روزنامه هفت صبح، فريدون صديقي | حال اين روزها، پاييزان پردرد است؛ پرنده بال نمى‌زند، لبخند مغموم و كوچه بن‌بست است و بستنى نانى هم گاز نمى‌دهد از بس كه تب كرده روزگار نامرد است، آن‌سان كه مرُدن آسان‌تر از تولد است. …گويى همين ديروزهاى كمى دير و دور بود! ساعت به وقت نیمروز بود که خواهر كوچكترم را چون امانتى از خانه سالمندان بازپس گرفتم، درحالى‌كه قدش به ٦٠ سال هم نمى‌رسيد!

ده ساله بود که مادر ناگهان در جوانى پير بيمارى شد و رفت و او برای همیشه فلج جسم، درد، رنج و حرمان زیر سقف اميد شد و اين چند سال آخر را به‌خاطر معلوليت تلخ، عزلت‌نشين خانه سالمندان شد تا اين‌که در ناگهانى دور از انتظار براى هميشه خاموش‌تر از سکوت شد. پس من رنج و اندوه بزرگ شدم؛ خاموش و بهت‌زده تا عمق جان!

تمام مسير تهران تا سنندج درد بى‌لحظه‌اى تامل در من راه می‌رفت در جاده‌ای که چون مار می‌خزید و حال زخمی مرا نیش می‌زد، اندوه این بود مبادا من پس از خاموشى پدر به سهم خود امانتدار خوبی نبوده باشم! برخلاف مردی که همین چند هفته پیش ناگهان ظهور کرد، آغاز غروب بود زنگ خانه دو بار نواخت تا من به آیفون رسیدم، در قاب پیرمردی شبیه گل یاس ايستاده بود.

گفتم: بفرمایید! چیزهایی گفت که برای من غریبه بود. گفتم: اشتباه گرفته‌اید. دوباره زنگ زد، کسی در من گفت؛ برو ببین چه می‌خواهد و من رفتم. پیرمرد موقری بود با کت و شلوار قدیمی‌تر از دوست و سبیل سپید تاب داده. هر‌چه از حافظه‌ام پرسیدم او کیست؟ چیزی به‌خاطرش نیامد. گفت: عمر این امانتی كه دست من است به 5 سال می‌رسد به روزگاری که شما برای کلاس روزنامه‌نگاری به شهر ما آمده بودید و این توشه امتنان پسرم از شماست که خودش نتوانست به‌موقع تقدیم کند!

من گفتم؛ عجب پس خودش کو و کجاست؟ توضیح داد همان ماه رفت به دیار غربت رفت و هنوز هم همانجاست. من سرانجام امسال و این روز پرسان‌پرسان شما را یافتم! یک شیشه عسل پیچیده در چارقد کتان بود که آن شاگرد فروتن با ماژیک رویش چند کلمه عرض ارادت نقاشی کرده بود. مانده بودم چه بگویم در غروبی عجول پشت در پاییز. خواهش کردم قدم‌رنجه فرماید. نفرمود، رفت. من ماندم و عسل، درش را باز کردم. عطر گیج‌کننده‌ای داشت. خواستم انگشت‌خورش کنم. کسی در من گفت اگر دوستت عسل است نباید او را خورد باید حفظش کرد و من نخوردم!

…جاده سراسیمه‌ می‌رفت و اندوه بی‌دریغ مرا طی می‌کرد و من هیچ نمی‌گفتم. راننده گفت اندوه‌های کوچک، حرف می‌زنند و غصه‌های بزرگ خاموشند. من پشت‌سر ماهرخ كه در آمبولانس خرم و خواب بود در خستگى می‌رفتم‌! او اما مثل همه رفتگان نمی‌دانست اجل تقویم ندارد. اما من با تقویم می‌رفتم تا او را به «بهشت محمدی» بدهم و دادیم. ما سوگ سرود درد بی‌درمان بودیم. ما ندبه بودیم. ما دعا بودیم. شب که شب شد ماه غایب بود. یکی از ما دو خواهر و دو برادر کم بود. نامش ماهرخ و کوچکتر از هر سه ما بود و بچه‌های کوچکتر فامیل به او عمه خرما مى‌گفتند.

اگر تو تن منى
من درد توام
حتى رگ گردن توام
در خواب‌هايت قدم مى‌زنم تا هر صبح

راست اين است؛ روز، امانتدار روشنایی است و شب، تاریکی و سکون را پاس مى‌دارد، حتى اگر ماه شب چهارده باشد اما درد این است در اين روز و روزگار امین بودن همیشه پشت‌سر ما دوان است تا دستش را بگیریم. اما ما خود را پنهان می‌کنیم و تنهاتر از تنها در حال با خود بیگانگى هستيم و حتی گاهی شاید برادر و خواهر. گاهی شاید پدر و مادر را در هوای قهر و گریه و دلتنگی رها می‌کنیم چون از یاد برده‌ایم اگر کسی را دوست داریم باید افکار او را هم دوست بداریم.

اما دريغا نمی‌خواهیم باور کنیم و بپذیریم اگر می‌شود کسی را با عسل کشت، چرا از سم استفاده کنیم. باید سعی کنیم خودمان را دوست بداریم تا دیگران از ما متنفر نباشند. نه مثل مردی که زیر پل و یا در کنج دیوار با اعتیاد دست به یکی کرده است. رهگذرى مى‌گويد راست اين است در روزگار کبود، حتی در زمستان یخ و قنديل هم نمی‌شود به توله‌گرگ نزار پناه داد، چون در تابستان ما را می‌خورد! چون اساسا انسان معاصر گرگ انسان است!

من اما با سوگ درد جواب مى‌دهم با همه این‌ها می‌شود دستکم امانتدار آشنایی‌ها و دوستی‌ها بود تا در وقت بی‌تقویم شرمنده نباشیم که چرا ودایعی چون خواهر، برادر و دوست و همسایه را روی سرمان نگذاشتیم. چیزی در من می‌گوید گاهی به آسمان نگاه کن. من می‌کنم، شب ماهرخ است.

گاهى از روياى تو مى‌گذرم
گيرم كه نمى‌بينى
و گاه از خواب‌هاى من، تو مى‌گذرى
افسوس
كه نمى‌بينى
*شعرها به‌ترتيب از الیاس علوی و بيژن نجدى

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.