روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | روزگار عبوس و بيقرار مثل باد گمشده در نيزار هوهو می‌كند. درتنگ غروب چهارشنبه‌ای كه نامش بيست مهر است و اينجا در گوشه‌ای از پیاده‌رو خيابانی نحيف وقتی درِ قنادی پير محله باز و بسته می‌شود عطر سكُرآور کیک يزدی هوا را خشنود می‌كند! از در تو می‌روم. لطفاً نيم کیلو پای سیب! بیرون که می‌آیم آن گوشه متوجه حضورش می‌شوم. بساطی به اندازه هیچ دارد؛ چند بسته کبریت، یک جعبه جوراب مردانه، جعبه‌ای آدامس و جعبه‌ای سنجاق‌قفلی و مشتی كش سر، همين! و خودنشسته بر تکه مقوایی لیف صورتی می‌بافد.

پای سیب تعارف می‌کنم. می‌گوید: ممنونم! اصرار که می‌کنم جواب می‌دهد؛ قند دارم مادر! پرپرتر از یاس در جعبه شيرينی را می‌بندم که بروم اما انگار پایم زیر سنگ مانده است. وقتی آن چهره باشکوه‌تر از اراده زمین‌گیر است. يك پنج‌ هزار تومانی تقديم می‌کنم. تقریباً آمرانه جواب می‌دهد؛ بهتر است چند قدم بالاتر بندازید صندوق صدقات! حالا شرم خاكسترم می‌كند و بر باد رفته خودم را به ماشینم می‌رسانم.

شب همه روزنه‌های روز را پر کرده است اما روزگار آن بانوی صورتی، روشن‌تر از روز در من راه می‌رود تا یادم بیاید دل بعضی‌ها به دریا راه دارد. درست مثل آن ناظم و معلمی كه کنار دیوار شیشه‌ای بخش ICU بیمارستانی به نوبت برای دانش‌آموزی که سرطان، موی سرش را به باد داده بود شمرده شمرده درس‌خوانی می‌کردند تا شاگردشان ازدرس‌های كلاس جانماند. دیدن چنین صحنه‌هایی قلب را پرتپش و جان را شعله‌ور می‌كند! می‌دانم دردهایی هست که فقط خدا می‌تواند درمان کند.

اما دردهایی هم هست که ما می‌توانیم برایشان دست تسلی باشیم. کاش می‌شد به مادربزرگ صورتی، یک زیرپله هدیه کرد برای آن كه بساطش را زير يك سقف ببرد بالاخره باید یاد گرفت نیک‌اندیشی کافی نیست. نیکوکاری لازم است. نیکوکاری حتی می‌تواند سلام صبحگاهی به مردی باشد که آهسته‌تر از نسیم راه می‌رود.

پس چند قدم برایش عصا باشیم. مثل کمک کردن به پرایدی که باتری‌اش تسلیم سرما شده است و راننده‌ به تنهایی زورش به هل دادن نمی‌رسد. اصلاً مگر اهمیت درخت به‌خاطر سبزه و میوه و سايه و انسان برای همراهی و همدلی با همنوعان نیست؟ این را از مادری شنیدم که نگران روزگار تلخ و عبوس تنها پسرش است.

شال خوش‌رنگ به گردن نینداز
سوار قطارهای آخر شب نشو
گم می‌شوی بچه!
در کوچه‌ها ساز نزن
عاشق می‌شوی بچه!

حق با آقای غیاثی معلم کلاس سوم دبستان من درمدرسه بدر سنندج بود كه هر وقت روزگار تلخ می‌شد می‌گفت؛ بچه‌ها! اگر دندان چیزی برای جویدن نداشته باشد بودنش بی‌فایده است. مدت‌ها طول کشید تا من بفهمم وقتی دندان بیکار باشد شکم گرسنه است. پس از آن بود که تا مدت‌ها صورت آدم‌ها را بعد از دیدن شکمشان می‌دیدم. گاه شکم‌هایی بود که کمربند دودور شکم‌ پيچ شده بود.

من همیشه وقتی به اینان که می‌رسیدم شکمم را تو می‌دادم تا خیلی غصه بیکار بودن دندان‌هایشان را نخورند و راست این است آن سال‌های دور اغلب شکم‌‌ها بزرگ بود، چون هنوز رژیم اختراع نشده بود. البته شکم‌های بادکرده از دیزی و دوغ هم ملاحظه می‌شدند. اما خدا به سر شاهد است به‌هر حال روزگار یک جوری نبود که تعداد داراها ده تا و ندارها هزار تا باشد. چرا؟ چون همه باور داشتند در جهنم بادبزن وجود ندارد پس دندان بیکار و کم‌کار زیاد نبود!

راست اين است اما واکنون دندان‌های بیکار چه بسیارانند. چون دست‌ها و پاهای بیکار بسیارانند و اگر کاری دارند از نوع زباله جويی ويا چون بانوی صورتی است و یا بسان کولبران کردستان. کارشان، کار نیست، اعمال شاقه است و اساساً مغایر با کرامت انسانی است. اما آنان به درخواست شکم نازک‌تر از دفتر چهل‌برگ، کول و کمر را زیر هزار بار تا می‌کنند. نوجوانانی که شايد نامشان وریا (هوشیار) ريبوار(رهگذر)، هاوار(فریاد)، رامان(حیران) و يا هيوا (اميد) باشد.پس بايد مثل هميشه اميدواربود كه فردا روز ديگری است ! رهگذری شبيه سپيده دم می‌گويد آری‌! آری‌! و شاعری گيسو بافته غزلخوان عشق می‌شود.

چشم‌های من تو را
از حفظ می‌بينند
صورتی‌ترين عينك شهر را می‌خرم
تا تو مرا ببينی
شعرها به ترتیب از آتیلا ایلحان و بنفشه رحمانی

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.