روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: بگذارید اعتراف کنم که دیگر هیچ فضیلتی در نوشتن این ستون نیست. نیست وقتی نمیتوانم از خاطراتم با همکار در غربت درگذشتهام بنویسم. نیست وقتی نمیتوانم از علائم عصر دخترسالاری بنویسم که درصدد است جایگزین عهد مادرسالاری در دیرینهشناسی شود. نیست وقتی نمیتوانم از زامبیهایی بنویسم که سالهاست در گوش من وزوز میکنند که رویاهای نسل مرا به پشیزی نمیخرند. نیست دیگر برادر. نیست.
لابد نیست که من اکنون سالهاست در حسادت به نسلی از روزنامهنگاران دیرینه سال زیست میکنم که میزانالحراره جامعه خود بودند و در تیراژهای میلیونی مینوشتند. چنین است لابد که اکنون در هیات بقال پیری نشستهام -واقع شده در جغرافیای پاییزی یک گذرگه سرد و بیعبور- که روی چهارپایهاش نشسته و دارد غم پفکهایی را میخورد که تاریخمصرفشان گذشته است. یا در هیات تعمیرکار عروسکانی که چشمهایش را کودکان بازیگوش درآوردهاند. بقال یا تعمیرکار عروسک، چه توفیری با روزنامهنویس خنازیری دارد؟
دو: بگذارید اعتراف کنم که دیگر هیچ فضیلتی در نوشتن این ستون نیست. نیست وقتی نمیتوانم از خاطراتم با همکار در غربت درگذشتهام بنویسم. نیست وقتی نمیتوانم از علائم عصر دخترسالاری بنویسم که درصدد است جایگزین عهد مادرسالاری در دیرینهشناسی شود. نیست وقتی نمیتوانم از زامبیهایی بنویسم که سالهاست در گوش من وزوز میکنند که رویاهای نسل مرا به پشیزی نمیخرند. نیست دیگر برادر. نیست.
لابد نیست که جمعهها دچار یائسگی غریبی در نوشتن میشوم و نمیتوانم خود را از اینهمه موریانه و موخوره که بر قلبم افتاده است رها کنم. در هیات بقال پیری نشستهام که لالمانی گرفته است. خب چنین فقدانهایی البته محصول امروز و دیروز نیست بلکه حاصل پاییزهای نشسته بر قلب من است. پاییزهایی نقاشی شده به دست محرمعلیخانها و سانسورهایی که نسل خرفت و خموده مرا اینهمه خودسانسور و بیمار و اخته بار آورد. این یائسگی غریبی که مدتهاست عصر جمعهها در خود غوطهورم میکند از کجا آمده است؟ اینهمه لالمانی و لکنت که جمعهها گلویم را میگیرد؟
همراه با اندکی شرم از رفقای روزنامه که در لحظه آخر صفحهبندی، یکی از نوشتههای قدیمی مرا جایگزین میکنند تا ستون شنبهها خالی نماند. اما اگر بماند مگر چه میشود؟ گوربابای بقال پیری که پنیرش دارد میگندد و تاریخمصرف پفکهایش دارد تمام میشود.گوربابای تعمیرکارعروسکی که بچههای بازیگوش چشمش را درآوردهاند و او میخواهد دکمه جلیقهاش را جایگزین چشم عروسک کند. اصلا گور بابای من هم کرده که بعد از چهل سال روزنامهنگاری، جمعهها به چنین یائسگی مزمنی دچار میشوم.
سه: بگذارید اعتراف کنم که دیگر هیچ فضیلتی در نوشتن این ستون نیست. نیست وقتی نمیتوانم از همکار در غربت درگذشتهام بنویسم. نیست وقتی نمیتوانم از علائم عصر دخترسالاری بنویسم که در رویای جایگزینی عهد مادرسالاری در حیطه اسطورگان دیرینهشناسی است. نیست وقتی نمیتوانم از زامبیهایی بنویسم که سالهاست در گوش من وزوز میکنند که رویاهای نسل مرا به پشیزی نمیخرند. نیست دیگر. برادر. نیست. وقتی نیست چه کنم؟ وقتی نیست چگونه لای سوژههای درجه دوی اکبیری بگردم که قابل چاپ در این ستون کبود باشد؟ مثلا شروع کنم به فحش دادن به ابلهانی که کراوات مجسمه غلامرضا تختی را در موزه المپیک تراشیدهاند. خب اصلا اگر خود غلامرضا اکنون زنده بود مگر میگذاشت همینها تندیس او را بر صحن موزه بگذارند که اکنون من بیایم از چنین بلاهتی قصهای ساز کنم؟
راستش دیگر چقدر از لالهزار به خون خفته دهه سی بنویسم؟ چقدر از کمانچه بوغوس بنویسم؟ چقدر از گرانی سالامبور و دمبلان بنویسم؟ چقدر از مرگ ژورنالیسم ایرانی بنویسم و سربازان پیر اخته شدهاش همچون خودم؟
چهار: بگذارید اعتراف کنم که دیگر هیچ فضیلتی در نوشتن این ستون نیست. نیست وقتی نمیتوانم از همکار در غربت درگذشتهام بنویسم. نیست وقتی نمیتوانم از علائم عصر دخترسالاری بنویسم که در رویای جایگزینی عهد مادرسالاری در حیطه اسطورگان دیرینهشناسی است. نیست وقتی نمیتوانم از زامبیهایی بنویسم که سالهاست در گوش من وزوز میکنند که رویاهای نسل مرا به پشیزی نمیخرند. نیست دیگر. برادر. نیست. وقتی نیست چه کنم؟
چارپایهام را در کدام پیادهروی این شهر کبود بگذارم که تاریخ امروز را با چشمهای باباقوریام ببینم و شهادت دهم. شهادت دهم همچون تعمیرکار عروسک یا بقال پیری که تمام حواسش در چنین گذرگاه پرقصهای، منعطف به ویرانی ویترین مغازه پفکفروشیاش بوده که عابران، دیگر نگاهی به آن نمیانداختند و هی هر روز از تاریخ مصرف اجناسش میگذشت. گاهی هم اگر تک و توکی عابری غریبه از مقابل مغازه عتیقهاش میگذشتند و آغوش بر او میگشودند او نای سخن گفتن نداشت و بغضکنان، آسمان بیقُمری را مینگریست. مگر این رّد گریههای چندهزارساله است که بر گلوی من مانده است؟
پنج: بگذارید اعتراف کنم که در قلبم جادههایی سفید کشیدهاند که در آن، مورچگان با دانههای گندم راه میروند. که در آن، دُرناها آواز میخوانند. که در آن، زنی صد سال است که در انتظار من گوشه میدان فردوسی ایستاده است. که در آن، مادرم نقش ماهی قرمز کوری را روی دستمال ابریشمی من بافته است. که در آن، هیچ ماشین مردهکِشی وجود ندارد.

