روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: دلدادگانم همه مرده بودند. دلدادگان کاغذیام که عمری نورچشمانم را گرفتند و بیخوابم کردند. از شیره جانم ذرهذره کاستند. موهایم را سیخ سیخ کردند. حالا وقتی سری به آرشیوم میزنم معشوقههای کاغذیام را میبینم که از شکوه افتاده و در گوشهای دراز به دراز افتادهاند. از سپيدوسياهها و تهرانمصورهاي دهه پنجاه، تا گردونهاي دهه شصت و آدينههاي همان موسم خاکستری. دلدادگانم همه در غبار خفتهاند.
از کتاب جمعه شاملو و سه خواهرون نشریات ورزشی (کیهان و دنیا و تاج). دیگر کمتر سمت کاغذهای زرد خشکیدهشان میروم که ساعتها زل بزنم به صفحات ورزشي روزنامههای آیندگان و رستاخيز و بنوشم آن همه نثر ساحرانه و تيترهاي گوارا و تحليلهاي عميق و جذابش را. دیگر به سمتشان بوسهای نمیفرستم که بگویم من چقدر خون دل خوردم در فقدانتان. كه بگویم پس كجا رفت آن ژورناليسم جذاب ورزشي كه آدم را عملي و بدبختِ ليدهايش ميكرد. آن فونتهاي آنتيك، آن گزارشهای شيك و منصفانه.
دلدادگانم همه مرده بودند. چه در قالب کتاب جمعه و جوانان جوانکُش دهه پنجاه و چه در قالب آرشیو غمگین روزنامه زن فائزه خانم که جنس سوم را در آن مینوشتم و یا ویژهنامههای طنز خرزهرهام در اعتماد دهه هشتاد. دلدادگانم همه مردهاند. از کیهان ورزشی تا ايران جوانم كه زل زدن به گزارشهاي ميدانياش هنوز مغمومم میکند. نگاه کن من جوانیام را آنجا گذاشتم. هنگام نوشتن از … علاف در پارک شهر یا روسپیهای خردهپای تخت طاووس. وقتی نگاهشان میکنم انگار قاطری از رويم گذر كرده است و رَد سُمش برجگر سیاهم مانده و لکه انداخته است.
دو: دلدادگانم همه مرده بودند. بیشترشان در دهه پنجاه سر از مردهشویخانههایی درآوردند که غسالهایشان مفهوم عاشق بودن را بلد نبودند. چگونه میتوانم شکل و ریخت صفحه پاسخ به خوانندگان کتاب جمعه را از یاد ببرم که خود شاملو در جواب خوانندههای پرعطش مینوشت و تکههایی که براشان میانداخت یک عمر بر قلبم حک شده بودند. چگونه میتوانم ضدخاطرات مجله گزارش هفته را از یاد ببرم؟ با آن دفتر غبارگرفتهاش كه به منزله پايان دوران جنون ادواري ما بود. از آن جمعمان الان فريدوناش در هلند افتاده و حسيناش در لندن و اسدالله عزیزم هم ناگهان زیر ماشین ماند و مهدي از ويرانكدهها سر درآورد و همگی به پلکزدنی آلاخون والاخون شدیم.
سه: دلدادگانم همه مرده بودند. از آن مجله فردوسي که هنوز عکسهای کاوه آن گزارش ويرانكنندهاش از خانههاي بدكارگان نیوسیتی، واو به واوش در یادم مانده و قلبم را سوراخ کرده است تا «جوانان»ئی که شاهکار ر-اعتمادي بود و من عاشق پاورقیهای عاشقانهاش بودم که از اتوبوس غمگینش تا کفشهای پاشنهبلندش تا دیوارهای بنبستش، به رنگ آبی بود و رنگ آبی دیگر برایم سیاه شد. چگونه کوچه سوم اسفند را از یاد ببرم که دیگر تحريريههاي مقدسش را دلالها و دلاكها به تسخير خود درآوردند.
چهار: دلدادگانم همه مردهاند و من برای زنده کردنشان باید برگردم به روزهایی از اوایل دهه سی که در كف تحريريههای بلبشو، قلمبهدستان آلمانوفيل و روسوفيل به جان هم ميافتادند و مشت بر ميزهاي تحريريه ميكوبيدند. باید به سالهای میانی دهه سی برگردم و در صورت آن دو جوان صاف و ساده که صفحه ورزشی کیهان را میچرخاندند زل بزنم؛ يك بوكسور بازنشسته كه خبرهايش را چپرچلاق مينوشت و يك جوان اهل ادب و شعر به نام صدرالدين الهي (معروف به صدرُل) كه خبرهاي او را چكشكاري ميكرد تا در گوشهاي پرت از صفحات داخلي چاپ شود.
همان صدرالدين كه بعدها استادي اديب در روزنامهنگاري و مدرسي غريب در دانشكده ادبيات شد. آن روزها تازه خبر فتح اورست سر زبانها افتاده بود و روزنامهها با عنوان «فاتحين بام دنيا» به تحلیل خبر صعود ميپرداختند و مردم، كف و خون قاطي ميكردند كه اين دو مرد لاتين چه آدمهاي سلحشور و دلگندهاي بودند كه توانستند به بام دنيا صعود كنند و جان نبازند. «صدرل» يك روز در مراجعه به انجمن تربيتبدني با مردی خشك و عبوسي آشنا شد كه ابروهايي پهن داشت و سخت ميخنديد.
او تازهتازه از دوره آموزشي اسكي و كوهنوردي در فرانسه بازگشته بود. آن مرد عبوس يك روز به صدرل گفت که سفرنامه «تنسینگ» را درباره صعود به اورست، از فرانسه به فارسی ترجمه کرده و صدرل اين خبر را در آسمان قاپيد. وقتي همان ترجمه صعود به اورست در صفحه ورزشی کیهان چاپ شد چنان غوغایی به راه افتاد که انگار همه میخواستند کوهنورد بشوند و هیکل قلههای سر به فلک کشیده را زیر پای خود تحقیر کنند. وقتی مردم پاورقي تنسینگ را بلعيدند دیگر زمان الهیاش رسیده بود که آن مرد عبوس اهل کوه و آن صدرل جسور و آن بوكسور بازنشسته، يك تيم كوچك ژورناليستي تشکیل دهند و بلندپروازیهای خود را آغاز کنند.
پنج: روزهای نبرد تنبهتن كيهان و اطلاعات در سبقت گرفتن از هم بود و موسسه اطلاعات با انتشار دو نشريه پرطرفدار (اطلاعات هفتگی و روزنامه فرانسوی «ژورنال دو تهران») چه آسهایی رو کرده بود. هنگامی که کیهان پیشنهاد صدرل و رفقا برای انتشار يك مجله مستقل ورزشي را که روي ميز مصباحزاده گذاشته بودند روی هوا قاپید چه کسی حدس میزد که تاریخسازترین نشریه مملکت پابهعرصه وجود بگذارد؟ روزهایی از آذرماه سال پربرکت 1334 بود كه چند جوان در اتاق پذیرايی «دولتمنزل» اختصاصي رئيس موسسه كيهان -واقع در طبقه اول خانهاش سر چهارراه پهلوی- نشسته و با شور و شوقي غريب، شناسه مديريتي نشريه جديد را مینوشتند:
«منوچهر قراگزلو (مدیرمسئول)، محمود منصفی (سردبیر)، کاظم گیلانپور و صدرالدین الهی (مدیر داخلی)» و چنين شد كه «کیهان ورزشی». نشریهای که تیراژش به پلکزدنی چنان سیر صعودی گرفت كه باعث حسادت خود كيهانيها شد. آنگاه وقتی نابغهای مثل آقادّری به آن مجموعه اضافه شد بهترین نشریه ورزشی تاریخ مطبوعات ایران تاتیتاتیکنان به فتح شنبهها پرداخت و سینهها را یکی یکی تسخیر کرد. اگر محصول آقادّری یک فقره آقاتختی باشد بگویید محصول شما کیست که من اندکی آرام بگیرم و بروم مسهلم را بخورم.
شش: دلدادگانم همه مردهاند. توی کتابخانهام پر از جنازههای کاغذی است؛ نشريات مرجعی که ناگهان به دست «پرولتارياي اينترنتي» فتح شد و سلاطين كاغذي به پستوها كوچيدند تا زندگي كرموار خود را ادامه دهند. دلدادگانم همه مرده بودند و کسی مرثیهخوانشان نبود. کتابخانهام اکنون قبرستان است. لطفا روی این جسدوارههای زیبای من پول خردی بریزید و برای شادی روحشان یک دل سیر دعا کنید. دلدادگانم همه بیکفن و دفن مردهاند.

