد. اینچنین است که وقتی در پایان جنگ، آلمانی‌ها تمام مدارک موجود و لیست اسامی حاضران در اردوگاه‌ها را از بین می‌برند او به تنهایی نام و نشان دقیق بیش از ۲۵۰۰ نفر از اسرا را می‌گوید تا موجبات تعجب نمایندگان صلیب سرخ جهانی را فراهم آورد. آدم‌هایی که تک‌تک‌شان برایش اعتباری از جنس دیگر را داشتند و حالا باید با کلی عذاب روحی و بازآفرینی ذهنی اتفاقات دوران اسارت آنها را به زبان آورد و در خود مچاله شود. داستانی پر از آب چشم و باورنکردنی که در ابتدای فیلم به صراحت عنوان می‌شود واقعی بوده است.

دو: اول دبیرستان که بودیم سال سومی بود که درس زبان انگلیسی هم وارد برنامه درسی‌مان شده بود. در دو سال راهنمایی با برخی کلمات و جملات ابتدایی آشنا شدیم و در حد «‏ایت ایز ا بوک» و «آی ام استیودنت» می‌دانستیم. اما اول دبیرستان که شروع شد آقای قاسم‌زاده به عنوان دبیر زبان وارد کلاس شد و بدون هیچ سلام علیکی شروع کرد به صحبت به زبان خارجه ما هم هاج و واج ماندیم، گاهی شیطنتی کردیم و خنده‌ای و مزه‌ای می‌پراندیم و آقای قاسم‌زاده چشم غره‌ای می‌رفت و چند بد و بیراه به زبان خارجی نثارمان می‌کرد و ادامه می‌داد.

هرچه بود حتی یک کلمه هم تا آخر کلاس نفهمیدیم، جلسه دوم بدتر از این شد و گاهی از هر کدام از ما سوالاتی هم کرد که فقط با چشمان گرد شده ما مواجه شد و البته برخی هم گاه وقتی یک یس یا نو تحویلش می‌دادند و گل از گلشان می‌شکفت. اما از شما چه پنهان، اینجانب هیچ چیزی حالیم نشد که نشد. ما داشتیم مقاومت می‌کردیم و از آن سوی از نوع گفتار و رفتار ایشان مشخص بود که روششان همین است و باید کمی طاقت بیاورید که دیگر دیر شده بود و ما تصمیم‌مان را گرفته بودیم از آنجا که همواره یک برگه شکایت آماده و نوشته شده توی جیب‌مان برای روز مبادا ذخیره داریم و فقط جای اسم متشاکی خالی است.

در اولین فرصت خود را به اتاق مدیریت رسانده و مراتب امر را به اطلاع ایشان رساندیم و درخواست چاره‌جویی، مدیر که از سال‌های قبل و دوره راهنمایی شناخت کافی از سیر و سلوک و نوع درس خوانی‌ام داشت خیلی در اصالت گفته‌‌هایم شک نکرد و معلم مربوطه را بازخواست نمود. حالا ایشان هی آیه و قرآن که الان دیگر بهترین متد آموزش همین است و باید گوش‌هایشان عادت کند و اینها! از ایشان اصرار و از ما انکار تا اینکه حرف ما به کرسی نشست و از جلسه بعد رفتیم به همان آموزش سنتی و کلمه به کلمه معنا زیر جملات نوشتن و ادامه دادن تا اینکه هیچ وقت نتوانستیم زبان را فرا بگیریم.

تا همین چند سال پیش مطمئن بودم که سه چیز را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت، یکی شنا، دومی رانندگی و سومی زبان! دومی را به هر ضرب و زوری بود یاد گرفتیم اولی و آخری ماند که ماند. البته برای سومی هم در یک فیلم پیشنهاد عملی مشاهده کردیم که بعد از اعلام تامین جانی نداشتیم فقط! فیلمی بود که هر کس به آن قبیله می‌رفت برای یادگیری بهتر و ساده‌تر زبان آنجا، زنی اختیار کرده و شش ماهه یاد می‌گرفت. نزنید خب پیشنهاد بود… آخ!

سه: در اواسط دهه هفتاد که تازه دانشجو شده بودیم، استاد ریاضی به شدت ساده و بی‌غل و غشی داشتیم که اسوه صداقت بود یعنی یک خمیازه که می‌کشید می‌پرسیدیم: استاد انگار دیشب کم خوابیدید؟! با تمام صداقتش می‌گفت آره دیشب نوبت آبمان بود تا صبح جالیز را آبیاری می‌کردم و ما می‌مردیم برای این صداقتش! یک روز گفت قصد شرکت در آزمون دکترا را دارد ولی مشکل زبان انگلیسی برایش لاینحل است.

از باب مزاح گفتم: استاد باید از صفر شروع کنید! خیلی جدی پرسید یعنی باید از همان دوم راهنمایی شروع کنم؟ گفتم: بعله دیگه کاملا مشخص است که پایه شما ضعیف است! دیدم که سرش را بد جوری به علامت تصدیق تکان می‌دهد، فردای آن روز در حیاط خوابگاه دانشجویی استاد را دیدیم که کتاب انگلیسی سال دوم راهنمایی ابتیاع کرده و دنبال یک فرد خبره برای شروع آموزش است. یعنی این حد صداقت و سادگی‌اش ما را کشته بود! تازه چیزهایی که می‌آموخت را می‌آمد و در کلاس تعریف می‌کرد و از من تشکر می‌کرد که بهترین پیشنهاد را داده‌ام!

چهار: دوست یزدی‌ام می‌خواهد ترکی استانبولی یاد بگیرد. من که با تمام اشتراکات زبانی‌مان با ترکی استانبولی خیلی از حرف‌هایشان را متوجه نمی‌شوم،حالا شده‌ام حلقه واسطی بین یک یزدی که برای تمرین کلاس‌های ترکی استانبولی من را انتخاب کرده، ایشان جمله را می‌گوید و من ترکی آذربایجانی‌اش را می‌گویم که گاهی با استانبولی هم تفاوت دارد چه از نظر لهجه و گویش و چه نوشتار! ایشان یاد گرفته‌هايش را به معلم ترکی استانبولی که خود فارس است و ترکی آذربایجانی نمی‌داند تحویل می‌دهد و او هم تعجب می‌کند که این کلمات و جملات را از کجا آوردی؟ اینها که در استانبول کاربرد ندارد؟ چه کنیم ما این هستیم دیگر!؟

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.