روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا… برای بار چندم عرض می‌کنم خدمتتون: به نظر من هیچ چیز بدتر از توهم داشتن نیست. فکر می‌کنم اگر آدم‌ها، توهماتشون رو بگذارن کنار، نود و نه درصد مشکلات جهان حل میشه. نمونه؟ فراوون. یکیش همین دوست من. با گرمکن نشسته تو خونه‌ش، گوشی دستشه و فکر هم میکنه کل نیروهای سایبری وطنی و غیر وطنی دارن رصدش میکنن. که ای کاش این طور بود و میومدن با رافت باهاش صحبت می‌کردن و ما هم راحت می‌شدیم به خدا.

یعنی دیوانه کرده ما رو ها… صبح که این گوشی ما به این دنیای مجازی وصل میشه، فیلتر شکنم بالا نیومده، پیغام‌های این سرازیر میشه… تیترها هم که مشخصه: « پاسخ جنجالیِ فلان به بهمان…» / « فلانی ترکوند…» / « بهمانی در برنامه زنده، به سیم آخر زد…» / «کل کلِ فلان و بیسار… » / « اوه اوه چی گفت بهش…» / « تیکه مهران مدیری به دولت… » و از این گونه مزخرفات…

حالا بدبختی هم اینجاست که بعد از فرستادن این خزعبلاتش، یک بار هم زنگ میزنه که مطمئن بشه دیدم و راجع بهش بحث هم می‌کنه. من خیلی به این موضوع فکر کردم که قبل از به وجود آمدن این امکانات، کلا چیکار می‌کرده تو زندگیش. جالب اینجاست که خودش هم نمی‌دونه قبلش چیکار می‌کرده. چند روز پیش صبح علی‌الطلوع تو سر زنون زنگ زده که:

- « شنیدی ماجرا رو؟…» / « والا هنوز اینترنت گوشی رو روشن نکردم… امون بده بیدار شم، چشم، پیغام‌هاتو می‌بینم.» / « پیغام چیه… میگم شنیدی میخوان اینترنت رو از بیخ قطع کنن؟ »/ « کی گفت اینو؟ بی‌خیال. تو هم هر چی می‌شنوی که نباید باور کنی. ببین…» / « برووو بابا توام دلت خوشه. اه اه… آدم اینقدر مثبت و اوسکل نوبره… مگه خود تو نبودی می‌گفتی فیلتر نمی‌کنن؟… بفرما. بفرما…» / « آقا اون فرق می‌کرد. اینترنت رو که قطع نمی‌کنن. مملکت فلج میشه.»

من هر چی براش دلیل می‌آوردم، بیشتر نمی‌فهمید. در نهایت یهو به یه نتیجه بزرگی رسید:« فهمیدم. میدونی چیه؟ گفتن سطح شایعات و ناامنی بالا رفته…» / « خب؟» / «هیچی دیگه…خواستم بگم اگر ملاحظه کنیم، شاید بی‌خیال بشن…» / « یه خورده دلت خوش نیست؟» / « حالا شما یه خورده ملاحظه کن تا ببینیم چی میشه…»

هیچی دیگه… از دیروز تا حالا افتاده به جونمون و فقط مطالب علمی و نصیحت و سخنرانی و شعر داره می‌ذاره تو صفحه‌اش و برامون میفرسته… یعنی بلایی به سرم آورده که بنده به شخصه خودم در صف مقدم طرفداران فیلتر قرار گرفته‌ام… زنگ زدم بهش که‌: « چرا اینجوری می‌کنی؟… اینا چیه داری می‌فرستی… دیوانه‌مون کردی.» / « آقا یه خورده تحمل کنین، تمرکزم رو به هم نزنین، ببینم چی کار دارم می‌کنم…» / « مثلا داری جلوگیری می‌کنی از قطع شدن اینترنت؟…» / « آره دیگه…» / « اصلا کسی صفحه تورو نگاه میکنه؟؟»

قشنگ مشخصه از اون دانش آموزایی بوده که تا ناظم میومده سر کلاس، دست به سینه و صاف می‌نشسته و زل می‌زده تو چشم‌های ناظم که مثلا خوب به چشم طرف بیاد؛ غافل از این که ناظم مهربان کاری به این کارها نداره و قبل از اومدن سر کلاس، تصمیم خودش رو گرفته که یه زهر چشمی از بچه‌ها بگیره و خیال خودش رو تا آخر سال راحت کنه… فقط داره دنبال یک کتک خور ملس می‌گرده…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.