روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا، من از سه چیز تو زندگیم متنفرم. اولیش رو نمیتونم بگم. دومیش آسانسوره. سومیش این که مدیر ساختمون بشم. چند روز پیش جلسه ساختمون بود و چون حدس میزدم که قراره این شاهین بخت رو شونه من بشینه، کلی منطق و برهان از قبل آماده کردم که دلیل بر عدم کفایتم بود برای این مسند.
از همون اول که جلسه شروع شد، سعیام بر این بود که قیافه نزاری به خودم بگیرم و سرفه و ناله کنم که مثلا از لحاظ بدنی هم آمادگی ندارم. مدیر قبلی هم که معلوم بود از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و این بار گران را دیگر نمیتوانست بر دوش بکشد، دو دقیقهای یه گزارشی سر هم کرد و صاف رفت سر اصل مطلب که امسال هم نوبت ایشون هست که زحمت بکشن و لطف کنن و این حرفها.
با یه صدای گرفته، خسخسکنان، یه نالهای کردم که: «والا چه افتخاری بزرگتر از این که بتونم در خدمت اهالی ساختمان باشم، ولی چقدر متاسفم که این توانایی رو در خودم…» وسط مویههایم، مدیر قبلی با یه لحنی که «بِبُر بابا» توش موج میزد، گفت: «خیلی هم لایقید، موفق باشید، ختم جلسه» و اسناد و مدارک رو گذاشت جلوم.
با خودم گفتم بحث رو سیاسی کنم، بلکه طناب نجاتم بشه: «آخه شما همین اوضاع رو ببینین، اگه تخصص نباشه…» که مدیر، بحث رو در نطفه خفه کرد: «اینجا ساختمونه، کار خاصی هم نداره… موفق باشین.» هرچه من عجز و التماس کردم که علیلم، پیرم، کورم… بابا کار دارم… به خرج هیچکس نرفت.
صبح اول مدیریت، اومدم از خونه بخزم بیرون که یکی از همسایهها یقهام کرد که آسانسور خرابه. اومدم بگم که خب با تعمیرکار تماس بگیرین که فهمیدم ای دل غافل، خودم باید بیفتم دنبالش و تا یک سال، قرار نیست آب خوش از گلوم پایین بره. از مدیر قبلی شماره تعمیرکار آسانسورو گرفتم. تعمیرکار اومد و اون قبر متحرک رو که راه انداخت اومد سراغ من:
- «درست شد آقا.»/ «دستت درد نکنه.»/ «تشریف بیارین تحویل بگیرین.»/ «نه آقا حله. قبول دارم.»/ «باید بیاین ببینین تحویل بگیرین. واسه ما مسئولیت داره.»زیر لب فحشکشان به زمین و زمان رفتم که تحویل بگیرم.- «بفرمایین تو…»/ «کجا؟»/ «تو آسانسور دیگه…»/ «آقا قبوله.»/ «نه. سوار شین. ببینین چه نرم شده.»/ «آقا من نرمی رو دارم از همینجا احساس میکنم. بنده خدا من این دو طبقه خونهام رو هم همیشه با پله میرم که سوار این ارابه مرگ نشم. بعد شما میگی…»
نگذاشت نطقم به سرانجام برسه. یه «برو تو خدا پدرت رو بیامرزه» گفت و منو هل داد تو و خودش هم سوار شد. زد طبقه 4. فکر کنم بین طبقه 2 و 3 بود که…- «اِ…آقا…واستاد که.»/ «اِ…واستاد که.»/ «شما تعمیرکاری… به من میگی؟»/ «آآخخخ…خراب شد دوباره.»/ «اِاِاِ… حالاچه گِلی بهسر بمالیم؟»
کلمه قبض روح داشت برام معنی پیدا میکرد. در آن لحظات ملکوتی بود که به تواناییهای حنجرهام پی بردم. دهنمو گذاشته بودم دمِ درز آسانسور و جیغ بنفش میکشیدم: «آاااای کمک…اااای واااااای… مااااا گیر افتادیییییم…» - «آقا جون… یواش… کر شدم.»
خودمو چنگ میگرفتم و جیغ میزدم. هیچ شباهتی به یک مرد چهلوخردهای ساله نسبتا معقول و آرام (تصویری که همسایهها از من سراغ داشتن) نداشتم… شباهتی به زنهای معقول هم نداشتم.
تمامی اهالی ساختمان رو بهترتیب حروف الفبا، لا ینقطع با جیغ صدا میزدم. هیچکس رو هم از قلم نینداختم… دیگه صِدام گرفته بود که یهو سیم بکسل قبر آزاد کرد و راه افتاد اومد طبقه اول. در آسانسور باز شد. کلیه همسایگان (تمامی اونایی که طلبیده بودم) دمِ آسانسور، مبهوت ایستاده بودن.
چیزی حدود 15نفر، منتظر ظهور من… اینقدر دوست داشتم درِ قبر دوباره بسته میشد و دیگه هم باز نمیشد.قبرکن هم نه گذاشت و نه برداشت، تا جمعیت رو دید گفت: «اینقدر جیغ زده گوشهام داره زنگ میزنه…» مثل گربه خزیدم بیرون و همینجور که از بین جمعیت مشتاق رد میشدم، زیر لب گفتم: «من که گفتم دست از سر من بردارین…»

