روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | تابستان 84 بود یا 85. مصاحبه‌ای با خانم م.ک انجام داده بودیم. خانم هنرپیشه برازنده که آن روزها خیلی مورد توجه افکار عمومی بود. عکاس ما با او قرار گذاشت در موزه سینما در باغ فردوس برای عکاسی. محل معقولی بود. خود خانم بازیگر هم استقبال کرده بود. عصر چهارشنبه بود که عکاسمان تلفن زد که اینجا مسئول روابط عمومی موزه دوربین گرانقیمت مرا ضبط کرده است که چرا بی‌اجازه در موزه عکاسی کرده‌ای‌!

به‌شدت عصبانی شدم که مگر مسئول روابط عمومی حق ضبط کردن دوربین دارد؟‌ آن‌قدر عصبانی بودم که بلافاصله از خیابان نجات‌اللهی راهی باغ فردوس شدم‌. بزرگمهر حسین‌پور هم که عصبانیت مرا دیده بود معرفتی به خرج داد و همراه شد. وارد محوطه باغ فردوس شدم. خانم بازیگر را دیدم که روی صندلی‌های جلوی موزه نشسته بودند و با دوستانشان گپ عصرگاهی می‌زدند‌. از او عبور کردیم و وارد ساختمان موزه شدیم. تمام گفته‌های عکاسمان درست بود.

روابط عمومی با قلدری به خودش اجازه داده بود شخصا دوربین خانم عکاس ما را بگیرد و آن را پس ندهد! آقای مدیر روابط عمومی با گستاخی بر تصمیمش هم پافشاری می‌کرد و من به‌شدت عصبانی بودم. اصلا درک نمی‌کردم وظیفه مدیر روابط عمومی چگونه می‌تواند به چنین حرکاتی ختم شود. اگر حراست بود می‌فهمیدم. روابط عمومی باید حداکثر به خانم عکاس تذکر می‌داد اما ضبط کردن دوربین یک بی‌حیایی کامل بود.

به ناچار جلوی آقای مدیر‌، ‌تماس گرفتم با 110 و گزارش زورگیری آقای مدیر روابط عمومی را دادم که خب بلافاصله استاد عقب‌نشینی کرد و از در مصالحه درآمد و من هم با تماس دوباره با 110 شکایتم را پس گرفتم. خلاصه هرطور بود با حذف چهارتا از 21 عکس‌، به این بهانه که بخش‌هایی از موزه مشخص است که محظورات حقوقی دارد(!) دوربین را پس گرفتیم‌. در بیرون از موزه خانم بازیگر با همان لبخند خاص خودشان ما را بدرقه کرد و خانم مشاورشان که در کنارش نشسته بود، خواهش کرد که عکس روی جلد را برایش بفرستیم.

قبول کردم و رفتیم. اما داستان به همین‌جا ختم نشد. جلد را طراحی کردیم و طبق قولی که داده بودیم برایشان فرستادیم و سه روز هم در انتظار جوابش بودیم که خب عکس‌العملی نشان نداد و مجله را چهارشنبه‌شب هفته بعد برای چاپ ارسال کردیم. خانم بازیگر یک دوست بسیار متنفذ داشت.

آقای ب. که زمانی تبلیغات دور زمین بازی‌های لیگ را در دست داشت و زمانی هم تبلیغات یکی دو شرکت بزرگ نفتی و از طریق او بود که دو سه تا فیلم سینمایی پربازیگر و تجربی مثل فیلم شبانه ساخته امید بنکدار و کیوان علیمحمدی توانسته بودند بودجه فیلم خود را تامین کنند.(البته با وساطت خانم هدیه تهرانی‌) یک‌بار هم در یک ملاقات کاری با خانم پاکروان در هتل هما او را ملاقات کرده بودم. بعدها دهه نود یک مجموعه از رستوران‌های مشهور زنجیره‌ای را تاسیس کرد. بگذریم.

این آقا عکس جلد ما را قبل از انتشار دیده بود و از ژست خانم بازیگر ناراضی بود. یا شاید هم خود خانم بازیگر از این عکس ناراضی بوده‌. به‌هرحال این استاد تماس گرفت که لطفا عکس را عوض کنید. اصلا متوجه نمی‌شدم که این ماجرا به ایشان چه ربطی دارد. البته حدس می‌زدم که ربطش چیست اما با این حال مراحل و قواعد کار طوری بود که این تلفن ناگهانی برایم غیرقابل هضم بود. گفتم که دیگر امکان ندارد چون مجله الان زیر چاپ است و عکس هم به نظر من مشکلی ندارد.

استاد سرمایه‌دار دومین پیشنهاد خود را ارائه کرد:‌ شما عکس جلد را عوض کنید همه هزینه‌هایش با من! گفتم امکان ندارد چرا که دیگر مجله به توزیع شنبه نخواهد رسید و رضایت شما از جلد آن‌قدر نمی‌ارزد که ما هزاران خواننده خودمان را منتظر نگه داریم. این‌بار لحنش تهدید‌آمیز شد و از نفوذ خود در وزارت ارشاد گفت و این‌طور چیزها که یعنی برای ما بد خواهد شد و از این حرف‌ها. قاعدتا باز هم قبول نکردم و ایشان با بدخلقی تلفن را قطع کرد. آن مجله منتشر شد و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. حالا گیرم که دست خانم بازیگر چندان متناسب نیفتاده بود که آن‌هم تقصیر عکاس ما نبوده است.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.