روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا وسط این خبرها و بزن و بکوب‌ها و شعارها و سلف دانشگاه‌ها، چند روز پیش به یک مطلب علمی برخوردم که گفتم لااقل راجع به این براتون بنویسم. محققان بزرگوار، وسط این بلبشوها، متوجه شدن که بر‌خلاف تصورات ما، موقعی که انسان دروغ می‌گوید، بینی‌اش کوچکتر می‌شود. خب، فقط همین یک دونه از باورهای کارتون‌های کودکی‌مان مانده بود که آن‌هم اینجوری شد و تصوراتمان از پینوکیو هم همچون اکثر کارتون‌ها که بعد‌ها واقعیاتش را می‌فهمیدیم، خراب شد رفت پی کارش.

البته مطلب را که کامل می‌خونی، متوجه میشی که داستان به این گل‌درشتی هم نیست، بلکه به این شکل است که در هنگام دروغ گفتن، دمای نوک بینی حدود 1‌درجه کم می‌شود ولی در هر حال این تحقیق جدید آنچنان به دلم نشست که با هر کسی که حرف می‌زنم دوست دارم به یک بهانه‌ای به بینی‌اش دست بزنم و ببینم خنک شده یا نه… یا اینقدر مثل جغد بهش دقت می‌کنم تا ببینم چه تغییراتی در فرم و اندازه بینی‌اش به‌وجود می‌آید تا بفهمم حرفش دروغه یا نه…

مثلا برای خرید پیراهن که رفته بودم و فروشنده اندر مزایای جنسی که با تمام توان، قصد قالب کردنش را به من داشت سخنرانی می‌کرد، چشم از بینی‌اش برنمی‌داشتم… فقط یک مشکل وجود داشت و اون‌هم این بود که خیلی تکان می‌خورد. هر چی چشمانم را ریز می‌کردم و دقت می‌کردم تو صورتش، نمی‌تونستم تشخیص بدم که بینی‌اش کوچک می‌شود یا نه… اون‌بنده خدا هم فکر می‌کرد که من خیلی با دقت مشغول گوش کردن به حرف‌هایش هستم… در هر حال اولین تجربه دروغ‌سنجی‌ام به بار ننشست و پیراهن رو خریدم. بگذریم که در همان شست‌وشوی اول فهمیدم که اگر طرف تکان نمی‌خورد باید متوجه می‌شدم که بینی‌اش در صورتش محو شده است…

تجربه دوم، در کنار راننده‌ای بود که به اتفاق طی مسیر می‌کردیم… همینطور صحبت می‌کرد و از گذشته‌اش می‌گفت که کاسب بوده و بسیار ثروتمند و همون داستان تکراری و همیشگی شریک نامرد و کلاهبرداری کل ثروت و فرار به کانادا و ماندن ایشون با کلی بدهی و قرض و چک را برایم می‌گفت…

من هم با وجود این‌که کل این داستان رو حفظم و از هزاران نفر شنیده‌ام، ولی این‌دفعه با این‌که فقط نیم‌رخ راننده را می‌دیدم، ولی با دقت به سایز بینی‌اش خیره شده بودم و به مطالعاتم ادامه می‌دادم… ولی متاسفانه باز هم تکان‌های شدید ماشین و افتادن در انواع و اقسام چاله‌ها و سر تکان دادن‌های مداوم راننده، مانع از سایز‌گیری شد و در نهایت هم با آرزوی موفقیت و بهبود اوضاع، از ماشینش پیاده شدم…

ولی بالاخره این علم من یک‌جایی به‌دردم خورد و مانع از این شد که بتونن بهم دروغ بگن. قراری در رستوران داشتم. طرف شروع کرد به حرف زدن و من هم طبق معمول فقط سر تکان می‌دادم و مطلقا به هیچ‌کدام از جملاتش گوش نمی‌کردم تا این‌که یک جمله طلایی از دهانش پرید:- «وای… نمی‌دونم چرا نوک دماغم سرد می‌شه…»به مانند برق گرفته‌ها از جا پریدم. روی میز خم شدم:

- «چی شده؟»/ «هیچی… میگم نمی‌دونم چرا نوک دماغم سرد شده. فکر کنم دارم مریض میشم.»/ «اِاِاِاِاِ ؟… خب… راجع به چی داشتی حرف می‌زدی؟»/ «وا… مگه گوش نمی‌کردی؟»/ «چرا… ولی یهو نگرانت شدم که نکنه این آنفلوآنزاهه باشه. تو همیشه نوک دماغت یخ می‌کنه؟»/ «نه… بعضی‌وقت‌ها… چطور؟»/ «همینجوری. خب… چی داشتی می‌گفتی؟»/ «هیچی. داشتم می‌گفتم درسته اوضاعِ خونه و کار و بارم ریخته بهم و اعصابم خرده، ولی چقدر خوبه که تو هستی. در واقع تنها امیدم تویی.»/ «اِ؟… لطف داری… هنوز دماغت یخه؟»/ «آره… یه‌خرده. چطور؟»

آقا من مجددا از تمام محققین محترمی که وقت گذاشتند و به این کشف بزرگ نائل شدند، تشکر می‌کنم. من اگر این جریان پایین آمدن دمای بینی رو نمی‌دونستیم که کلاه می‌رفت سرم و فکر می‌کردم واقعا تنها امید ایشون هستم.ولی واقعا فکر کردین اگر هر کسی که دروغ می‌گفت، دماغش مثل پینوکیو دراز میشد، یا کوچک میشد، یا اصلا یه چیزی میشد که معلوم بود تو صورتش، چه اتفاقاتی می‌افتاد؟ یا چه اتفاقاتی نمی‌افتاد؟

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.