روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| من در سه مقطع از زندگی 36‌ساله‌ام برای یادگیری زبان خارجی برنامه ریختم. سه‌بار به این قله حمله کردم اما هر دفعه دست از پا درازتر از دامنه به پایین برگشتم. بار اول تابستان 87 در عنفوان جوانی وقتی تازه از سربازی برگشته بودم و آن آگاهی را پیدا کرده بودم که برای خواندن کتاب‌های بی‌سانسور باید به زبان اصلی بخوانمشان و من مشتاق خواندن «سوربز» و «زندگی سگی» یوسا و مفاهیم حذف شده آن بودم. یکبار هم وقتی در مرخصی‌های روزانه از پایگاه یکم دریایی در بندرعباس مشغول گز کردن خیابان‌ها بودم، به ملوان هندی برخوردم که پرسید:

-excuse me! can you speak English?
و من به صراحت گفتم:
-no! i can't speak English. Sorry!

دو ترم به آموزشگاه زبان گلستان در چهارراه دکترای مشهد رفتم. صبح‌ها هم دوره 18‌ماهه فنی و حرفه‌ای می‌رفتم تا بشوم کارگر خط تولید ایران‌خودرو خراسان! اما تصمیم گرفتم همه اینها را رها کنم و برای ادامه تحصیل به تهران بیایم. الان که فکر می‌کنم اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است: هم نباید شهرم را ترک می‌کردم چرا‌که حداقل سقفی بالای سر داشتم و غذایی آماده و زنی که چادرش را محکم به کمر بسته بود و حامی تو بود و هم باید زبان را تا انتها می‌خواندم چون دیگر هیچ‌وقت 22‌ساله نمی‌شدم.

من با این تصمیم خرکی خودم را از خیلی چیزها محروم کردم. در این شهر شلوغ و بی‌در‌و‌پیکر تمام هم و غمم شد فراهم کردن یک سقف بالای سرم و آرزوی یادگیری زبان که حالا پوشه‌اش بسته شده بود و رفته بود آن ردیف‌های ته بایگانی ذهنم. بالاخره بعد از ده سال زندگی در خوابگاه‌های متعدد در تهران سال 97 توانستم با همکلاسی دانشگاه خانه‌ای اجاره کنم. وضعیت کاری‌ام بهتر شده بود و سر ماه حقوقی داشتم که آن‌هم با تاخیری سه ماهه پرداخت می‌شد.

یکبار دیگر خواستم شانسم را امتحان کنم. ترم اول به کلاس رفتم، همه‌چیز خوب بود. ترم دوم اما کرونا آمده بود و حالا کلاس‌ها یکی در میان تعطیل می‌شد. موجی پس از موجی دیگر. یک هفته کلاس بود یک ماه کلاس نبود. با همین منوال کجدار و مریز جلو می‌رفتم. احساس می‌کردم حالا که کروناست و من هم لازم نیست هر روز به سرکار بروم و دو روزی در هفته بیکار هستم باید این پروژه را به‌جایی برسانم که باز غیر از کرونا یک ضدحال دیگر جلوی راهم سبز شد.

با رئیسم سرکار به‌خاطر یک مسئله کوچک دعوایم شد و شش ماه تمام اضطراب و تعلیق همه وجودم را پر کرد. هیچ تمرکزی روی کلاس‌ها نداشتم و باری به هر جهت در کلاس‌ها شرکت می‌کردم. بار سوم که هفته پیش بود، در یک کلاس آنلاین خصوصی ثبت‌نام کردم و خوب شروع شد و حس مي‌کردم کمی دارم یاد می‌‌‌‌گیرم اما دوباره اینترنت‌ها قطع شد و حالا همه‌چیز روی هواست. افسوس من اما بیشتر برای جوانی‌ام است.

برای 22‌سالگی‌ام، وقتی شرایط فراهم بود و می‌توانستم یاد بگیرم اما نخواستم و رها کردم. من خیلی خوب می‌فهمم جوانا‌ن‌هایی را که حالا معترضند! مگر آدم در زندگی چند سال 22‌ساله است. جوان است و شور و شوق زندگی دارد. عاقبتش قرار است مثل من بشود که شده‌ام یک کارمند عادی که ته آرزویش این بود سقفی بالا سرش باشد و یک تلویزیون 65‌اینچ داشته باشد که بنشیند و فیلم‌های سینمایی نگاه کند. ته آرزوهایمان همین بود!

من اگر 22‌ساله بودم راحت ذهنم به استقبال همه چالش‌هاي زندگی می‌رفت! راحت زبان یاد می‌گرفتم. کتاب‌ها را به زبان اصلی می‌خواندم درست مثل همه فیلم‌هایی که به زبان اصلی دیدم. زبان آموختن برای من شده است مرثیه‌ای برای 22‌سالگی‌ام! وقتی هنوز ناآرام بودم. ‌وقتی یک زبان‌نفهم فیلم می‌بیند!

از اول فیلم‌های آسیای شرقی مخصوصاً کره‌ای‌ها را نگاه نمی‌کردم. نه اینکه خصومتی داشته باشم. رابطه برقرار کردن با زبانشان سخت بود. از روی میميک صورت‌ بازیگران هیچ وقت حس و حال درونی‌شان را نمی‌فهمیدم. طوری صحبت می‌کردند انگار همیشه در حال تعجب هستند. زبانشان بیشتر شبیه اصوات پرندگان است. هنوز هم همین مشکل را دارم اما دل به قصه می‌بندم و به مرور از این گیجی و تعجبی در‌می‌آیم. حتی در «تصمیم جدایی» فیلم آخر پارک چان-ووک این مشکل را داشتم. ژاپنی‌ها را راحت‌تر درک می‌کنم. از صورت و زبانشان چیزهایی می‌شود فهمید.

همه فیلم‌هایی را که می‌بینم با زیرنویس است. این باعث توهم در آدمیزاد می‌شود. فکر می‌کند که زبان‌دان شده است. کافی است برای چند دقیقه یک سکانس دیالوگ‌دار ببینید آن‌وقت می‌فهمید هیچ‌چیز نمی‌دانید. شما همه‌اش در حال خوانش دیالوگ‌های نوشته شده توسط مترجمان هستید. این مترجمان که البته از نمک‌شان ما را محروم نمی‌کنند. به مرور زبانم با دیدن فیلم‌ها بهتر شده است اما از سخن گفتن یا نوشتن عاجزم، حداقل عبارات مشهور را می‌فهمم.

مشکل اساسی دیگری که با زیرنویس دارم این است که مدام باید چشمت به تلویزیون باشد، حتی برای دیدن یک سیتکام که شوخی‌هاي کلامی در آن بسیار جایگاه والایی دارد. یعنی هم چهارچشمی چشمت به تلویزیون باشد و هم نمی‌فهمی دقیقا منظورشان چیست! بله! اینها همه زمانی حل می‌شود که شما بفهمید آدم‌های تو فیلم به‌هم چه می‌گویند. اصلا به قول خود استادان زبان شبیه آنها فکر کنید! تازه آن‌وقت است که تکست را می‌فهمید و صد البته کانکست را!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.