روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا قبول دارین یکی از معضلات هر خانواده‌ای، آموزش و توضیح پیشرفت‌های تکنولوژی دنیا برای کسانی‌ست که سن‌وسالی ازشون گذشته؟ و نکته جالب ماجرا هم اینه که بسیار اصرار دارند سر از همه‌چیز دربیاورند. یکی از این مقولات مورد درخواست این عزیزان و نور‌چشم هر خانواده‌ای، فیلتر‌شکن هست. توضیح مقوله و الزام فیلتر‌شکن برای این سرمایه‌های گرانبها که هنوز خاطره ممنوع بودن ویدئو رو در خاطره دارند و با هزار بدبختی، تازه طرز کار با گوشی‌های هوشمند را یاد گرفته‌اند، مشکل پیچیده‌ای‌ست…

یکی از دوستان پدرم که از بچگی بهش می‌گفتیم «عمو» در این زمینه بسیار فعال هستند ماشالا و از قضا خیلی هم کنجکاو تشریف دارند.
یادمه حتی برای توضیح مقوله آیدی‌کالر هم با مصیبتی روبه‌رو بودم: - «عمو جان… ببین… هر کی زنگ بزنه، شماره‌اش میفته… و شما هم به هر کسی زنگ بزنی، شماره‌ات میفته… یه‌وقت زنگ نزنی این‌ور اون‌ور، دری‌وری بگی… می‌فهمن شمایی‌ها.»/ «یعنی یارو قبل از این‌که گوشی رو برداره، می‌فهمه کی پای تلفنه؟»/ «دقیقا… احسنت…»/ «والا تا همین چند سال پیش اینو به یکی می‌گفتی، بهت می‌خندید، فکر می‌کرد دیوونه شدی…»

با توجه به سن و سالِ ایشون، توضیح و توجیهِ خود مقوله موبایل در زمان خودش بسیار وقت برد و مغزم را رنده بسیار ریزی کرد:
- «عمو جان… خیلی ساده‌اس… شما فکر کن همون تلفنِ خونتونه… فقط با این تفاوت که هر‌جا دوست داشته باشی با خودت می‌بری.»/ «عجب… ده سالِ پیش اینو به هر کی می‌گفتی بهت می‌خندید، فکر می‌کرد دیوونه شدی… فقط چرا بوقِ آزاد نمی‌زنه؟»/ «این برعکسِ تلفن خونه‌اس… اول شماره رو می‌گیری، بعد این دكمه رو که بزنی، خودش می‌گیره…»/ «عجب… همین پنج سال پیش، اینو به یکی می‌گفتی، بهت می‌خندید.»

آقا این گوشی‌های «تاچ» و هوشمند که اومد دیگه نیاز به چند جلسه توجیهی بود و یک‌بار توضیح دادن، کار رو راه نمی‌انداخت… ولی بالاخره به هر ضرب و زوری بود، تا جایی‌که اعصابِ من و مغزِ عمو جان کشش داشت، تونستم ماجرا را جا بیاندازم… - «والا همین الان هم به خیلی‌ها این چیزا رو بگی، بهت می‌خندن…» از اونجایی‌که این عمو جانِ ما، خیلی هم دوست داره به‌روز باشه، یه روز قلاب کرد به ما که:
- «جریانِ این شبکه‌های اجتماعی چیه…»/ «هیچی عمو جان… بیخوده… به‌درد شما نمی‌خوره.»/ «نه آخه حتما یه چیزی هست دیگه که همه میگن…»/ «اصلا شما به‌نظر من سمتش هم نرو.»/ «…»

خلاصه هر‌چه کردیم که از مقوله شبکه‌های اجتماعی و کاربردشان فرار کنم، نشد و این پیشرفتِ بشری را هم یاد گرفت و با تعجب از این‌که اگر به کسی از زمان قدیم این‌رو بگیم، طرف بهمون می‌خنده و فکر می‌کنه که دیوونه شدیم، افتاد به جونِ تلگرام و اینستاگرام و ماشالا خیلی هم فعال هستند… در گروه‌هایی عضو هستند و از چیزهایی مطلع می‌باشند که ما خودمان با 48‌ساعت تاخیر متوجه می‌شویم…
یه روزی از روزهای خدا که فکر می‌کردم همه‌چیز آرومه، زنگ زد و گفت: «عمو جان… جریان این فیلتر چیه؟…»

هر‌چی مِن و مِن کردم و بحث رو عوض کردم بلکه یادش بره و بی‌خیال بشه، نشد که نشد… هر‌چی هم خواستم فنی و منطقی توضیح بدم، باز هم نتونستم قانعش کنم… آخر سر گفتم: - «هیچی عمو جان… من برات یه برنامه می‌ریزم، هر موقع گفتند فلان‌‌چیز «فیلتره»، شما اول این برنامه رو بزن، بعد مثل همیشه برو سراغ فعالیت‌هاتون…»/ «همین؟…»/ «همین.» یه سکوتی کرد و گفت: - «والا ده سالِ دیگه، اینو به یکی بگی، بهمون می‌خنده…»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.