روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| آقا بنده یه کشف فوقالعاده کردهام و اون هم اینکه برای از بین بردن غم و غصه، فقط یک راه قطعی و تضمین شده وجود داره. اون هم اینکه یه مصیبت بزرگتر بیاد روش. امروز در معیت یکی از دوستان بودم که پدر محترم را از دست داده بود و در بهشت زهرا در خدمتش بودم. در مسیر برگشت بودیم و یک لحظه زبان به دهان نمیگرفت و تا جاییکه حنجرهاش اجازه میداد ضجه و مویه میکرد…
به دلیل اینکه اشتباها فکر کردم با صحبت کردن، میتوانم یک مقداری آرامش کنم، سعی کردم دو سه جمله روانشناسانه در باب آرامش و تقدیر بگم که کار خرابتر شد و دوست من فریادهایش بیشتر به آسمان بلند میشد… همین طور که به نظریه «خاک سرده»، فکر میکردم و کلیاتش را در ذهنم زیرسوال میبردم، به ترافیک بیرون بهشت زهرا خوردیم… اصلا این خیابانهای اطراف بهشت زهرا عجیبند. با قرنطینه، بیقرنطینه، با اعتراض مسالمتآمیز، بیاعتراض مسالمتآمیز، همیشه ترافیک فوقسنگین دارن…
دوست عزادارم که سر در میان دستانش داشت، گریان و نفس زنان پرسید: - «چرا… چرا وایسادی؟»/ «ترافیکه.» سرش را بالا آورد و از پشت پرده اشکهایش به سیل ماشینها خیره شد. چون کار خاصی از دستش برنمیاومد، دوباره بر سر و صورت کوبید و وارد فازِ یاد پدر شد.
دو سه متری که حرکت کردیم، دوباره سرش را آورد بالا که:- «چی شد پس؟… چرا حرکت نمیکنی؟»/ «ترافیکه بابا… نمیبینی؟»
همانطور که گریه میکرد و بر پیشانی میکوبید و تاکید داشت که «بعد از تو من چه کنم…»، کله میکشید که ببینه این ترافیک تا کجا ادامه داره: - «ای خداااا… چه خاکی بر سرمون شد. باباااجوووون… وااای ترافیک رو نیگا…» دل در گروِ یاد پدر داشت و نگاهش به ماشینها.
- «دلم براش تنگ شده. میفهمی؟… دِ برو دیگه…»/ «کجا برم؟ بپرم از روی ماشینها؟»
و چون نمیتونستم از روی ماشینها بپرم، ترجیح داد به عزاداری خودش برسه و رفت سروقت خاطرات و آرزوهایی که پدرش برایش داشته و عین آمار به هیچکدام هم نرسیده. صدای فریاد و مویه در میان ترافیک، ترکیبی به وجود آورده بود که نرمالترین انسانها را هم به جنون میرساند. چه برسد به من که کاملا آمادگیش رو دارم. از آنجایی که دلداری دادن، کاری عبث مینمود، برای نجات خودم از این وضعیت، سعی کردم سوژه را عوض کنم بلکه چند دقیقهای حواسش پرت شه و زبان به دهان بگیره…
- «اینترنت گوشیت روشنه؟»/ «ای بابا جووون… بابا جووون… نه روشن نیست.»/ «روشن کن… یه نگاه بنداز ببین میتونی بفهمی تا کجا ترافیکه؟»/ «ای خدااا… زود بووود… زود بووود… باشه الان میبینم.» اینترنت گوشی را روشن کرد و به گریه ادامه داد و یادِ پدر را گرامی میداشت. گوشیاش که وصل شد، همینجور دیلینگ دیلینگ، اخبارِ جدید میاومد که در این مدت بدرقه پدر گرامیش، پشتِ هم مانده بود…
آقا همانطور که بر پیشانیاش میکوبید، وارد گوشی و فضای مجازی شد:
- «من دیگه سیاه از تن در نمیارم. محاله این سیاه رو در بیارم. اوه، دلار رفت بالا که… دیگه زندگی تموم شد برای من. سیاهم رو هم دیگه در نمیارم… اوه اوه، چهخبر شده؟… فقط گِل به سرم میکنم بدون بابام… اوه اوه اوه،… باباااا… اوه اوه، چه خبره… یه بهشت زهرا اومدیما… باباااا… خوب شد بابام رفت و این روزها رو ندید… بابا خوش بهحالت…»
و خوشبختانه آن عزاداری پر شور و حرارت، تبدیل به سکسکه شد. خبرها را دنبال میکرد و چند ثانیه یک بار، بدنش بر اثر سکسکه، تکان میخورد. سکوت بسیار دلنشینی بر ماشین حاکم شد. از ته دل خوشحال بودم که در مملکتی هستم که هر روز آنچنان اخبار و سورپرایزهایی برات داره که غم مرگ و از دست دادن آدمهای دور و برت هم یادت میره…

