روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یکی از محبوب‌ترین تصاویری که از تلویزیون در دوران کودکی به یاد دارم مربوط به فیلم «ای مثل ایکار» هانری ورنوی می‌شود که در ایران با اسم «ترور» پخش می‌شد. ۲۰ سال طول کشید تا بفهمم اسم اصلی فیلم چیست و کارگردانش کیست. اما صدای ایرج ناظریان که اواخر فیلم نواری پر می‌کرد و خطابش به «آقای رئیس جمهور» بود در ذهنم حک شد. به علاوه‌ تصویر تیر خوردنش در نمای آخر از پشت پنجره وقتی فهمیده بود که حقیقت ماجرا چیست.

ایو مونتان فیلم، دادستان ویژه‌‌‌ پرونده‌ای یادآور ترور جان.اف.کندی بود. فیلم «ترور» کنار «همه‌ مردان رئیس‌جمهور» آلن جی.پاکولا محبوب‌ترین فیلم‌های خارجی من بودند که از تلویزیون پخش می‌شدند و دادستان فیلم «ترور» برای من کسی شبیه کارل برنستاین و باب وودوارد واشنگتن‌پست بود. مردی در جست‌وجوی حقیقت. فکر می‌کردم که دادستان هم یک‌جورهایی روزنامه‌نگار است.

روزنامه‌نگاران در سینما آدم‌هایی بودند که کارهای هیجان‌انگیزی انجام می‌دادند و دائم در سطح شهر دنبال شاهدهای اتفاقات بزرگ این طرف و آن طرف می‌رفتند و بعد به تحریریه می‌آمدند تا پشت ماشین‌تحریرشان بنشینند و از یافته‌هایشان بنویسند تا در نهایت نوشته‌شان فردایش تیتر یک روزنامه شود و میلیون‌ها نفر آن را بخوانند. این چهره‌ها تاثیرگذار بودند بی‌آنکه سلبریتی باشند. قهرمان بودند بی‌آنکه شناخته شده باشند.

پس حق بدهید وقتی در کودکی، روزنامه‌نگاری را از دل فیلم‌ها کشف کرده باشید بزرگ که شدید دلتان بخواهد روزنامه‌نگار شوید. اولش واقعا هم هیجان‌انگیز است. تحریریه جایی شبیه خانه‌تان می‌شود. ساعت کاری‌اش با هر شغل دیگری فرق دارد و هر چند کارت نمی‌زنید و ساعت کاری روزی شش ساعت است اما بیشتر روزنامه‌نگاران و خبرنگاران همان ۸ ساعت را کار می‌کنند. شب‌ها به مهمانی‌ها نمی‌رسید چون گاهی تا ساعت ۱۰ شب منتظر خروجی صفحه هستید.

جمعه‌ها و روزهای تعطیل نمی‌توانید استراحت کنید چون باید سر کار بروید و برای روزنامه‌ فردا مطلب تولید کنید. مرخصی گرفتن کار بسیار دشواری است چون معمولا نیرو بخصوص در روزنامه‌های مستقل کم است و اگر شما نباشید که مطالب صفحه را جمع کنید بخش‌تان روی هوا می‌ماند. ضمن اینکه برخلاف چیزی که در فیلم‌ها می‌بینید روزنامه‌ها اصولا به لحاظ مالی آن‌قدر دستشان باز نیست که شما برای نوشتن یک گزارش مثلا یک ماه تحقیق کنید… به لحاظ مالی همیشه در مضیقه هستید.

آن‌قدر که شبیه فیلم‌ها نمی‌توانید بعد از کار حتی به کافه بروید و قهوه بخورید. الان قهوه بالای ۵۰ هزارتومان است و درنتیجه باید بچسبید به چای‌های کم‌کیفیت تحریریه. ولی باز هم جادوی روزنامه و تحریریه و بحث با همکاران سرویس‌های مختلف است که به‌‌رغم همه‌ این مشکلات باعث می‌شود بمانید و بنویسید. سخت‌ترین جایش وقتی می‌شود که از همه طرف فحش می‌خورید و تحت‌فشار قرار می‌گیرید. یکی می‌گوید چرا نوشته‌هایتان بازتاب تمام و کمال حقیقت نیست و آن یکی می‌گوید حد و مرزها را رد کرده‌اید.

نگذارید تصویر کارل برنستاین و باب وودوارد «همه مردان رئیس جمهور» و ادوارد ماروی «شب بخیر و موفق باشید» فریب‌تان بدهد. روزنامه‌نگار قدرت و افتخاری ندارد. افتخاری اگر هست مابین همکارانش است که می‌دانند با چه سختی فلان صفحه تولید می‌شود.
زمان نوجوانی من، پدرم اجازه نداد موسیقی یا ادبیات بخوانم.

گفت بی‌کار و بی‌پول می‌مانی و ارزش کارت هم درک نمی‌شود. کاش این ستون را نخواند ولی اعتراف می‌کنم درست می‌گفت. درباره‌ روزنامه‌نگاری هم همین را گفت و گوش ندادم. هنوز هم ته دلم تصویر رمانتیک آن فیلم‌ها اجازه نمی‌دهد اعتراف کنم راست می‌گفت. اما درست در همین سرکشی تصویر ذهنی‌ام، واقعیت بدجور توی صورتم می‌کوبد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.