روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | رفقا… خوبین؟ اول این‌که لطفا خیلی مواظب خودتون و رفقای دور و برتون باشین. دوم این‌که یه ستون تکراری براتون دارم از چهار سال پیش. جام‌جهانی قبلی. یه نگاهی بندازین شاید یه لبخندی بیاد رو لب‌هاتون. شاید. و نکته سوم این‌که چقدر همه‌چیز از چهار سال پیش به این‌ور عوض شده. نه؟ برگردیم چهار سال قبل، همین روزها: جام‌جهانی هم که شروع شد و یک ماهی همه رفتیم سر کار… فقط در این بین یک معضل بسیار بزرگ خودنمایی می‌کند. و آن‌هم این‌که مسابقات و سه عدد مراسمِ کم نشدن ارزش از تیممون را کجا ببینیم…

خب گزینه‌های بسیار مختلفی روی میز وجود دارد… از‌جمله منزل، سینما، کافی‌شاپ و رستوران… حالا خودِ گزینه منزل، دارای چند گزینه هست. از‌جمله شبکه سه، شبکه ورزش و در مواردی بسیار بسیار اندک و انگشت‌شمار، روم به دیوار، یک شبکه‌های دیگر که اصلا توصیه نمی‌شود. آن‌هم به این دلیل که هم کیفیت تصاویرشان یه‌جوریه که چشم رو اذیت می‌کنه و هم این‌که مثل تلویزیون خودمان، یهو کلید نمی‌کنند به یک تصویر و سیصد هزار مرتبه نشان نمی‌دهند تا درست توجیح شیم… مشکل بعدی هم اینه که الکی هی تماشاچی‌ها را نشان می‌دهند و حواسِ آدم از اصل مطلب و نفسِ ورزش، پرت می‌شود…

بگذریم… امروز پدرِ یکی از دوستانم را در خیابان دیدم… بعد از سلام و احوال‌پرسی، سراغ دوستم را گرفتم که چند وقتی بود ازش بی‌خبر بودم: - «خوبه… دنبال کاراشه… ایشالا بعد از جام جهانی می‌خوایم براش زن بگیریم…» یه‌جوری گفت بعد از جام‌جهانی، انگار در این بازه زمانی، نمی‌شود ازدواج کرد… - «به‌به… به سلامتی… دیدم ازش خبری نیست… پس گرفتاره. حالا چرا بعد از جام جهانی؟»/ «دیگه گفتیم آخرین خوشی‌هاشم بکنه و بره سر زندگیش…»/ «مگه می‌خواد بره مسلخ؟»/ «نه… ولی هیچی نداره دیگه…»/ «خب پس چرا داره همچین کاری می‌کنه؟»/ «چون هیچی نداره دیگه…»

مقداری موضوع پیچیده شد: - «چون هیچی نداره، می‌خواد ازدواج کنه؟»/ «آره دیگه…»/ «خب بدبخت میشه که…»/ «الان هم بدبخته.»
هر چی بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر گیج می‌شدم و بیشتر نمی‌فهمیدم: - «میگه من که هیچی ندارم… زن هم نگیرم؟… لااقل زن داشته باشم. بدبختی‌هام که جایی نمیرن…»

واقعا هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوستم و خانواده محترمشان از لحاظِ شعور و منطق در این سطح باشند. رفیق عزیزم اساسا اعتقادی به ایجاد رفاه برای همسر و مسئولیت و این واژه‌های بی‌اساس نداشت ظاهرا. - «والا چه عرض کنم… در هر حال کمکی از دست من برمیاد؟»/ «آره… زحمت بکش این یه ماهِ جام‌جهانی دور و برش باش، بهش خوش بگذره…»

چون طرز صحبتش جوری بود که انگار راجع به یک محکوم به اعدام صحبت می‌کرد، سعی کردم با یک‌سری از واقعیات، آشناش کنم:
- «اون که حتما… اصلا کل بازی‌ها رو می‌شینیم و می‌بینیم. فقط الان یه‌خرده اوضاع سکه و طلا خرابه‌ها… با این اوضاعی که می‌فرمایین…»/ «حبابه.»/ «جان؟…»/ «حبابه… تا فینال می‌ترکه…»

آقا این حباب هم داستانی شده‌ها… - «حالا اومدیم و حباب نترکید… خونه چی؟»/ «اون که صد در‌صد حبابه. اونم تا فینال می‌ترکه.»/ «تا اونجایی که می‌دونم، ماشین هم نداشت.»/ «اون که حباب اندر حبابه…» خلاصه که پدر و پسر به اتفاق عقل از کف داده بودند و به امید ترکیدن حباب تا فینال جام‌جهانی نشسته‌اند…

از لحاظِ این دو کارشناسِ بزرگ اقتصاد، سوتِ پایانِ فینال رو که بزنن، حباب پشتِ حبابه که می‌ترکه و یهو همه‌چیز خوب میشه و این دوست ما هم یهو خوشبخت میشه. حالا این‌که این حباب‌ها چه ربطی به فوتبال و جام‌جهانی دارند، خود مسئله‌ای جداست… به دلیل این‌که از منطقِ پدر ناامید شده بودم، یک تماسی با پسر گرفتم. بعد از عرض تبریکاتِ صمیمانه و آرزوی خوشبختی، رفتیم سر اصل مطلب:

- «آقا بیا فوتبال‌ها رو با هم ببینیم…»/ «آره حتما… کجا؟»/ «بیا خونه ما…»/ «تو خونه ببینیم؟… بابا من بعد از فینال، دارم ازدواج می‌کنم. بیام تو خونه فوتبال ببینم آخه؟»/ «خب چیکار دوست داری بکنی؟»/ «سینمایی… کافی‌شاپی… چیزی…» عجب داستانی شده… چه کسی این نمایش فوتبال در سینما و رستوران و کافی‌شاپ‌ها را مد کرد؟…

چرا همه‌چیز اینقدر عوض شده؟ سرعت این همه تغییر زیاد نیست؟ اصلا مگه میشه وسطِ کافی‌شاپ، از خجالت بازیکنان و داور دراومد؟ میلک‌شیک و اسپرسو کجا… تخمه ژاپنی (یا همون جابونی) و پفک و چیپس کجا… هیچی دیگه… این دوستِ ما برای خودش ماه عسلِ فوتبالی راه انداخته… بی‌خیالِ هر چی حبابه.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.