روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | خانه پدرم در کوی نویسندگان بود. در تقاطع اتوبان آلاحمد با شیخ فضلالله نوری. اتوبان شیخ فضلالله را آن دوران اتوبان ایوبی میگفتند. نام قدیم آلاحمد را یادم نیست. چند سالی بود که رونق گیشا بهعنوان یکی از نوترین و جدیدترین محلات تهران شروع شده بود و بازار زمینهای غرب تهران را گرم کرده بود. آنجا بهنوعی منتهیالیه غربی تهران بود. هنوز فلکه صادقیه و آریاشهر حالت حومه تهران را داشتند. برای رفتن به آریاشهر باید چند کیلومتر رانندگی جادهای را پشتسر میگذاشتید و سعادتآباد و شهرک غرب روزهای جنینی خود را پشتسر میگذاشتند. دارم از سال 1354 حرف میزنم.
بههرحال در آن نقطه 120 واحد آپارتمان به اعضای سندیکای مطبوعات داده شد. میگویند با سفارش و توصیه هویدا بوده است. ذوق و شوق پدرم برای رفتن به این مجتمع را یادم است. یک آپارتمان 120متری دوخوابه که متعلق به خودش است. وسواسش برای رنگ دیوارها و کمدها. کاشیهای آشپزخانه کوچکش، خرید مبل و میز ناهارخوری بزرگ دهنفره و رنگ آجری موکت کبریتی که سرتاسر خانه را پوشانده بود و وان بزرگی که در حمامش قرار داشت و برای من آن سالها داشتن حمام در خانه یک شگفتی بود.
من که هر هفته باید شکنجه حضور در حمام نمره و نبرد بیپایان با سوسکهای عظیمالجثه آن و بوی غیرقابل تحملش را تجربه میکردم، به عشق آن کانادای تگری که به محض بیرون آمدن از حمام هدیه میگرفتم. خب من با مادرم زندگی میکردم. در شرق تهران. در دهمتری گرگان که بعدها اسم سلمان فارسی به خودش گرفت.
راستی یکی دیگر از جاذبههای آن مجتمع وجود آسانسور بود. در آن مجتمع که بعدها اسم پرطمطراق کوی نویسندگان را بر خود گرفت، حمید مصدق خانه داشت. همان شاعر معروف و دختر احساساتیاش غزل مصدق که بعدها در دورهای در روزنامه زن، کار مطبوعاتی را تجربه کرد.
ذبیحالله منصوری بود که ثمره انتشار دهها و شاید صدها جلد کتاب پرفروش، برایش فقط یک آپارتمان کوچک در این مجتمع مسکونی بود. نمیدانم چگونه اما حسن حبیبی سرمربی و چهره بزرگ فوتبال ایران هم در همان بلوک پدرم زندگی میکرد، البته در آپارتمانی سه اتاق خوابه. شنیدهام که هنوز هم حسنآقا همانجاست. منوچهر لطیف چهره مشهور ژورنالیسم کشتی و وزنهبرداری، فیروز گوران، آل ابراهیم، حیدری، ناصر مجرد، هوشنگ اسدی و… از دیگر چهرههای مطبوعاتی در آنجا بودند كه بهیاد میآورم.
خانه پدر یک بالکن بزرگ به سمت محوطه مجتمع داشت اما پدرم استفادهای از آن نمیکرد. پردههای ضخیم، پنجرههای خانه را از چشم بیگانهها حفظ میکرد و سقف کوتاهش (در بخشی از پذیرایی کمی بیشتر از دو متر بود!) در تجمیع با آن پردههای کلفت و صرفهجویی ذاتی و مبالغهآمیز پدرم در مصرف برق موجب شده بود تا آن خانه حال و هوایی دلگیر و تاریک داشته باشد. اما کتابها… پدرم یک کتابخوان حرفهای بود و خریدن کتاب از مهمترین سرگرمیهایش.
بیش از 5 هزار جلد کتاب را در آن آپارتمان نهچندان بزرگ جاسازی کرده بود. در کتابخانههایی که همهجا بودند و کتابهایی که در دو سه ردیف پشت به پشت هم چیده شده بودند. یعنی در پشت هر کتابی که در ردیف جلو میدیدی چندین کتاب دیگر خوابیده بودند و خب برای من غنیمتی محسوب میشدند.
مجموعه آثار تولستوی، گورکی، شولوخف، چخوف، فلوبر، دیکنز، برتولت برشت و… و پدرم که کتابها را با جدیت و دقت میخواند و حتی در خواندن رمان هم مدادی در کنارش بود و در حاشیه کتابها یادداشت میکرد. ولعی بیپایان در خواندن و خواندن و یاد گرفتن داشت. بهخصوص در کتابهای جامعهشناسی و تاریخی. بیاحترامی به کتابهایش، خم کردن جلد آنها یا کثیف کردنشان بزرگترین بیحرمتی در چشم او محسوب میشد.
کتابها ثروت او بودند. شاید دست سرنوشت بود که او دوران شکوفایی اینترنت را تجربه نکرد. وقتی در سال 1381 فوت کرد هنوز اینترنت اینگونه خودش را بر ما تحمیل نکرده بود. او هیچوقت ندید که آن چهل و چند جلد لغتنامه دهخدایش که طی ماهها و سالها جمعآوری و کامل کرده بود و همهشان را با جلدهای چرمی زیبای زرکوب، صحافی کرده بود، حالا در برابر نسخههای اینترنتی دهخدا، چگونه از ارج و قرب افتادهاند. او ندید که پسرش مستاصل از این حجم کتاب، صد تایی را نگه داشت و بقیهاش را بخشید و یا بدتر از آن، فروخت.

