روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| حال روزگار بد است. خيابان عصبی و تی پا خورده و كوچه دربيم واميد رفت وآمد ساكنان پرسشگر وناراضی از جور وجفای مسئولان است‌! حال روزگار بد است. هوای باران نديده زودتر ازهمه پاييز‌ها برگ ريزوپريشان ساز شده است‌، بيكاری سمج‌تر ازهميشه بی‌لحظه‌ای درنگ كارآفرينتان را به اغما می‌برد و سوپري‌ها و تره‌بار‌فروشی‌ها شرمنده قيمت‌ها ودست تنگی خريداران معصوم ومظلوم هستند‌! حال روزگار شرح تلخ عجايب است آن سان كه جمعی نالان وگروهی گريانند وغم افزا آن كه درچنين واويلايی تفاهم خيلی زود جايش رابه سوءتفاهم حتی درمناسبات شخصی می‌دهدازبس كه روز‌گار كم طاقت ونگران وبدبين است‌!

…باوركند یادم رفت تا بگویم همیشه به یادش هستم حتی آن موقعی که یاد خودم را هم گم می‌کنم. اما او باور نکرد و پياپی سیلی شماتت نواخت‌! پس من پرملال از کبودی درد در خودم جا ماندم تا چند روز بعد ناگهان خبر آمد، حالش کم جان است.تمام شب دربه‌در حال و روز هردویمان در روزگار رفته بودم صبح آمد و وقت دیدن آن صورت کشیده و قد و قامت استوار رسید دریغ که زیر پای اتومبیلی همه آن شکوه پرخاطره به بن‌بست رسیده بود.

پس روی جعبه شیرینی کنار تختش نوشتم؛ جان مادرت این کار را با ما مکن. بلند شو، چیزی بگو! بدوبیراهی حتی فوت یک پک سیگار تو صورت بی‌وفای روزگار ! از بیمارستان که بیرون آمدم هوا دلتنگ بود و رشته ابری گیج روی خورشید رنگ‌پریده پاییزی پرسه می‌زد، خواستم گوشه‌ای خلوت کنم و زارزار گریه شوم وقتی دراين روزگار توفانی نام ديگر زندگی سوءتفاهم است‌!

آقایی شبيه كتابخوان‌های حرفه‌ای می‌گفت چون چهل نوع جنون وجود دارد و فقط یک عقل سلیم‌! پس بايد دل بسپاریم به راه‌هایی که به قلب می‌رسند و راه‌ها چه بسیارند! همراه آقای كتابخوان حرفه‌ای تاكيد كرد يادمان باشد مردمان نیک را به وقت آمدن بايد شناخت نه هنگام رفتن‌! حق با اوست من گنجشكی دیدم برشاخه بيد با كبوتری قدم می‌زد در هوایی به رنگ غروب برسرشاخه بيد پرسه می‌زد!

مرا ببخش به گل‌های سرخ بی‌روبان
و عاشقی که چنین ساده، بی‌تجمل و بعد…
گریستم به روی شانه‌ات ندانستم
که کتف‌های تو ترند و بی‌تحمل و بعد…

راست اين است سوءتفاهم هميشه بوده وهست اما درروزگاران دور وديركه چهارفصل‌ها جان جانان بود‌! يعنی بهاران پر باران‌، تابستان وفور توت و جغاله بادام‌، پاييز پادشاه رنگ‌ها وزمستان‌های برف روی برف بود سوءتفاهم و تفاهم عالمی داشت یعنی سوءتفاهم ساده دایی سهام‌الدین با پدرم گرچه صد سال ادامه یافت ولی تبدیل به قهر و کین نشد و هر دو از جوانی تا میانسالی با ملاحظاتی، یکدیگر را ملاحظه می‌کردند و سر‌انجام پادرمیانی‌های نرم و شیرین عموها در تفاهم را گشود پس هر دو در روزی که بوی بهار پراکنده بود یکدیگر را در آغوش گرفتند و دو شکلات قهوه‌ای داداش‌زاده در دهان گذاشتند و من دیدم خورشید لب بام‌های کاهگلی سنندج از خوشحالی قرمز شد و من دیدم شب هم ماهرخ شد !

حالا و اکنون كه يك چشم روزگار اشك و چشم ديگر خون است و مردمان اندکی پول و بقیه فقط کیف دارند. همین می‌شود وقتی كه پای همه به خانه رسید، هر کسی برای اینکه خلاصه خوبی‌ها باشد در گوشه‌ای خود را با تلفن همراهش خلاصه می‌کند و به سفرهای دور و دراز می‌رود و هیچ نمی‌گوید تا به وقت خوردن و یا خفتن که در هر دو حال بی‌تردید اگر یک تن را مسرور اما چند تن را به شدت مغموم کرده است از بس که زير فشار گونه‌های متنوع درد ورنج‌، درک و دریافت ما از روابط شخصی‌، کژ و مژ، نامتوازن و بی‌قاعده و قرار شده است.

راست این است در روزگاری که حرف خوب زدن و خوب حرف زدن کمی کمیاب است شاید بهتر باشد کمتر بگوییم و کمتر قضاوت کنیم تا موجب سوءتفاهم نشویم. ای کاش بشود وقتی آشنایی و حتی غریبه‌ای را می‌بینیم که به روی ما در تبسم است به این فکر کنیم با او تا کجا می‌توانیم برویم نه اینکه راهی برای رفتن نیست و یادمان باشد کسانی که افکار دور و بلندی دارند اغلب با سکوت قدم می‌زنند نه اینکه تحمل همراهی ما را ندارند.

یکی شبيه ميانسالی می‌‌گويد ای کاش به جای نفرین کردن تاریکی، شمعی روشن کنیم برای کودکی که به خاطر رسیدن به فردا امروز باید به مدرسه برود. پس به او حق بدهیم تا روی تخته بنویسد؛ جنگل باغچه من، دریا حوض من، ابر باران من، آسمان چتر من و همه مردمان دنیا دوستان من هستند يعنی دنیا خانه من است.

کجاست جای تو در جمله‌ زمان که هنوز
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز
با چه قید بگویم که دوستت دارم
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز
*شعرها از محمدسعید میرزایی

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.