روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا… راستش رو بخواین من همیشه فکر می‌کردم توی این ستون «دنده عقب» که شش سال پیش شروع کردم و همیشه با حمایت‌ها و انتقاداتتون بهم لطف داشتین، وظیفه‌ام اینه که حتی شده به‌اندازه چند لحظه شادتون کنم. همیشه با خودم می‌گفتم اخبار بد رو از صد جا بهتون می‌رسونن. منتقد هم فراوونه. لااقل یه‌جا بمونه که مطمئن باشین هر وقت بهش سر زدین، مثل یه رفیق قدیمی، یه جوک براتون تعریف می‌کنه و چند لحظه‌ای می‌خندین و بعدش همه‌مون برمی‌گردیم سر بدبختی‌هامون.

رفقا… راستش رو بخواین خیلی سعی کردم تو این یک ماه گذشته هم همون فرمون قدیمی «دنده عقب» رو برم. به هر ضرب و زوری بود، جلوی خودم رو می‌گرفتم که تلخ نباشم. عصبانی نباشم. فکرم این بود که این یه ستونِ چند صد کلمه‌ای که دردی دوا نمی‌کنه. اعتقادی هم نداشتم به اعتصاب نوشتن… و اعتقاد داشتم که همه‌تون، همه چیز رو صد‌برابر بهتر از من می‌دونین. حرف جدید و راهکاری هم ندارم. اگر هم دارم، نوشتنی نیست. پس وظیفه من اینه که فرمون خودم رو برم. همون فرمون دنده عقب همیشگی. همون فرمونی که نصیحت نمی‌کنه. بیانیه صادر نمی‌کنه. تیکه نمیندازه و…

رفقا… ولی یه روزهایی حوصله خودم رو هم نداشتم و دلم می‌خواست مثل آدمِ توی داستان‌هام، فحش رو بکشم به زمین و زمان؛ و باز جلوی خودم رو می‌گرفتم. خیلی روزها شد که نتونستم هیچی براتون بنویسم. برای همین با اجازه سردبیر و مسئول صفحه‌ام، ستون تکراری فرستادم. و نمی‌دونین چقدر خوشحال شدم که چندین پیام اومده بود برای دفتر روزنامه، که چرا فلانی ستون تکراری چاپ کرده. این یعنی این‌که می‌خونین داستانک‌های من رو. این یعنی این‌که در سرتاسر ایران رفقایی دارم مثل برگ گل.

رفقا… اگر روزهایی دیدین که من ستون تکراری فرستادم برای چاپ، بدونین که اوضاعم خوب نیست. یعنی نوشتن، شدنی نیست. یعنی این‌که قلمم به طنز نمیره. طنزی که من بلدشم، مال این روزها نیست. مال این حال و احوال نیست. طنز من، طنز غر زدن نبوده هیچ‌وقت. همیشه دوست داشتم که شرایط رو قبول کنم و راهش رو پیدا کنم که باهاش بسازم. ولی این روزها سخته. می‌دونین که…

رفقا… همیشه وقتی می‌خواستم چیزی براتون بنویسم، اولش می‌نوشتم: «آقا…». فکر می‌کردم که بین من و شما صمیمیتی به‌وجود آورده. فارغ از این‌که خانم هستید یا آقا. یه‌جور تکيه‌کلام خودمونی فارغ از جنسیت. ولی از این به‌بعد، شما رفقای دنده عقبین. رفقا… از ته‌دل آرزو می‌کنم روزهایی بیاد که با دنده عقب، باز هم با هم بخندیم.

به یه‌سری چیزهای معمولی. به اتفاقات روزمره. و من باز هم از ماجراهای راست و دروغم براتون بگم؛ از راننده تاکسی‌ها و کارمندها و قصاب‌ها و تعمیرکارها و هر کسی که در طول روز می‌بینم.رفقا… فعلا دنده عقب رو سرگاز میرم تا ببینم تا کجا جونش رو دارم و به کجا می‌رسه. اگر نشد که دیگه پارک می‌کنم و پیاده میشم. اگر هم شد که پرگاز ادامه میدم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.