روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | رضا را در تهران امروز ملاقات کردم. از نیروهایی بود که توسط خود مدیر مسئول (دکتر بابایی ) براي سرویس سیاسی معرفی شده بود. سرویس مهم روزنامه که زیر نظر حجت کاظمی یکی از معتمدین دکتر بابایی و یکی از شاگردان دکتر قالیباف در دانشگاه اداره میشد. از دیگر چهرههای آن سرویس ابراهیم بهشتی بود و مطهره شفیعی و نجفی و تیموریان. جو کلا در دست اصلاحطلبان بود.
به هرحال رضا در این سرویس وارد شد. اهل اقلید فارس با تعلقات آشکار به یزد با سابقه کار در ایلنا ! و خب من هیچ شناختی از او نداشتم اما کم کم نشان داد که چه روزنامه نگار خوبی است. و با یک میل افراطی به قرار گرفتن در مقام اپوزیسیون در هر موقعیت ممکن. یادم است یک بار مدیر داخلی روزنامه سر ساعات ورود و خروج سختگیریهای شدیدی را اعمال میکرد و رضا در تدارک حضور جمعی تحریریه در اتاق سردبیر و مدیر مسئول بود تا به این مسئله اعتراض کنند.
البته مانع این کار شدم و قرار شد یک نفر بیاید اتاق من تا با حضور مدیر مالی مشکل را حل کنیم. یک بار هم به خاطر فرضیه کنترل ایمیلها و چتهای بچهها از سوی مدیران اجرایی روزنامه آتش اعتراضات را برانگیخت. مجادلات پیاپی او با سیدپور مشاور مدیر مسئول هم به نوبه خود جالب بود. سیدپور سرمقالههای تند و تیزی در محکومیت جریان «فتنه » مینوشت و رضا با نامههایی که قبل از آمدن سیدپور روی میز او میگذاشت به او جواب میداد که کار چندین بار به دعواهای شدید و توهین آمیز لفظی کشیده شد.
هرچه بود او را حفظ کردیم. و مدتی هم همه کاره سرویس سیاسی روزنامه شد. اعتماد به او آنقدر بالا بود که تحلیل و تفسیر محتواهای نشریات برای بولتنهای داخلی دکتر قالیباف و همفکرانشان به او سپرده شد و او تا مدتها و حتی بعد از رفتن من از تهران امروز با این گروه همکاری میکرد. دارم از سالهای 88 و 89 حرف میزنم. سالهایی بسیار ملتهب. کار رضا آنقدر خوب بود که وقتی به هفت صبح آمدم او را برای سرپرستی سرویس ویژه انتخاب کردم و هفت یا شاید هشت نیروی جوان و خوب را هم در اختیارش گذاشتیم با حقوق مکفی.
آنجا بود که پیشنهاد یک ستون ویژه به او دادم. ستون یک روز با سیاستمداران. یعنی به جای آنکه خواننده را با خرده خبر غرق کنید یک دورنما از تحولات سیاسی روز را با قلمی پیوسته و منسجم و در قالب یک روایت تحویل خواننده بدهیم. از این ایده خوشش آمد و نویسنده این مطلب شد. ستون پرخوانندهای شد و مثلا حجتالاسلام دعایی به عنوان مشتری هرروزه این ستون یکی دوبار به تحریریه ما زنگ زد و یک بار هم مستقیم با خود رضا صحبت کرد.
به عنوان یک اصلاحطلب تندرو با پرونده تعزیری سیاسی، بخت کار در نشریات اصلاح طلب را نداشت و باید با تهران امروز و هفت صبح میساخت. در داخل هفت صبح هم قالب اپوزیسیون را حفظ کرد و همیشه آماده بود تا اعتراضات صنفی در هر موردی را هدایت کند و میز شلوغش به کانون جدا افتاده ناراضیهای روزنامه بدل شده بود. دو سال با هم همکاری کردیم و بالاخره یک روز به حالت مشاجره روزنامه راترک کرد.
فکر کنم من مقصر آن مشاجره بودم اما به هرحال او رفت. چند وقت بعد بود که از روزنامه اعتماد آقای حضرتی جلسهای با من گذاشت و پیشنهاد بازگشت به اعتماد را مطرح کرد. قاعدتا جوابم به پیشنهاد سخاوتمندانه ایشان منفی بود و این که به هفت صبح تعلق خاطر دارم اما گفتم کسی را میشناسم که میتواند در نقش سردبیر به دکتر بهزادی کمکهای فراوانی انجام دهد. از محسنات رضا گفتم. و قرار ملاقاتی را ترتیب دادیم بین دکتر بهزادی و رضا.
خب ملاقات به جایی نرسید. رضا نتوانست اعتماد دکتر و آقای حضرتی را برای پست سردبیری جلب کند. خب شاید هم حق داشتند. رضا یک روزنامه نگار خوب بود اما شاید به عنوان سردبیر خواستههای آنها را برآورده نمیکرد. بعدها سردبیری اعتماد به همکار گرامی جواد دلیری رسید و دوره درخشانی از این روزنامه رقم خورد.
بگذریم. به بن بست رسیدن ایده حضور در اعتماد موجب شد تا رضا به فکر مهاجرت بیافتد. رفت ترکیه و آنجا سعی کرد از تخصص خود پول در بیاورد. احتمالا هدفش رفتن به لندن و من و تو بود. رضا در مقابل نیروهای سیاسی در من و تو چند لول بالاتر بود. چند سر و گردن. اما کارش جور نشد. چرا؟ نمیدانم. از یک جا به بعد ارتباطمان قطع شد.
توئیتهای ترسناک و رادیکال سیاسی مینوشت. چند باری هم سروکلهاش در مناظرات سیاسی بی بی سی پیدا شد البته از طریق اسکایپ. لندن از دسترس او دور بود. پس از سه چهارسال اقامت در استانبول دست سرنوشت او را به پراگ کشاند و در تغییر و تحولات سیاسی رفت رادیو فردا.
و همان طور که حدس میزدم بار گزارشهای سنگین و نیشدار رادیو فردا به او محول شد. خبرنگار سیاسی و معتمد روزنامه قالیباف در کمتر از یک دهه دبیر سیاسی رادیو فردا شده بود. نوک پیکان تهاجمی رادیو فردا. رضا حقیقتنژاد سه روز پیش در بیمارستانی در برلین بر اثر سرطان روده درگذشت. در چهل و پنج سالگی.

