روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: پدران قدیم برای تفکیک رفیق از نارفیق، فرمولی سنتی داشتند که همواره به اولاد ذکور آن را سفارش کرده و تاکید موکد داشتند هر کس را که در این آزمون سربلند بیرون آمد رفیق نام دهید و باقی را آشنایانی نزدیک که بهخاطر یکسری منافع لحظهای و در شرایط عادی و نرمال کنار تو هستند و معاشرت با آنها اوقات خوبی را برایتان به ارمغان میآورد و تفاوتش با اوقات خوشی که با دوست بهسر شد زمین تا آسمان است و باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود.
قدما اعتقاد داشتند با کیسهای خونی به در خانه آنهایی که مدعی رفاقت هستند برو و در بزن و بگو که عدویی را سر بریدهام و داخل کیسه است. اجازه هست در خانهات مخفیاش کنم؟ حالا این نقل مصطفی است که به گمانم اگر ازدواج نمیکرد تا وزارت پیش میرفت اما حاجحسین چنان رندانه دستانش را در همان اوان جوانی در کاسه حنا گذاشت و بهزودی دو پسر شیطون و بلا دور و برش را گرفتند که حالا اگر در سی و چند سالگی خیلی هنر کرده باشد، سه چهار روز یکبار دستی به سرش میکشد تا ببیند که آیا هنوز سر جایش هست یا نه؟
حالا نمیگویم که اگر دوغ دستساز مادر من بود شاید این تعداد الان دوبرابر بود که کوچکترین هنر دستشان شکستن دو دستگاه تلویزیون در طی دو سال اخیر است و بهتنهایی آمار مصرف تلویزیون را در این مرز و بوم بالا بردهاند و حالا مصطفی در روزهای منتهی به جامجهانی ماتم گرفته که بدون تلویزیون یک ماه فوتبالی را چه کند و از آنجایی که کفگیر کارمند ماههاست به تهدیگ خورده و بوی الرحمانشان بلند شده، همین دیروز پریروز فکر بکری بهسرش زد و طی مراسمی ۵نفر از اعاظم و اکابر دوستان و همکاران رشیدش را گردهم جمع کرد و با یک نطق غرا خواست آنها را تحتتاثیر قرار دهد و پول تلویزیونی که هفته قبل ۱۵ میلیون بود و این هفته به ۱۶ و ۳۰۰ رسیده را از دوستان شفیقاش قرض کند.
اما آه گرمش در دم سرد رفیقان اثر نکرد و بعد از چند دقیقه یکی گوشیاش را برداشت و به بهانه زنگ خوردن بیرون رفت و برنگشت، دیگری ذوب در ریزش برگهای بهاری شد و فیالبداهه شعری از خود به جمع عرضه کرد که هیچ ربطی به موضوع نداشت. آن دگر در نهایت صداقت و سخاوت قول ۳۰۰ توماناش را داد و گفت اگر ۱۶ میلیون را جور کردی میتوانی برای ۳۰۰ روی من حساب کنی و آنکه سرمایهدارمان بود و از صبح تا شب در کار معاملات بورس، گوشی خلبانیاش را محکمتر به گوش گذاشت و محو معاملات شد که انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته! تکلیف ما هم که از هفتهها قبل مشخص بود و یک سکه ۵۰۰ تومانی را روی هوا با سه چهار تا تیر میزدم.
دو: با قلب شکسته و دلافگار مطمئن شد که از ما آبی برایش گرم نمیشود و در اوج نومیدی آساش را رو کرد. گوشیاش را برداشت و شمارهای گرفت و زد روی بلندگو، بعد از سلام و احوالپرسی معمول گفت: مازیار جان میتوانی برایم ۱۶ میلیون و سیصدهزار تومن برای امروز جور کنی؟ مازیار بدون کمترین تعلل و مکثی گفت: «داداش چند دقیقه به من فرصت میدهی؟» درست ۵ دقیقه بعد زنگ زد و گفت که ده تومن را زدم به حسابت و بقیه را هم یکی دو ساعت دیگر میزنم! ما همه محو شدیم در افق، پودر شدیم رفتیم هوا، آب شدیم رفتیم زمین، بخار شدیم رفتیم لای ابرها، کلاغ شدیم رفتیم لای شمشادها! به گمانم باید اسامی دوستانمان را به مازیار تغییر دهیم یا اینکه کاری کنیم مازیار را از چنگال مصطفی تلویزیون کُش در بیاوریم! خدایا فرشادهایمان را کم و مازیارهایمان را بیفزا!
سه: در سریال چاردیواری (سیروس مقدم) نادر و خیری دوتا دوست شفیق و یار غار هستند که بهترتیب نقششان را امیر جعفری و سعید آقاخانی بازی میکنند که خیری بیچاره نمونه مثالزدنی و تجسم عینی یک رفیق بلاکش، جورکش و ستمکش است که در راه رفاقت همه کار میکند و هر بلایی که شما فکرش را بکنید سرش میآید و جیک نمیزند و اصولاً جزو رفقایی است که میشود روی دیوارش یادگاری نوشت.
با دیدن خیری همواره به یاد بهزاد خودمان میافتم که دو سه دههای است که سنگینی تمام مشکلاتمان را روی سرش آوار میکنیم و بزرگوارانه خم به ابرو نمیآورد و با جان و دل باز برای خوبی کردن پیشقدم است و فقط آنجا که میگوید ما خیلی هم رفاقتی با هم نداریم تا فیها خالدون آدم را دچار سوزش میکند.
البته من در این عشق تنها نیستم و شهرام هم با تمام رفاقتی که با من دارد در پروژه بهزاد یک رقیب محض محسوب میشود و اصلا دلش نمیخواهد حتی بهخاطر من روابطش با بهزاد دستخوش تغییر و تحول شود و اصولا خط قرمز من و شهرام همین بهزاد عزیز است که شهرام نمیتواند و نمیخواهد در تداوم کیفیت رفاقتش با او ریسک کند و همین حد از رابطه را برای خود کافی دانسته و یکی از بزرگترین دستاوردهای رفاقتی زندگیاش این است که رابطه سینوسیمان با بهزاد که گاهی در مینیممترین حالت ممکن بود را با تلاشهای شبانهروزیاش به ماکزیممترین حالت ممکن رسانده و قصد ندارد دوباره به خم پایین نمودار سینوسی پرت شود.
چرا که یادآوری آن روزگار به کابوسی غیرقابل تحمل شبیه است چه برسد به تجربه مجددش. نشان به آن نشان که یک بار در آن برهه و زمانی که رابطه خودم با بهزاد در آن خم پایینی بود به جبر زمانه یک هفتهای در تبریز در هتلی هماتاق بودیم و در طول یک هفته سه جمله باهام حرف نزد تا بهشدت تنبیهام کند و جاذبه و دافعهاش را یکجا نشانمان دهد و بیش از یک سال تلاش باعث رفع حداقلی کدورتها شود.
چهار: «تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن! گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ گفت: یعنی ایجاد علاقه، آدمها عادت دارند که هر چیز را حاضر و آماده از مغازهها بخرند و از آنجاییکه مغازهای نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست!» دیل کارنگی در کتاب آیین دوستیابی میگوید که مهمترین اصل در دوستیابی این است که بدانیم او چه میخواهد نه اینکه من چه میخواهم و این حلقه مفقوده رفاقتهای امروزی است.
دو سال پیش برنامه گفتوگومحور همرفیق بهانه خوبی بود تا پشت صحنه فرهنگ و هنر، خاطرات و اتفاقهای بامزه و دوستیهایش را شاهد باشیم که به دلیل ضعف شهاب حسینی در اجرا و نداشتن تنوع در سوالات نتوانست به آن صورت دیده شده و تداوم یابد. اینکه هر یک از سلبریتیهای دعوت شده به برنامه با یکی از بهترین رفقایشان در برنامه حضور یابند ایدهای درخشان است که گاهی رفیق فابریک و درجه یک از آدمهای کم نام و نشان و حتی از خویشاوندان شخص است و گاه از نامآوران حوزههای فرهنگ و ادب و ورزش!
اما از آنجایی که نویسندگان برنامه پلن مشخصی برای وضعیتهای مختلف آدمهای متفاوت نداشتند در خیلی از موارد تبدیل به برنامه سرد، مطول و ملالآور میشد که مجری و مهمان همزمان در حال شعار دادن و پرت کردن جملههای اخلاقی بیپشتوانه، مشابه استوریهای انگیزشی متداول سالهای اخیر بودند و از فضای شاد و اتفاقات شنیدنی و رابطه جذاب دوطرف چندان خبری نبود.
پنج: کلمه رفاقت در سینمای ایران با نام مسعود کیمیایی و فیلمهایش گره خورده است و در هر کدام از فیلمهایش چند تا از آن رابطههای ناب دوستی را میشود مثال زد که مصداق آن مثال اولیه باشند. رفاقت قدرت و سید که یکی محتاج یومیهاش است و همین امروز و فردا کنار جویی فاتحهاش خوانده خواهد شد اما چنان در راه رفاقت شجاعت پر دل و جرات است که رفیق زخمیاش را پناه میدهد یا رفاقتهای نوستالژیک در ضیافت که یک نفر به بهای تنهایی ابدیاش هم که شده نمیخواهد به خواهر رفیقش پیشنهاد ازدواج دهد یا رفاقت جلال مقدم و فرامرز صدیقی در دندان مار و فیلمهای دیگر کسی که خود ادعا دارد هلاک رفاقت است.

