روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | بهعنوان یک روزنامهنگار آرامترین و بیدغدغهترین دوران حرفهایام در سالهای 81 تا 86 تجربه شدند. دورانی که در چلچراغ و اعتماد و یک شرکت تبلیغاتی بهنام هفت تبلیغ مشغول به کار بودم. اما منظورم زندگی شخصی و یا حرفهایام نیست. منظورم آرامشی بود که در جامعه احساس میشد. دورانی که جوانان طبقه متوسط حضور موثری در سطح جامعه داشتند. یادم است سوسن شریعتی دختر دکتر شریعتی تازه به تهران آمده بود.
احتمالا از پاریس. و از رنگارنگی و زیبایی لباس جوانهای ایرانی بخصوص مانتو ها و روسری های دختران بهوجد آمده بود آنقدر که یادداشتی برای چلچراغ نوشت. دارم از دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی و دو سال اول ریاست جمهوری احمدینژاد حرف میزنم. دورانی که مهندسین اجتماعی و متوهمین شکلدهی جامعه همچون خمیری در دست، به ذهن خود استراحت داده بودند. یا حداقل ثمرات برخی تصمیمها هنوز مشخص نشده بود.
آخرین توقیف گروهی مطبوعات به انتهای سال 80 مربوط میشد و پس از آن نوعی تساهل و تسامح (البته نسبت به دوره قبلش وگرنه سختگیریها و دادگاهها سرجایش بودند) بر فضای مطبوعات حاکم شد. در سطح جامعه هم شما نیروهای خارج از روح جمعی را احساس نمیکردید. منصفانه بگویم این بیدغدغگی شاید مربوط به طبقه متوسط بوده باشد. یعنی این احساس آرامش و امید به آینده شاید در فضای طبقه متوسط و در دانشگاهها احساس میشد و من تجربه نزدیکی از شرایط طبقه فرودست در آن دوران ندارم.
چهبسا واکنش سنگین آنها در انتخابات 84 به سود احمدینژاد نشانه بارزی از عدم رضایت آنها از روند امور باشد اما هرچه بود ثبات اقتصادی و ثبات قیمتها و یک استاندارد متناسب وفور فرصتهای شغلی در جامعه احساس میشد. طبیعتا این نکات در رفاه طبقه فرودست هم دخیل بود. اما چند مسئله این آرامش را برهم زد. اولی دورنمای اقتصادی بود. ریتم اقتصاد کشور ریتم ملایم و قابل پیشبینیاي بود، با یک عدد رشد نهچندان بزرگ.
اما همیشه مثبت (بین 4.2 تا 8.4)، تورم نسبتا رام شده بود (با نرخ سالانه بین ده تا بیست درصد) و درآمدهای نفتی روبه صعود بود و تنشزدایی در بالاترین حد خود اعمال میشد. اما گروهی بودند که اعتقاد داشتند این دورنما اگر نجنبیم تیره خواهد شد و دولت بهعنوان یک سوبسیددهنده بزرگ متکی بر درآمد نفتی، بهزودی ورشکسته خواهد شد و لزوم جراحی شدید و دردناک اقتصادی وجود دارد. ایده دوم بر مبنای لزوم تقویت نظامی و قدرت جمهوری اسلامی بنا شده بود.
در آن سالها در شطرنج سرنوشت، صدام حسین در غرب و طالبان در شرق سرنگون شده بودند و کشورهای حاشیه خلیجفارس به اجبار دست دوستی و مصالحه به سمت ایران دراز کرده بودند. ایران حالا دورنماهای دلفریبتری را پیش چشم خود میدید. ایده سوم اما فشار همیشگی طبقات سنتی برای تبدیل نشانهها و ظواهر جامعه شهری به نمادهای یک جامعه مذهبی مطلوب آنان بود. این سه ایده به تلاطمات مهمی در نیمه دوم دهه هشتاد بدل شد.
اجرای فرمان خصوصیسازی، تاکید و پافشاری بر انرژی هستهای و بالاخره ایجاد گشت ارشاد. زندگی ما در سال 1401 هنوز تحت تاثیر این سه اتفاق مهم قرار دارد. سه اتفاقی که شاید در ظهور ناگهانی احمدینژاد بهعنوان برهمزننده نظم جامعه ایرانی خلاصه میشدند. احمدینژاد ایده انرژی هستهای را پیش میبرد و سپس به پروژه مورد علاقه و سنگین خودش یعنی آزادسازی یارانهها رسید تا به قهرمان طبقات فرودست بدل شود و در مقابل گشت ارشاد هم سکوت کرد. اما بهنظرم در مجموع احمدینژاد جزو این نوع مهندسین پنهان جامعه ایرانی قرار نمیگرفت.
در واقع تئوریسینها و مهندسین از حضور احمدینژاد بهنفع ایدههای خود استفاده کردند. با خصوصیسازی مهندسی شده و پدیده اعضای انتصابی در هیات مدیرههای شرکتهای نیمهخصوصی، یک زلزله طبقاتی در شهرهای بزرگ احساس شد و سرمایه و ثروت و رانت به سمت بخشی از جامعه سرازیر شد و بعد با گشت ارشاد یک زلزله اجتماعی به وقوع پیوست. مجموع همه این اتفاقات موجب شد تا از سال 87 تا امروز ایران یک نفس در تلاطم باشد.
طبیعتا دو مولفه داعش و ترامپ هم این تلاطمات جامعه ایرانی را تشدید کرده است. بهنظر میرسید این مهندسین پشت پرده مثلا در به انزوا کشاندن گفتمان اصلاحطلبی با موفقیت كامل پیش رفتند و یا در برخی مولفههای دیگر ولی خب در یکجای کار اشتباه کرده بودند. که حاصلش را در ایران این روزها میبینیم. راستش شاید روحیه محافظهکار من باشد که اینگونه در مقابل این نوع دخالتها در سیر طبیعی یک جامعه موضع میگیرد. شاید هر جامعهای برای انجام پرشهای بلند نیاز به چنین جراحیها و مهندسیهای اجتماعی داشته باشد. نمیدانم. مطمئن نیستم. بههرحال ثمرات آن جراحیهای اجتماعی و اقتصادی فعلا که دردناک بودهاند. تا بعد ببینیم چه میشود.

