روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| یک: اینکه میگویند آدم را باید از روی رفقایش شناخت هرچند میتواند یک درس زندگی باشد و راهگشا اما یک باگ بزرگ دارد،آدمها گاهی میگردند و دقیقا با همانهایی دوست میشوند که شبیهشان نیستند،گاهی دوستانشان درست نقطه مقابلشان هستند و رفاقتشان دقیقا معنای پر کردن وجوه خالی شخصیتشان را میدهد.مثلا من هیچوقت نفهمیدم علی دایی با آن غرور و جاهطلبی چطور میتواند رفیقی مثل بهزاد غلامپور داشته باشد.
یا بهتر است بگویم اصلا نفهمیدم رابطه این دو نفر رفاقت است یا کارمند و رئیس! چون به سختی میشود غیر از سن و سال هیچ وجه مشترکی بین دایی و غلامپور یافت. مگر آنکه گزاره بالا درست باشد و آدمها جاهای خالی شخصیتشان را با دوستانشان پر کنند.البته ابتدایش اینگونه است و بعد کمکم آدمها به هم نزدیک میشوند،از هم تاثیر میگیرند و به هم شبیه میشوند.بهتر است بگوییم آدمها شاید در شروع دوستی شبیه هم نباشند اما اگر دوستیشان ادامهدار باشد شبیه هم میشوند.
دو: جهان دور خودش و دور خورشید میچرخد و آدمها هم دور خودشان و دور دیگران میچرخند و در این تاب خوردن و چرخیدن جایی سر راه هم قرار میگیرند،این سرراه هم بودن اولش گویی بدون هیچ اختیاری است اما اینکه از میان آدمها کسانی را انتخاب کنیم که بتوانیم گوشهای از قلبمان را در اختیارشان قرار دهیم و به قول اهالی کوچه بازار با آنها رفاقت کنیم انتخاب ماست. دانشگاه، مدرسه، محیط کار یا محل زندگی مکان هندسی پیدا کردن رفیق هستند و لااقل برای من دانشگاه تجربه عمیقتر و بهتری در یافتن دوستان نزدیک بود.
رفاقتهای دانشجویی اینگونه است که تا منتهیالیهِ صمیمیت پیش میرود و درست لحظهای بعد از فارغالتحصیلی جنسش عوض میشود و عمقش کم میشود و صمیميت نک میبازد و آشنائیت رخ نمایی میکند اما میشود با یک تلفن یا فوروارد یکی از آن پیامهای متنی، فهمید عمق آن بیش از هر نوع رابطه دیگری است. ما توی خانهای با سقف کوتاه زندگی میکردیم،خیلی گشته بودیم تا به چنین جمع سه نفرهای برسیم،من میتوانستم تا ساعتها جمع را بخندانم و خاطره بگویم، حاج بیات میتوانست از جهانبینیاش بگوید و نمودار هرچیزی را رسم کند و هر پدیدهای را در دستگاه خداشناسی خودش تحلیل کند (حتی اینکه چرا دکتر هاشمی نمرهاش را کم داده و به دیگران بیشتر ارفاق کرده!) و مسعود میتوانست این جمع نامنظم را نظم بدهد و وقت شام و ناهار را یادآوری کند و ساعت بیدارباش و خاموشی یا میزان ورود و خروج مهمانها به خانه را مدیریت کند.
ما محل اشتراک سه دنیای متفاوت بودیم و حالا در زیر زمین یک خانه دور هم رفاقت میکردیم،همدیگر را دوست داشتیم اما به زبان نمیآوردیم،بین ترمها دلمان برای هم تنگ میشد اما رویش را نداشتیم که در موردش حرف بزنیم، با غصههای هم غمگین میشدیم و تقلایمان برای آنکه جمعمان به هم نخورد هر چند زیرپوستی ولی دائمی بود.ما وقتی از هم دور شدیم اشک مثل یک رینگ دور چشمانمان را گرفت،زندگی مثل لوبیای سحرآمیز به دست و پایمان پیچید و بین دیدارهایمان فاصله انداخت اما هنوز همان تلفن یا پیام یادمان میاندازد که چقدر رفیق هستیم و چقدر محبتمان به تازگی روز اول است.
سه: رفیق شدن در یک حادثه شکل میگیرد اما رفیق ماندن و رفاقت کردن یک انتخاب است،حادثههای جهان تو را کنار یک نفر در میز مدرسه مینشاند یا در محل کار در یک پروژه قرار میدهد یا در خوابگاه دانشگاه بالا و پایین یک تخت را به شما میدهد اما اینکه این حادثه شروع یک رفاقت باشد انتخابی است که باید با دقت انجام شود چون تیزی دشنهای که از رفیق به قلب آدم وارد میشود بیش از هر خنجری است…

