روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| شاید چند وقت بعد عینک‌هایی ساخته شوند که بشود با آن وجود واقعی انسان را تماشا کرد. از اسکلت و گوشت و روده و رگ و خون حرف نمی‌زنم؛ منظورم تکه‌های حقیقی پازلی است که هرکسی را ساخته. خاطرات، تجربه‌ها، دیده‌ها، فکرها، حرف‌های هرگز گفته نشده، حرف‌های بسیار گفته شده، کرده‌های بی‌اهمیتِ فراموش شده، وحشت‌ها، حسرت‌ها، رویاها، ناکامی‌ها

دردها، پیروزی‌های کوچک، شکست‌های بزرگ، امیدهای مرده و زنده، خودسانسوری‌ها، لذت‌ها، حس‌های کمرنگ شده، روابطِ گم شده، غصه های آرام شده، شوق‌های کوچک، رازهای شرم آور و همه تکه‌های دیگری که کنار هم قرار گرفته و مای نوزده ساله، مای سی ساله، مای پنجاه ساله یا مای هفتاد و چهار ساله را ساخته.

انسان با این تکه‌هاست که بزرگ می‌شود، جان می‌گیرد و پیر و پخته می‌شود. خیلی وقت‌ها هم تکه‌هایی از وجودش کنده می‌شود و جایی می‌افتد. با همین عینک است که می‌شود حفره‌های نامتقارن وجود هر انسانی را دید. انسان‌هایی سوراخ‌سوراخ که تکه‌های پازل‌شان را با رضایت یا با نارضایتی از دست داده‌اند. همه ما تکه‌هایی از پازل وجودمان را جاهایی جا گذاشته‌ایم.

در خانه ای که روزهای بچگی را در آن گذرانده‌ایم و توپ را به شیشه‌هایش پرتاب کرده و حالا برای همیشه ازش خارج شدیم. در قبرستانی که محبوب قلب‌مان/عزیزترین‌مان را در خاکش دفن کردیم. در روزی که تصمیم مهم زندگی‌مان را عملی کردیم، از دره‌ای گذشتیم و دیگر به آن سوی شکاف برنگشتیم.

در شهری که برای همیشه ترکش کردیم. در دوره‌ای از زندگی که موسیقی متن مشخص و عطر مخصوصی داشت و حالا میان امواج تاریخ گم و فراموش شده. انسان در سال‌های زنده بودنش، تکه‌های پازل را پیدا ‌و گم می‌کند. اصلاً تکه‌های پازل برای گم شدن به وجود آمده‌اند. همه ما سوراخ‌سوراخ می‌میریم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.