روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | هفت صبح که راه افتاد سه تا تایپیست تماموقت داشتیم. مسعود یکی از این سه نفر بود. از همان اول. کوچکاندام بود و با موهایی که کمکم داشتند جوگندمی میشدند. صفت اصلیاش تیزهوشیاش بود. بهعنوان یک تایپیست خیلی سریع مشکلات را حل میکرد. موقع تایپ خودش غلطها و سوتیهای نویسندهها را تشخیص میداد و اصلاح میکرد. سوادش و تسلطش عالی بود. چیزی را ازش میخواستی نیازی به تکرار نبود، یکبار که میگفتی، اصل ماجرا را میفهمید.
سرعت انتقال و حافظهاش برایم جالب بود. نشانی فلان فايل را در فلان روز میدادی و چند دقیقه بعد فایل در پوشهات بود. کمکم شد یکی از سه چهار آدم معتمد سردبیری در روزنامه. بیآنکه تعمدی داشته باشم آنقدر سرکوفت سرعت انتقال او را به خبرنگارها زده بودم که کمکم به گوش خودش هم رسیده بود و خوشش آمده بود. خوشاخلاق بود و همیشه خندهای بر گوشه لب داشت. حتی وقتی سختترین حوادث را تعریف میکرد این لبخند را بر چهره داشت. یکبار خانه کوچکش آتش گرفته بود.
زن داشت و یک پسر شیرخواره. اتصال برق خانه همسایه موجب آتش گرفتن خانهاش شده بود. (البته که به خانوادهاش آسیبی نرسیده بود) همین داستان آتش گرفتن خانهاش را هم بدون هیچ مبالغهای و با لبخندی آرام تعریف میکرد. وقتی اجبار کردیم همه بچهها حتما خودشان تایپ کنند بقیه تایپیستها رفتند اما مسعود را نگه داشتیم.
فایل بچهها را دریافت میکرد و مرتبشان میکرد و میگذاشت برای تصحیح. در واقع اتوماسیون روزنامه را او حرکت میداد. جایش پیش ما امن و تضمین شده بود، هرچند حقوقش کافی نبود. یک روز آمد و گفت میخواهیم کار جدیدی را شروع کنیم. گفت با برادر و دوستانش میخواهند بلوکزنی سیمانی را شروع کنند.گفت که بهخاطر ویلاسازی در شمال الان بلوکزنی خیلی رونق دارد.
سعی کردم نگهش دارم. میدانم که این رویای موفقیت، این رویای: بچسب به چیزی که دوست داری… خطر کن برای موفقیت و اینطور چرندها، چه زندگیهایی را برباد داده است. اما تصمیم خود را گرفته بود. شاد و پرانرژی میخواست دنیای تایپ کردن و منظم کردن و تصحیح فایلها را کنار بگذارد و برود در دنیای بلوکهای سیمانی. شاید هم حق داشت. در زندگیاش آنقدر تایپ کرده بود که سر انگشتانش صاف شده بودند. اثر انگشت نداشت و سیستم ساعتزنی روزنامه در مقابل او حیران مانده بود.
رفت و دیگر خبری ازش نداشتم. چند سالی شد تا شش ماه پیش که دیدم آمده دفتر روزنامه. با موهایی یکدست سفید و لاغرتر از همیشه و البته همان لبخند آرام. گفت کارشان نگرفت. ورشکست شدند. گفت دچار یک بیماری ریوی شده است. ریهاش آب آورده و درگیر معالجه آن است. گفتم الان سر چه کاری هستی؟ گفت هیچی.
همه این خبرهای کمرشکن را در حالی میگفت که همان خنده گوشه لبش بود. مجددا به هفت صبح برگشت و دورکاری میکرد تا اینکه آخرین فایل را مرتضی برایش فرستاد اما سین نشد.
گفتند مسعود حالش بد شده است و در بیمارستان بستری است. خبر بعدی بلافاصله آمد: مسعود به کما رفته است. خبر سوم هم از راه رسید: مسعود فوت کرده است. مسعود عسگری 42 ساله. اشکم به این سادگی در نمیآید. آنقدر منطقی هستم که حتی در سوگ پدرم هم خودم را کنترل کردم اما الان که دارم این چند خط را مینویسم… بگذریم. میخواهم متن را با یک جمله موثر تمام کنم اما نمیتوانم. جز اینکه بنویسم این عادلانه نیست.

